حسين
رحمت رو به غروب
عصرکسل کنندهي يکي از روزهاي ماه مارس است. احساس ميکنم
براي آنکه بتوانم پيلههاي دور و برم را وا کنم بلند شوم
بروم توي پارک محله کمي قدم بزنم، شايد حالم کمي بهتر
بشود. البته اين حدس و گمان است. رفتار و کردارم اين روزها
به جا نيست. از وقتي که اين اطاق زير شيرواني را کرايه
کردهام و جدا از زن فرنگيام زندگي ميکنم راحت نيستم.
فکر اينکه بتوانم روزي براي خودم زني پيدا کنم، باعث تعجبم
نميشود ولي اميدوار نيستم. من حالا بيشتر دوست دارم که
سر پيري وقتي که از اداره بر ميگردم بنشينم راحت دو پياله
چاي با زن و بچههام بخورم تا ببينم کپه مرگم را اين جا
روي زمين خواهم گذاشت يا دراهواز.
نگاه ميکنم، سه هفته است که چمدان هايم را باز کرده
کنار ديوار اطاق گذاشتهام و هنوزخرت و پرت ها را سر جايشان
نچيدهام. توي اين سه هفته زير بار سنگين تنهايي، دنبال
خيالاتم ميگشتم. خيال آنکه زنم بيايد دو تاچمدان کذايي
را بردارد بگويد « راه بيفت برويم سر خانه زندگيت » يا
برادري، خواهر زني، يا باجتاقي ازراه برسد به احوالپرسي.
يا خودم برگردم پيش آنها بگويم « شايسته آدمي به سن وسال
من نيست که اين اخرعمري زندگياش بيخودي ترک بخورد ودر
تنهايي روزگاررا سر کند »
کاري که هفته پيش خواستم بکنم. اول تلفن کردم و حال بچهها
را پرسيدم، بعد حرف تو حرف آوردم و دنبال راهي ميگشتم
که قصدم را روشن کنم. کمي گوش داد ولي نگذاشت تمام کنم
و خيلي راحت و جدي گفت:« خيال برگشتن را از سرت بيرون
کن. برگردي پليس خبرميکنم. »
ديدم اصرار فايدهاي ندارد و کار را خرابتر ميکند. گوشي
را گذاشتم و عين حريفي تباه شده و تنگ ميدان.
به ساعتم نگاه ميکنم. ديگر چيزي به شب نمانده است. هنوز
از جايم تکان نخوردهام. کاش امروز شنبه بود. معمولا هر
شنبه شب با دو تا از رفقا توي واين باري جمع ميشويم.
سر زندهاي ام به همين شب هاست. کمي که مست ميکنم بيشتر
توي خودم فرو ميروم. آن موقع هاست که سر حرفم باز مي
شود. اما زمان زيادي پيش رو ندارم. ساعت يازده که مي شود
بلند مي شويم. رفقا با اوقاتي خوش از من جدا مي شوند مي
روند. من چي ؟ من پياده راه ميافتم، سيگاري روشن ميکنم
و به هر چيرنگاه کردني، نگاه ميکنم و تا آنجا که ياد
دارم توي اين سه هفته همين طور بوده. طول خيابان را پياده
ميروم تا ميرسم سر چها ر راه دومي، کوچه دوم سمت چپ
بعد ازچهار راه را که زياد هم تاريک نيست تا آخر ميروم.
کليد را از جيب کتم درميآورم و سعي ميکنم که از پلهها
بي صدا بالا بروم تا به يک چار ديواري مفلوک ميرسم. لباس
عوض نکرده روي تخت دراز ميکشم و گرفتار دراين معضل آشفته،
بدون آنکه سر دربياورم به سفر ميروم. هرچه جلوتر ميروم
ميل مسافرت بيشتر دامن ميکشد. به خودم ميگويم ميتواني
دوشنبه را مرخصي بگيري وعصر جمعه راه بيفتي، بروي جائي
پرت، شايد کنار دريا ، رنگ ابرها و شايدم آقتاب را توي
آب تماشا کني ودر خلوت به ذهن وروان خودت رجوع کني شايد
بتواني پايت را از اين ماجراي عجيب و غريب بيرون بکشي.
٢
از ذهنم ميگذرد که چنين نخواهد شد و يک باره کلمه تقديراز
زبانم جاري ميشود و با سبک سنگين کردن همهي گذشتهها،
حاصل آن را جفت خود مييابم. سيگاري روشن م کنم و درحال
و هواي مسافرت، ياد تعطيلات سال پيش ميافتم که با زن
و دو دختر دوقلومان به اسپانيا رفته بوديم. پيش ازرفتن
زنم براي هر کسي که به خانه مان ميآمد با آب و تاب زيادي
ازهتلي که انتخاب کرده بود تعريف ميکرد وسفارش ميکرد
که آنها هم با ما همسفر بشوند و به آنجا بيايند دل مشغولي
او بالاخره کار خودش را کرد و برادرش با ما همسفر شد.
حالا پنهان و روشن به ياد ميآورم که درروشناي روز، نزديک
ساحل زيراندازي پهن ميکرديم و با بچهها قصرهاي ماسهاي
درست ميکرديم. حين ساختن قصرگاهي موجي کف آلود ميآمد
و قصر را خراب ميکرد، بچهها اخمشان توهم ميرفت، ولي
من سر به سرشان ميگذاشتم و قصر ديگري روي قصر آب گرفته
درست ميکرديم. زنم تمايلي به شنا نشان نميداد. در بازي
ما هم شرکت نميکرد. او بيشتر وقتها سينه لخت، حمام افتاب
ميگرفت و به بدنش کرم ضد آفتاب ميماليد.
همه به همه چيز نگاه ميکردند. زردي افتاب توي آب، نوري
از عسل داشت. نسيم هم گاهي ملايم ميوزيد. سمت و سويش
حالا درست يادم نيست. اما نسيم بود. گرما بود. خنده و
موسيقي هم بود و ما گاهي تا آخراي هرم هوا کنار آب ميمانديم.
اين مال چند روز اول بود. تا ظهري که گفتم برويم و نهار
را توي رستوران ساحلي بخوريم.
بلند شديم رفتيم. توي راه در جهت نورآفتاب ميرفتيم. بچهها
شوق حرف زدنشان گل کرده بود. من هم به گمانم خوشحال بودم
و پا به پايشان و در جهت شوق بچه گانهشان، از ته دل با
آنها شنا ميکردم. اما زنم ترش کرده بود و روي خوش نشان
نميداد. فکر کردم شايد به خاطر نيمه کار گذاشتن حمام
آفتابش است که حرف نميزند. و به همين خاطر با مهرباني
دستم را روي شانهاش گذاشتم و خواستم در گوشي تشکر کنم
که ما را به اين سفر آورده، به شکلي که از فرنگيها ياد
گرفته بودم. ولي يکهو دستم را از روي شانه اش پس زد و
فاصله گرفت. سردرنياوردم. دوباره سعي کردم. بي فايده بود.
توي رستوران سفارش غذا هم نداد. به يک نوشيدني اکتفا کرد.
غذايمان را که خورديم سر درد را بهانه کرد و همگي ناچار
شديم که به هتل برگرديم. سرشام هم نميآمد، خيسي چشم
بچهها را که ديد، آمد. حين خوردن شراب، مهربان پرسيدم
که چرا مسئله را بزرگ ميکند. اتفاقي که نيفتاده، بهتر
است که سعي کنيم بقيه تعطيلات، به همه خوش بگذرد. به کلام
نميآمد. باز پرسيدم و سئوال کردم که چه ات شده ؟ بعد
از کمي سکوت درآمد : « حالا که خودت ميخواهي ميگويم.
تو خيال ميکني من بچه ام. مثل نديد بديد ها، چشمهاي
کورت را تنگ ميکني و پرو پاچه زنها را ديد ميزني. دوست
داري که من هم به غريبهها لبخند انچناني بزنم . »
خنده تلخي کردم، گفتم: « شما فرنگيها که قبل از ازدواج
لبخند آن چناني کم نزدهايد، منو ازخنده آن چناني نترسان.
حرف دلت را بزن. »
با بي ميلي و کمي درنگ صورتش را آهسته نزديک کرد و گفت:
« اي جهان سومي. » و بوي عطر خوب صورتش را پس گرفت و بلند
شد.
برگشتن تا دو هفته با هم حرف نمي زديم. باراندوه سفر،
روي دوشم سنگيني ميکرد. ولي سعي ميکردم که بي خيال باشم
وفکر ميکردم که زمان و رعايت بعضي مسايل کدورتها را
ازبين خواهد برد. ولي ميديدم که حرکات زنم هر روز از
حد معمول آن طرف تر ميرود و بيشتر اوقات اخمش جاري است.
آشتيهاي زود گذرهم دردي را دوا نميکرد و اين روال مدتي
ادامه داشت تا روزي که خرت وپرت هايم را توي دو تا چمدان
ريخت و توي راهرو گذاشت.
اين بود که بي آنکه پريشانيام را نشان بدهم، آرام بيرون
آمدم.
اين جا هم که هستم پريشانيام را از در وهمسايهها ميپوشانم.
از تلقين هم بدم ميآيد. کمتر به دنبالش ميروم، يعني
حوصله اش را ندارم. ولي حوصله اين را دارم ک روي تخت درازبکشم
و خيال کنم که هفته آينده بليط لاتاريام برنده مي شود،
پول کلاني به دست ميآورم، ميروم پيش زن و بچههام و
پولها رازيردست وپاشان ميريزم وميگويم که قدر من جهان
سومي را بدانيد. ولي آني بعد، به خودم ميگويم خدا را
شکر کن که چرح ماشينت فردا پنچرنشود، يا قبض تلفن و گاز
و برق خانهاي که براي زن و بچههات جا گذاشتهاي سربه
فلک نکشد، يا بچههات سرو کارشان به دوا و دکتر نيفتد،
يا نميدانم ، دراداره عذرت را به بهانهاي نخواهند.
بعد توهمات ديگري هم هست. توي اداره کسي نميداند که من
و زنم جدا ازهم زندگي ميکنيم. گفتنش برايم افت دارد.
همکار ايرانيام بعضي روزها موقع خداحافظي ميگويد: «
سلام مرا به خانم برسانيد. » ميگويم « ايشان هم سلام
دارند. » و نميدانم از چه چيزي تبعيت ميکنم که چنين حرفي
ميزنم. ولي حرفش همان لحظه رويام سنگيني ميکند و دلم
را به اشوب ميکشد.
يا آن ظهري که مرا به ناهاردعوت کرده بود و داشت عکسهاي
رنگي محلي را نشانم ميداد که براي تعطيلات رزرو کرده
بودند. من گيج به عکسها نگاه ميکردم و براي اينکه حرفي
زده باشم گفتم جاي قشنگي است. کاش آبي آبش به همين قشنگي
باشد. بي توجه به درد من گفت: « کار به رنگ آبي آبش نداشته
باش رفيق. عشق دنيا آن جاست. » و بي شرم خنديد و بعد ادامه
داد: « تو و خانم هم بايد به يک چنين جايي برويد، کار
اداره که تمامي ندارد. » سرم را به تصديق تکان دادم و
گفتم: « بد فکر ي نيست » وسفر کوفتي اسپانيا، توي ذهنم
نشست.
گاهي فکر ميکنم تنگ خلقي را کنار بگذارم و مثل اين جائيها،
زن را بگذارم که زندگي اش را بکند، من هم بلند شوم بروم
يک ماهي توي چند شهر اروپايي چيزهاي نديده را ببينم و
حال و روز مردم را تماشا کنم.
بعد ميبينم بهتر است به جاي اين کارها، پول اين سفر را
ريال کنم بفرستم براي مادرم ايران. تا به درد، درد پايش
بزند. يا برود اجاق گازي، يخچالي، يا فرشي براي خواهر
دم بختم بخرد يا نميدانم، ميترسم پول پس اندازم خرج
وکيلي بشود تا به نامههاي وکيل زنم جواب بدهد. دوهفته
پيش به خاطر صرفه جويي به وکيل زنم نامه نوشتم که فرصتي
بدهد تا من و زنم براي جدايي به توافق برسيم، بعد شرايط
آن را روي کاغذ ميآوريم و شما را در جريان ميگذاريم.
ولي او بيتوجه به نامهي من در جواب اسم و آدرس وکيل
مرا خواسته بود و اضافه کرده بود که در اين مورد با موکلش
کاري نداشته باشم.
٣
اين فکرها چه کم دوام و چه زود گذر، گاهي که مست و تنها
باشم به گريهام مي اندازد. جرات هم ندارم که درد دلم
را براي کسي بازگو کنم. البته آدمهاي مطلوب، چند تايي
هستند. لابد يکي شان خواهد گفت: « برگرد برو، با زنت به
آرامي حرف بزن، به خاطر بچهها نازش را هم بکش. هر چي
ميگه بگو چشم. » مگر بارها سعي نکردم که حرف بزنم. مگر
بارها چشم نگفتم؟
يا ديگري خواهد گفت: « زندگي توي غربت، اين گرفتاريها
را هم دارد. بخصوص اگرزنت فرنگي باشد. تضاد فرهنگ ها ست
ديگر. بهتره بروي گوشهاي راحت زندگي کني، شايد پس از
مدتي، مسائلتان حل بشود. »
مگر نکردهام ؟ مگر نيامدهام و اين اطاقک زير شيرواني
را هفتهاي هفتاد پوند کرايه نکردهام ؟
مگر دلم را به هواي پشيماني زن، دل خوش نکردهام ؟ اين
جواب ها مرا به هراس مياندازد.
يادم ميآيد، تابستان پيش، بعد ازمسافرت اسپانيا و قهر
و آشتيهاي دورهاي، روزهاي آخرهفته، اگر آفتابي به آسمان
بود، ميگفتم عزيزم، خانه نشيني ملال آورمان کرده، فرشي،
گليمي بردار با بچهها برويم پارک و از آفتاب، از هوا،
از زلالي نور حرف بزنيم. ميگفتم عزيزم سعادتي ست لذت
بردن و شادي بچهها را تماشا کردن ولي هر دفعه بهانهاي
ميآورد ويک بار حجت را تمام کرد: « ما که از جواني مان
با تو، لذت نبرديم . لذت هوا و آفتاب و نور پيش کش خودت.
»
چارهاي نداشتم. ميرفتم توي حياط کوچک خانهمان، گوشهاي
مينشستم و فهميده و نفهميده به همه چيز شک و ترديد ميکردم.
عين کسي ميماندم که چند روزي حرف نزده باشد. آدمي هم
که حرف نزند، حال و روزش آشکار نميشود. هر کاري هم انجام
بدهد به چشم نميآيد.
حالا ازخاطرم ميگذرد که پرندهاي ميآيد پشت پنجره مينشيند
و نک ميکوبد. پرنده لحظهاي ميماند و بعد بال ميکشد.
لحظاتي بعد من هم نازک خيال، به ديدار زن و بچههام ميروم
و بيآنکه در باز بشود، داخل ميشوم. زنم توي آشپزخانه
دارد قهوه مي خورد. ميروم بالا ميبينم بچهها خوابند.
رنجيده خاطر چندي بالاي سرشان ميايستم و نگاهشان ميکنم.
بعد برميگردم پايين توي پذيرايي، جايي که شبها تنها
مينشستم و با ملال خود سرگرم ميشدم، يا کتاب ميخواندم
، يا از سر ناچاري جدول روزنامه حل ميکردم. انگار هيچ
اتفاقي نيفتاده است. کمي که ميگذرد، صداي زمزمه اوازي
ازاشپزخانه بلند ميشود. زنم است که مي خواند. من که بودم
هيچ وقت نميخواند. حالا ميبينم که ميخواند. دلش ميخواهد
ستارهاي از آسمان بچيند و با يارش تقسيم کند، آن که از
همه پر نورتر است ...
کسي زمزمه ميکند يا خيال مي کنم صدايم م کنند. با ترديد
دور و برم را نگاه ميکنم. جز آينه و من کس ديگري توي
اطاق نيست. غمي هزار ساله به جانم ميافتد. انگارمهياي
رفتن به هيچ مکاني نيستم. سرم مال خودم نيست. دور خودم
ميچرخم و همه چيز را تار ميبينم. حس ميکنم که دارم
توي شب حل ميشوم.
گوئي ازدل شب، ستارهاي دارد بال ميکشد و پشت پنجره آشپرخانهي
زني که درحال خواندن آواز است مي نشيند. |