شاعري از جنس مردم
برگردان: علي طبيب زاده
تووه ديت
ليوسن، شاعر و نويسندهي دانمارکي، درسال ١٩١٨م
در يک آپارتمان دواتاقه واقع دروستر برو
در کپنهاگ بدنيا آمد. پدراش ديتليو ديت
نجار بود وازاهالي نوکوبينگ که درشانزده
سالگي به کپنهاک آمد تا خبرنگارشود، ولي هرگزبه آرزويش نرسيد.
مادر تووه،آلفريدا ليدسن يک کپنهاکي اصيل،
متکي به خود و با ديسيبلين بود که تا قبل از ازدواج به خدمتکاري
منازل اشتغال داشت.
آنگونه که ازداستان زندگي والدين تووه ميشود فهميد وخود
وي نيز اذعان داشته، اواستعدادِ نويسندگي، غرائي کلام
و ويژگيهاي سخنراني را از پدربه ارث برده و همچنين يادگيري
وبازي با کلمات را نيز، که درکودکي جزو بازيهاي او و
مادرش بوده، از مادر آموخته است.
اما عليرغم تلاش پدر ومادر، تووه نتوانست آن مهروعاطفه
اي را که هميشه به دنبالش بود در کانون خانواده بدست آورد
و به اين سبب درسن هفده سالگي با سردبيريکي از روزنامهها
که سي سال از وي بزرگتر بود ازدواج کرد.
نخستين شعرتووه، درده سالگي، درمدرسه نوشته شد ، اما نخستين
شعري که از او به چاپ رسيد، براي فرزندِ مردهام
نام دارد که درسال ١٩٣٧در يک مجلهي محلي به چاپ
رسيد و پس از آن تا سال ١٩٣٨ کارهاي زيادي از او دراين مجله
به چاپ رسيد. او درسال ١٩٣٩ اولين مجموعهي شعرش را با نام
گناه دخترانه به چاپ رسانيد. اين همان
کتابي بود که نام تووه را برسرزبانها انداخت و او را به
اجتماع معرفي کرد.
الهام شعردراو، از يک کودک فقير که در حومهي شهري
بزرگ زندگي ميکرد، تولد يافت.
چنان که مي نويسد:
هيچ کدام ازتجاربي را که ما انسانها در سالهاي بعدي
زندگي مان به دست ميآوريم نميتواند خاطرات و حافظهي
کودکي را در ما پاک کند و از بين ببرد.
تووه هرگز ازدنياي کودکي خويش جدا نشد وبالعکس، براي
بازيابي و بارسازي دوران کودکياش تا آنجا که ميتوانست
تلاش کرد و حاصل همين تلاشها سه اثر مهم او هستند که
هر سه واژهي" کودک" را برعنوان خويش يدک
ميکشند.
کودکي آزرده شد ١٩٤١ Man gjorte et barn fortræd
خيابان کودکي ١٩٤٣ Barndommens gade
بخاطر کودک ١٩٤٦For barns skyld
درهرسه کتاب، کودکي گرفتارشده و درشرايط سختي قرارگرفته
است. اين نيز سوژه اي بود براي دو کتابي که پس از آنها
در مورد کودکان نوشت.
تووه درمجموعهي دوم اشعارش بنام « روح زن »شمارزيادي
ازاشعاررا نيزبراي کودکان سرود.
"بچه هاي خياباني" را خوب ميفهميد چرا که
خود نيز اينچنين بود.
او براي دختر سيزده سالهاش، زماني که دربيمارستان بستري
بود نوشت:
آدمها با هم متفاوت هستند. تو مي بايست با آنها رفتاري
دوستانه داشته باشي و هرگز در مورد آنها قضاوت بد نکني،
چرا که آنها رفتارشان با آنچه تو عادتن انتظار داري
متفاوت است!
دراين زمان تووه، بخاطر بستري شدن ميبايست دخترسيزده
ساله انه ليسه و پسر ده سالهاش ينس
را از محيط آرام خانه به خانهي عمو وعمه در وستر
بروميفرستاد، مکاني که آن زمان براي بچه ها
در آن سنين، محيطي کاملأ متفاوت، با افراد متفاوت بود.
در همين سال بود که کتاب « سيزده سال » نوشته شد، داستاني
در مورد جدائي و زندگي روزمزه با تمام مشکلاتش.
کتاب بعدي او درهمين رابطه، به نام « حالا چي،
انه ليسه ؟ » بود که در سال ١٩٦٠م. منتشر شد
و پي آمد آن و يا بهتر بگوئيم، مکمل آن، رمان «
بخاطر بچه ها".
در اين زمان، تووه، که به مدت ده سال بيوه بودن را تجربه
ميکند، با دختر خود در مورد تغيير مکان بحث و گفتگو
ميکند که در پايان، دختر نوجوان بخوبي مادر را ميفهمد.
در مجموع شايد بتوان تمام کتابهاي تووه را در مجموع «
افکار دختر » ناميد. با اينکه اين نام ِ اولين
کتاب اوست که در مورد يک دختر بچه و دنيايش نوشته شده
است. دختر بچهاي که با تمام مشکلات خود، تنهائي و ترس،
ميان دنياي غير قابل فهم بزرگسالان گام برميدارد و ناگهان
در يک شهر بزرگ، تبديل به زني ميشود، مملو ازاحساسات
و آرزوها.
کمي بعد او زني کامل است که دست تقدير او را با انسانهائي
که ملاقات ميکند گره عاطفي ميزند، چون آنها، خود هر
کدام يک تووه ديت ليوسُن هستند.
تووه دو هفته پس از مرگ برادرش نوشت:
برادرم مُرد! و ديگر چيزي براي گفتن باقي نمانده است!
تمام زندگي تووه، تلاشيست براي بيان کردن خويشتن درون،
تجربيات، زندگي وانتقال نگاهش به زندگي، تا نهايت غمزدگي
و نافرجاميهايش. با اينکه درنهايت او به زندگي با تمام
زيروبمهايش عشق ميورزيد.
او شاعري توانا ازقشر زيرين جامعه بود و اين امرهميشه
مايهي افتخار و سربلندياش به شمار ميرفت. چنان که
اعتقاد داشت دانستن زبان حاضر طبقهي محروم وضعيف جامعه
وبه ويژه کودکان، سبب اين موضوع بوده و هم اين وسيلهاي
بوده تا او با شرح لحظه به لحظهي زندگي و احساسات خود
در قالب شعر، داستان و قصههاي کودکان به قلوب همدردان
خويش رسوخ واز اين طريق با آنها همدردي کند.
زندگي پرماجراي او و به ويژه زبان گويايش، درد جامعه
را به گونهاي محسوس به لابلاي هر يک از کتاب هايش ميکشاند،
تا جائي که خواننده را مسحورخويش مي سازد.
او با گذشت زمان، به نويسندهاي بدل شد که نظر بالا
ترين خونندگان را به خود معطوف داشت و به سببِ رک گويي
ودرعين حال زبان صميمياش دربازگو کردن زندگي شخصي
خويش، شهرت داشت.
او با آثارش درطول سال هاي ١٩٣٧ تا ١٩٦٧ توانست محبوبيتي
عظيم دربين مردم به دست آورد، که با خودکشي غمانگيزاش
درسال ١٩٧٦ نقطهاي پاياني برکارهنري و زندگياش گذاشت.
تووه، طعم تلخ جنگ جهاني دوم را همراه با نيمي ازاروپا
چشيد واگرچه دستي تقريبأ دور ازآتش داشت، (به سبب موقعيت
جغرافيائي) اما لحظه به لحظه قلبِ حساسش به کودکان عشق
ورزيد تا جائي که درشعر« کودکان»، غير
قابل تحملترين و عاصيترين کودکان را، دوست داشتنيترين
و نادرترين گلها ناميد.
کودکان
عشق مي ورزد
قلب من
به تمام کودکان شرور و نآرام
آنهائي که هيچکس دوست شان ندارد
آنهائي
که هيچکس درک شان نمي کند.
اما
گواه آنها عشق !
دانش آنها عشق !
از عشق مي گويند
مي دانند عشق را
آنها !
بيش از من
بيش از تو
مي داني !
گلهاي نادر
هميشه در ناهنجارترين نقطهي کوه
ودر دهشتناک ترين شرايط
مي رويند !
و قلب من
براي آنهاست
که مي تپد!
تووه در طول زندگياش، عليرغم ارتباط
فراوان با تودههاي مختلف مردم ، موفق نشد مرد دلخواه
خويش را بيابد. اين موضوع را ميشود درگوشه وکنارهنرش
مشاهده وحس کرد. کما اينکه در يکي ازاشعارش دست به دامان
باستان شناس جواني ميشود که جمجمهي او را در دست گرفته،
مشغول تجسس علمي است و تووه ميپندارد که عشق گمشدهاش
ميتواند او باشد. وي، درگذار عمر پنچاه و هشت سالهاش
چهار بارازدواج کرد که سه بار با شکست مواجه شد.
تووه، تنها يکي ازشاعرهاي بنام دانمارک نبود بلکه اولين
کسي بود که نوشتارهايش درمدارس مورداستفاده قرار گرفت
و بي شک مقامي ارزنده در اين خصوص را داراست تا حدي
که وزارت آموزش و پرورش عقيده داشت که به سادگي نميشود
از وي و هنرش گذشت.
هرکتابي دربارهي« روش خواندن کتاب» و يا « آنتولوگي
» ، يک يا چند نوول و يا شعر از تووه را به همراه دارد.
بيشتررمانهاي او وبه ويژه کتاب «خيابان کودکي»
دربسياري ازمدارس دانمارک تدريس ميشود. او ازنادرشاعران
و نويسندگانيست که با مدارس پيوندي ناگسستني دارد هرساله
درمدارس ازهنر اوسود ميبرند. سبک نوشتاري او به وضوح
دراحاطهي مدرنيزم و سوشياليزم است.
از تووه آثار زيادي درزمينههاي شعر، رمان، نوول، وداستان
کودکان به جا مانده که هنوز بر تارکِ ادبيات اسکانديناوي
سکان زدهاند. اين آثار دردهاي يک زن، که سمبل يک جامعهي
رو به رشد و مدرن است را ، از کودکي تا دورهي کمال،
به نمايش گذارده است.
تکهاي از داستان « خيابان کودکي »:
خيابان، شبيه دخترکيست که به پشت دراز کشيده و سرش به
طرف ميدان اينگه هِوه پِلَس، کشيده شده.
خياباني جوان و معصوم با درختان سبز، فوارههاي پيرامون
و مارشهاي مذهبي ِ روزهاي چهارشنبه، با سرود و نواي آشناي
گيتار. پاهاي اين دخترک از خيابان گَس ورک
وي آرام و بلند به طرف ايستگاه مرکزي کشيده شدهاند.
پولکهاي ريزجادوئي، مانند جرقههاي عصاي سحرآميز پريان،
گوئي بر روي هتلهاي کوچک و ميهماننواز، مغازههاي
مزّين به ميوهها، گوشتهاي خونآلود، رختشويخانه و
زن اطوکش رنگ پريده، پشت شيشههاي کثيف زير زمينها
و مردان بيکار که الاّف ، بيرون کافهها و بارها، با
کلاههاي نوکدارکشيده تا روي گردن و دستهائي که تا
آرنج درجيب شلوارها مدفون شدهاند پاشيده. مثل کَک و
مک صورت دخترها.
تووه، بدين صورت خيابان کودکياش واقع
در وستر برو را به تصويرميکشد.
اين خيابان ايستد گده است که براي تووه
خيابان کودکيست اما او هرگز آنجا نزيسته بود. او در چهاردهم
دسامبرسال ١٩١٧م. در يک خيابان کوچک به دنيا آمد اما تصوير
خيابان ايستد گده هميشه برايش زنده،
واضح و تزئين شده بود و زماني که به خيابان محل تولدش
فکر ميکرد، گوئي آنرا هميشه در هواي باراني و مه آلود
ميديد.
خيابان کودکي
و من خيابان کودکيات هستم!
ريشهي جاندار تو
من هارموني کوبندهي توام
درهرآنچه
تو به آن مشتاقي!
من
دستان خاکستري مادرت هستم
افکار پريشان پدرت
و زود هنگام ترين خواب راحت تو!
من سعي با شکوه خود را تقديمت مي کنم
روزي که وحشيانه
ترک شده بودي،
من
غم به روحت پاشيدم
در يک شب باراني لرزان
به زمين فرو کوبيدمت،
گاهي
تا سخت شود
قلب
کوچکت
اما عجولانه به شانه هايم آويختمت
و اشک نقره را
از گونههايت زدودم
من بودم
که نفرت آموختمت
شادي و سخت جاني را نيز،
که اينها قوي ترين سلاح تو هستند
بدان!
و بکارشان گير ، نيکو!
من چشمان آگاهت دادم
تا با آنها دوباره شناخته شوي!
و اگر کسي را با اين نگاه آشنا آمدي،
بدان که به يک دوست مي نگري!
در فراز به پرواز در آمدي؟
دوستت را در رکود رشد تنها گذاشتي؟
من ...
خيابان کودکي تو هستم،
که هميشه،
تو را ديگر بار خواهم شناخت!
تووه در کتاب « من از زبان
خودم » مينويسد:
کتاب خيابان کودکي درسال ١٩٤٣م. منتشرشد،
زماني که ارتش آلمان نازي نزديک به پيروزي نهائي بود وهراس
اغلب مردم نيزهمين بود.
از طريق روزنامههاي غير قانوني، عمل شرم آور ارتش آلمان
در مورد يهوديان و داستان کورههاي آدمسوزي بگوش ميرسيد
وما جملگي براين عقيده بوديم که اگر آلمان به پيروزي
نهائي رسيد، خودکشي دسته جمعي خواهيم کرد. براي من اين
تصميم خيلي راحت بود چون من اغلب اوقات از زندگي مترسم
واز مرگ هرگز!
وقتي با بچهها صحبت ميکنم، گهگاه سئوالشان اين است
که از شعرها و داستانهايم کدام يک را بيشتردوست دارم.
بايد بگويم که من درتمام طول مدت عمرم نوشتن شعر را
بيشتر دوست داشتم. شعر پديدهاي است که بصورت خودجوش
و بياختيار گام به ذهنم ميگذارد، مانند خواب.
کسي نميتواند حالات وشرايط افکار، که الهام ميشوند
را جستجو کند و يا ببيند. افکار به گونهاي در ذهن شکوفا
ميشوند، بيرون ميجهند وزماني که به صورت واژههائي
يکدست تبديل ميشوند، آنگاه، من خود را آزاد از هر قيد
و بندي حس ميکنم.
دوران کودکي، از زبان تووه:
دوران کودکي، طويل و باريک مانند يک
تابوت است و کسي را به تنهائي از آن گريز نيست ، هميشه
وجود دارد و همه آنرا بطور واضح ميبينند. مثل خورشيد
زيباست و مثل ماه عريان ، گاهي هم آنقدر زشت که درهيچ
تصّوري نميگنجد.
اما کسي نميداند چرا مردم تمام چيزهاي زشت را زيبا
خطاب ميکنند.
دوران کودکي مانند سايه، هميشه با آدميست، مثل بوي
تن. ميشود دوران کودکي را در لحظاتي که با کودکان هستيم
کاملأ حس کنيم. آنچه را که انسانها در دوران کودکي کم
داشتهاند، آنرا هرگز به حد کمال نميتوانند بدست آورند.
در خانوادهاي که يکي از فرزنداناش هرگز بادام ِ داخل
شير برنج شب کريسمس را پيدا نکرده است ، هم اوست که
وقتي به مکنتي رسيد، براي تمام اعضاء خانواده بادام
خواهد خريد.
او براي مقابله با عدم هماهنگي و توافق با جريانات نامهربان
زندگي، مجبور ميگردد که يک پردهي تخيل ( نقابي از واژهها
و آرزوها) براي خويش خلق کند تا بتواند پس آن پنهان شود
و از هجوم واقعيتهاي تلخ، لحظاتي، به آسودگي تکيه زند.
اين يک استراتژي بود که تووه براي گريز از دهليز دشواربزرگ
سالياش (سنين بلوغ فکري )انتخاب کرد.
تکهاي از شعرِ
دختر بچهاي در من زندگي مي کند،
دختر بچهاي در من زندگي مي کند،
که مردن نتواند
او ديگر من نيست
من هم نه اويم
از ته ِآينهي چشمانم
مرا خيره مي شود
گوئي به دنبال چيزي مي گردد...
نااميد.
او ، کسي ندارد،
جز من
که بپرسد:
پس کجايند بيست سال خوشي؟
چه شد آن لبخند هاي معصومانه؟
کجاست بازيهاي کودکانه؟
آه...
چگونه ميان زنجير ساليان
اسيرم کردي؟
. . .
او، نه توان رها کردن و فراموش کردن احساسات و عواطف
کودکانه را داشت و نه ميل به آن را. ترس از واقعيت،
در کودکي و قابليت ِ صرفنظراز جهان درون همه گاه با
او هم سايه بود.
هميشه ايستا بودن
بروي پنچه هاي پاها
به فرمان ِ خواهش نگاه
از ميان چشم هاي بزرگسالي
رمانهاي تووه را به دو بخش ميتوان تقسيم کرد:
١ - در دههي ١٩٤٠ که کودک نقش اول رمانها را بازي ميکند
٢ - در دههي ١٩٦٠ که تمرکز او روي زن و زناشويي ست
دورهي اول، که شاخص آن احساس انسانها و طبيعت است، وترس
بزرگترها که به وسيلهي آزمايشهاي روان شناسي بر روي
تجربيات دوران کودکي بازشناخته ميشود.
دوره ي دوم براي تووه، يک دورهي خود شناسي ست، بدين
معني که او با نگارش، به خويشتن خويش نزديک ميشود ودرهمين
سالهاست که او مدام مابين تصوير و ريشه يابي اصل درحرکت
است.
او ازمعدود نويسندگان دههي هفتاد است که از"عواقب
نگاه داشتن زن درچهارچوب ازدواج " سخن مي گويد.
مرزميان اين دو دوره از زندگي ادبي او، بسيارمحسوس است.
چنان که درشعر"آن سه جاويد"
مينويسد:
در جهان
دو مرد ، هميشه
راه را بر من مي بندند
اولي مردي ست که دوستش دارم
و آن ديگر،
مردي که دوستم دارد
اولي ،
يک رؤياي شبانگاهي ست
که در افکارم مي زيد
و ديگري ايستاده
در آستانهي قلبم
بي آنکه رخصت ورودش دهم
زنان،
ايستاده ميان اين دو
"عاشق شدن"
و "عشق ورزيدن"
مي دانم!
هر يک صد سال
تنها يک بار
اين اتفاق مي افتد
که
هر دو در هم ذوب شوند!
تووه در مورد مرگ خويش درشعر « آداب و رسوم»
در کتاب « روح دختر» ميگويد:
آنگاه که جان سپردم،
مرا در تابوت سياهي بگذاريد
و جامهاي ارغواني بپوشيدم
جامهاي بلند!
تابوت سياه!
براي اينکه تابوت ديگران سپيد است،
و من نيز!
جامهي ارغواني!
زيرا زندگي را دوست داشتم
جامهاي بلند
تا هرگز
نلرزم از سرما، ديگر!
اگر به سرودهاي کليسائي « فاتحه» معتقديد،
بخوانيد برايم!
وگرنه
ترانهي« دينا» را زمزمه کنيد!
جسدم را بگوئيد
دختران زيبا روي کروه کُر بر دوش کشند،
نه مرد هاي کسالت آور!
هيچ کشيشي
براي به گريه انداختن مادرم
روضه نخواند!
زيرا مفهومي ندارد براي من
من که به کليسا نرفتهام، هرگز!
شما هم اي دوستان
غمگساري مکنيد!
زيرا من
با اينکه زندگي را عاشق بودم،
اما کمي تنبلي کردم!
و در آغوش اين تابوت
اينک آرام
به خواب فرو افتادم!
براي انسانها متأسفم! اين احساس
تووه ديت ليوسُن بود در مورد انسانها.
اين تجربهي تلخ و جانکاهي بود از شرايط انسانها در
تمام طول مدت زندگي هنري او، که بطور کاملأ اتفاقي و
در ضمن جامع درکتابهاي آخرين او، که پريشان مينمود،
نقش انداخت. چنان که پس ازآن، زندگي برايش غير قابل
تحمل گشت.
تووه ديت ليوسُن در روز هفتم ماه مارس١٩٧٦م. در کپنهاگ،
با خودکشي به استقبال مرگ رفت.
کارنامه ي نوشتاري "تووه"
کتابهاي شعر:
براي فرزند مردهام - ١٩٣٩
دنياي کوچک - ١٩٤٢
شعرهاي عاشقانه – ١٩٤٢
چشمک زن – ١٩٤٧
منتخب اشعار – ١٩٥٤
گناه زنانه – ١٩٥٥
پنجرهي مخفي¬ - ١٩٦١
بزرگ ترها - ١٩٦٩
اتاق گِرد - ١٩٧٣
براي يک دختر کوچک - ١٩٧٦
ناول:
آزادي کامل – ١٩٤٤
قاضي – ١٩٤٨
چتر – ١٩٥٢
شانس بد – ١٩٦٣
ترس – ١٩٦٨
رمان :
کودکي آزار ديد ١٩٤١
خيابان کودکي – ١٩٤٣
به خاطر کودک ١٩٤٦
ما تنها يکديگر را داريم ١٩٥٤
دو عاشق – ١٩٦٠
صورتک ها – ١٩٦٨
اتاق ويلهلم ١٩٧٤
از خودم – ١٩٧٥
کودکي، نو جواني و ازدواج –١٩٧٦- ١٩٦٧
از بهار زودرس – ١٩٧٦
کتاب هاي کودکان:
فرار از بزرگ شدن – ١٩٥٩
"اَنه ليسه" سيزده ساله – ١٩٥٩
حالا چي، "انه ليسه"؟ - ١٩٦٠
روزگاري اسبي بود... - ١٩٦٣
مأخذ : Sourses
About Tove Ditlevsen, ed. by Harald Mogensen
(1976);
A history of Danish Literature, ed. by
Sven H. Rossel (1992);
Tove Ditlevsen and the aesthetics of
madness. by Antje C. Petersen, in Scandinavian studies,
nr. 2, bd. 64 (1992); Tove
Ditlevsen: myte og liv- by Karen Syberg
(1997);
Til døden os skiller. Et portræt af Tove Ditlevsen by
Jens Andersen (1997)
Jens Andersen PhD (born 1955) works as literary editor
for Berlingske Tidende. He has written a number of books,
including biographies of Danish authors such as Thit
Jensen (1990) and Tom Kristensen (1993).
http://home1.stofanet.dk/f.f.nissen/Forfattere/ToveDitlevsen.htm
|