محمدعلي
همايون کاتوزيان
گلستان و افسردگي سعدي؟
در ديباچهي گلستان سعدي شرح کوتاهي هست در بيان انگيزهي
نوشتن اين کتاب ـ به همان کوتاهي ـ شايد حتي کوتاهتر
ازآن ـ که سعدي غالباً حکايات و نکات بزرگ را بيان ميکند.
ميگويد که شبي سخت پريشان و دلفگار بودم و حس ميکردم
که عمرم را تلف کردهام. پس برآن شدم که از آن پس به گوشهاي
بنشينم و «پريشان نگويم». تا اينکه دوست نزديکي به ديدارم
آمد و موضوع را دريافت و مرا قانع کرد که نبايد دست از
کار بشويم. سپس با او به گردش رفتيم و شب را در بوستاني
روز کرديم. و همانجا از من قول گرفت که اين کتاب را بنويسم.
و هي هذه.
از اين حکايت چه ميشود برداشت؟ آيا صرفاً زادۀ تخيل سعديست،
به اين جهت که عذري براي نگارش کتابش بياورد؟ در اين صورت،
چه نيازي بوده که سعدي براي نوشتن کتابش عذر آورد. آن
هم کتابي که ـ به قول خودشـ برخلاف گل هميشه خوش خواهد
بود. البته شايد در حال گلگشت و گفتگو، دوستي او را تشويق
کرده باشد که کتابي بنويسد براي «نُزهت ناظران و فُسحت
حاضران»: به چه کار آيدت ز گل طبقي/ از گلستان من ببر
ورقي. کتابي اساساً به زيان نثر، به ويژه چون اندکي پيش
از آن بوستان را به زبان شعر تمام کرده بود. ولي به اين
حکايت دراماتيک چه نيازي بود؟
بحث و گفتگو دراين موضوع را ـ از قضا ـ ميتوان ازهمينجا
شروع کرد. سعدي انگيزۀ نگارش بوستان را نيز صريحاً ـ بلکه
صريحتر و دقيقتر و قانعکنندهتر از گلستان ـ در ديباچۀ
آن کتاب بيان کرده است. ميگويد که از سفر دورو درازي
به وطنش شيراز بازگشته بود و دستش از ره آورد سفر تهي.
و بيشک از سفر دور و درازي بازگشته بود چون ميگويد «در
اقصاي عالم بگشتم بسي». و در دنبالۀ کلام ميگويد که «به
دل گفتم از مصر قند آورند». البته دليل نميشود که او
مستقيماً ازمصرباز ميگشته. حتي دليل نميشود که اصلاً
به مصر رفته بوده. ولي اگر مثلاً از يزد يا کازرون بازگشته
بود اشاره به «قند مصر» نميکرد يا از آن استعاره نميساخت.
باري، ميگويد که دستش از رهآوردهايي چون قند مصر تهي
بوده ولي درعوض «سخنهاي شيرينتر از قند هست». يعني اين
که من کتاب بوستان را به جاي ره آورد سفر به هموطنان شيرازيم
تقديم ميکنم. اصلاً از آغاز کلام پيداست که سفري طولاني
را در «اقاليم غربت» طي کرده بوده است:
در اقصاي عالم بگشتم بسي به سر بردم ايام با هر کسي...
چو پاکانِ شيراز خاکي نهاد* نديدم، که رحمت براين خاک
باد
تولاي مردان اين پاک بوم برانگيختم خاطر از شام و روم
دريغ آمدم زان همه بوستان تهي دست رفتن سوي دوستان*
و به دنبال اين است که از قندِ مصر و سخنهايي شيرينتر
از قند ياد ميکند. که همان شعر و هنر او باشد ـ در اين
مورد ـ درهيأت کتاب بوستان، که «بوستان» خواندنش نيز گويا
به خاطر همان مصرع «دريغ آمدم ز آن همه بوستان» بوده.
چنانکه گاهي نيز آن را سعدي نامه خواندهاند. گويا دانسته
نيست که سعدي چه عنواني براين کتاب گذاشته بوده. و اصلاً
شايد ـ برخلاف گلستان ـ خود او عنواني براين کتاب نگذاشته
باشد. او دربيت پيش ازآخرِ همين شعر که دربارۀ انگيزه
نوشتن بوستان است ميگويد: گل آورد سعدي سوي بوستان. امّا
ظاهراً منظور از گل همين کتاب است؛ و منظور از بوستان،
شيراز.
تاريخ تأليف بوستان هم درهمين جا آمده: زششصد فزون بود
پنجاه و پنج/ که پُر دُرشد اين نامبردار گنج.١ چنانکه
تاريخ تأليف گلستان نيز درمقدمهاش ياد ميشود: دراين
مدت که ما را وقت خوش بود/ زهجرت ششصد و پنجاه و شش بود.
پس بوستان درسال ٦٥٥ قمري نوشته شده و گلستان درسال٦٥٦.
آنچه ميدانيم اين است که نگارش بوستان درسال ٦٥٥ پايان
يافته، ولي هيچ معلوم نيست که تأليف آن چقدر طول کشيده
بوده. در عوض، سعدي ميگويد که گلستان را در اوائل بهار
٦٥٦ شروع کرده بوده، و در اواخر تابستان ـ شايد هم اوائل
پاييزـ همان سال به پايان رسانده. يعني کار را در حدود
«ارديبهشت ماه جلالي» آغاز ميکند و هنگامي که «هنوز از
گلِ بُستان بقيتي موجود بود» به انجام ميرساند. پس تأليف
گلستان فقط شش ماه کار برده. به اين نکته بازخواهيم گشت.
چنانکه در صدرِ نوشته گفتيم شرح سعدي دربيان انگيزۀ
تأليف گلستان موجز و مختصراست، مثل خيلي از حکايات و نکتههايش،
او مينويسد: «يک شب تأمل ايّام گذشته ميکردم و برعمر
تلف کرده تأسف ميخوردم و سنگِ سراچۀ دل را به الماس آبِ
ديده ميسُفتم». يعني شبي ناگهان دچار اين خيال وحشتانگيز
ميشود که همۀ عمرش به هدر رفته و هيچ کارِ با ارزشي از
آن برنخاسته و حالاـ در پنجاه سالگي ـ چيزي از زندگي برباد
رفتهاش نمانده است؛ چون به ياد داشته باشيم که درآن زمانها
حتي بسياري از مردمانِ مرفه تا حدود پنجاه سالگي ميمردند.
اين خيال درزندگي خيليها پيش آمده و ميآيد. ودر مورد
خيلي ازآنها بارها ميآيد، درسنين گوناگون، يا درمراحل
مختلف کارو زندگي، کمتر کسيست که دست کم يک بار دچار
چنين وحشتي نشده باشد، چنانکه کمتر کسيست که دست کم
يک بار درعمرش آرزو نکرده باشد که فوراً بميرد، يا زمين
دهان باز کند. همان چيزي که در اصطلاح روانشناسي، «آرزوي
مرگ» (death wish) خوانده ميشود. غالباً وقتي کودکي «گناهي»
کرده، به گمان خودش تا بخشودني، و درنتيجه حس ميکند که
مهر پدر ومادر يا ديگراني را که در زندگي او مُهمند ازدست
خواهد داد ـ گاه با صداي بلند ـ ميگويد «ميخواهم بميرم».
اين ناشي از حس بيهودگيست. چون آن طفل درآن لحظه فکر
ميکند که به خاطر از دست دادن مهر ديگران تنها شده. و
همين تنها شدن زندگي او را بيمعنا کرده است. بزرگسالها
نيز هر زمان که ـ به هر دليلي ـ واقعاً گمان کنند که زندگيشان
بيهوده او را بيمعنا کرده است. بزرگسالها نيز هر زمان
که ـ به هر دليلي ـ واقعاً گمان کنند که زندگيشان بيهوده
و بيحاصل است، به هراس ميافتند. اين حس ميتواند دلايل
عيني و خارجي داشته باشد ولي ماهيت آن اساساً ذهني و درونيست.
اگر ادامه يابد، دچار افسردگي ميشوند، و اگر اين شديد
و مزمن شود، و مفر و علاجي براي آن به دست نيايد ـ در
تحليل نهايي ـ خود را نابود ميکنند.
باز گرديم به متن سعدي. او مينويسد که از اتلاف عمر خود
چنان دچار حسّ بيهودگي شده بود که سيل اشک از ديده ميباريد*
و «اين بيتها [را] مناسب حال خود» ميگفت:
هر دم از عمر ميرود نَفَسي چون نگه ميکنم نماند بسي
اي که پنجاه رفت و در خوابي مگر اين پنج روزه دريابي
و ادامه ميدهد که شرمنده آن کسي که به پايان عمرش رسيده
ولي کاري نکرده است، درست مثل آن کس که سحرگاهِ روز سفر
در خواب نوشين فرو رود و در پس کاروان بماند.
اين سه بيت، به خصوص وحشتزدگي او را تشريح و تأييد ميکنند:
برگ عيشي به گور خويش فرست کس نيارد ز پس، ز پيش فرست
عمر برف است و آفتاب تموز اندکي ماند وخواجه غرّه هنوز
و به ويژه اين بيت:
اي تهي دست رفته در بازار ترسمت پُر نياوري دستار
اي تهي دست رفته در بازار! بيشک خيلي از خوانندگان خواهند
گفت که ممکن نيست سعدي خود، مخاطب اين ابيات باشد. چگونه
ممکن است سعدي آدمي، به وحشت افتد که کاري در زندگي نکرده
و دست خالي جهان را بدرود خواهد گفت؟ بعضي هم شايد آن
را به حساب فروتني صادق يا کاذب بگذارند. البته ما فکر
و انگيزۀ «واقعي» سعدي را نميدانيم و نميتوانيم بدانيم.
امّا وحشتِ واقعي هنرمند ـ به ويژه هنرمند خوب، دست کم
در بعضي مراحل زندگي ـ از بيهوده بودن و بيهوده ماندن
خيلي معمولتر و معروفتر است، تا آنان که زندگيشان با
ادب و هنر و هنرمندي گره نخورده و علت وجوديشان به خلق
و خلاقيت تبديل نشده است.٢ و اصل مسأله هم خيلي بيش از
اين که مادي و عيني باشد، معنوي و ذهنيست. يعني مثلاً
اگر به رَخمانينوف در دوسالي که در چنگال افسردگي بود
ـ پيش از اين که مشهورترين اثرش، کنسرتو پيانوِ شمارۀ
٢ را بنويسد ـ کسي يادآورِ آثار ارزنده وشهرت و محبوبيت
او بين هنرخواهان ميشد (که لابد خيليها يادآور شدند)
کوچکترين اثري در حل مشکل او نميداشت، چنانکه نداشت.
و اين دو دليلِ به هم پيوسته دارد. يکي اين که کارِ گذشته،
کارِ گذشته است و به تنهايي نميتواند حال و آينده را
توجيه کند. ديگر اين که ادامۀ حيات منوط به اين است که
درزندگي فرد معنايي وجود داشته باشد؛ معنايي که فقط در
حال و آينده ميتواند مصداق پيدا کند: مثلاً علاقۀ مادري
به نگاهداري فرزندش؛ هراندازه هم که آن مادر از زندگياش
به دلايل ديگر ناراضي باشد. يا ساختن بنايي، يا عشق به
فرد ديگري، يا علاقه به نيکوکاري براي ديگران، يا شرکت
در مسابقهاي، يا نوشتن اثري... اگر به اين معنا زندگي
خود را از دست بدهد، يا فرد دچار افسردگي مزمن خواهد شد،
يا بيسر و صدا دق خواهد کرد. يعني از سکته و حمله و سرطان
و سلاطون و مانند اينها خواهد مرد، هر اندازه پول داشته
باشد، هر چقدر سنفوني يا کتاب نوشته باشد، به هر مقامي
در گذشته رسيده باشد... معناي زندگي مقولهاي ذهنيست
نه عيني، عشقي نه عقلي. و در تحليل نهايي، عشق ضامنِ بقاء
وجود است نه عقل. درغير اين صورت واضح است که سعدي و رخمانينوف
و هدايت و بتهوون هرگز نبايد دچار افسردگي ميشدند.
اي تهي دست رفته در بازار! و اين را درست وقتي ميگويد
که ـ کم و بيش ـ تازه کتاب بوستان را تمام کرده بوده است.
واصلاًجاي شگفتي نيست زيرا انسانها غالباً درست هنگامي
احساس بيهودگي ميکنند، و دچار افسردگي معمولاً موقت (که
ممکن است تا چند ماه هم طول بکشد) ميشوند که کاري را
تمام کرده باشند. چون تا وقتي آن کار را تمام نکردهاند
زندگيشان معنا ـ يعني در اين مورد هدف مشخصي ـ دارد، وبه
محض اينکه تمام شد دچار خلأ ميشوند. به خصوص اگر کاري
که ميکردند برايشان مهم وارزشمند باشد. وبه خصوص اگرکارمهم
وارزشمند ديگري را بلافاصله آغازنکنند؛ که معمولاًهم به
سادگي دم دست نيست. معروفترين مثال اين، و واضحترين
آن، افسردگي بعضي از زنان بلافاصله پس از زايمان است،
موردي که خلأ جسماني نيز مزيد برخلأ رواني ميشود. و به
همين جهت هم هست که روانشناسان (و غير روانشناسان) وقتي
نويسندهاي يا هنرمند ديگري کاري به انجام ميرساند و
سپس ـ در عوض خوشحالي ـ غمگين و پژمرده ميشود، ميگويند
«دچار افسردگي پس از زايمان شده است».*
پس اين واقعيت که سعدي بوستان را به تازگي تمام کرده
بود نه فقط احتمال افسرده بودن او را کم نميکند بلکه
بسيار برآن ميافزايد. البته از اين که تعبير خود سعدي
از اوضاع و احوالي که شرح ميدهد همه صورتِ استدلالي دارد،
نميتوان در شگفت شد. يعني نميتوان تعجب کرد که به خيال
خودش به طور منطقي دربارۀ زندگي و اوضاع و احوال خودش
فکر کرده و به اين نتيجه رسيده که زندگي و کارش بيحاصل
و بيهوده است. بنابر اين «مصلحت چنان ديدم که در نشيمن
عزلت نشينم و دامنِ صحبت فراهم چينم و دفتر از گفتهاي
پريشان بشويم و من بعد پريشان نگويم» ملاحظه ميکنيد که
هنوز هم بيان استدلاليست چنانکه ميگويد «مصلحت چنان
ديدم». حتي در روزگار ما که علم روانشناسي اينقدر پيشرفت
کرده هنوز اغلب مردم وقتي با آدم افسردهاي روبهرو ميشوند
شروع به نصيحت کردن به او ميکنند و احياناً مواهب زندگيش
را برايش برميشمارند. و «مصلحت» او را هم به او ميگويند.
حتي خيلي از افسردگان هم دست کم تا مدتي اصرار دارند که
براي حال دردناک و شکننده و ظاهراً گريز ناپذيري که گرفتار
آنند دلايل عقلي بياورند. و تازه وقتي هم که موضوع را
دريافتند آنگاه بايد يک جوري از کنار خيرخواهان و نصيحت
کنندگان رد شوند، که بلاي ديگري بر سرشان نيايد.
تقريباً ترديدي نميتوان داشت که کسي که فکر ميکند همۀ
عمرش تلف شده واکنون دستش تهيست دچارافسردگيست. البته
ممکن است دچارافسردگي حاد ومزمن نباشد، ولي دچار افسردگي
هست. خاصه که «تصميم» هم ميگيرد که از گفتگو باز ايستد،
و حتي از نوشتن نيز. چون وقتي ميگويد «دفتر از گفتهاي
پريشان بشويم» دقيقاً منظورش نوشتن است. اين نيز يکي ازعوارض
معروف افسردگيست که نوشتن و گفتن براي مردم افسرده کاري
عظيم مينمايد، چنان که صادق هدايت در دو سه سال آخر عمر،
از جمله از عوارض افسردگياش ـ که گويا نميدانسته افسردگيست
ـ همين فلج نوشتن بوده است: در يکي دو مورد وقتي نامهاي
به دوستي به پايان ميرسد همانجا آن را در حکم معجزهاي
اعلام ميکند. و دائماً به اين و آن ميگويد و مينويسد
که ديگر نميتواند داستان بنويسد.٣
و چنانکه که ديديم سعدي براي اين عارضه در خيال خود
منطقي ارائه ميکند که «مِن بَعد پريشان نگويم». و اين
بهتر است حرف نزند تا اين که چرت و پرت بگويد:
زبان بريده به کُنجي نشسته صُمٌ بُکم به از کسي که زبانش
نباشد اندر حکم.
دراين احوال دوست مخلصي از راه ميرسد ولي سعدي ازگفتگو
وشوخي و خنده با او باز ميماند: «چندان که ملاعبت کرد
و بساط مُداعبت گسترد جوابش نگفتم و زانوي تعبّد بگرفتم».
يکي از اهل خانه ميگويد ک سعدي تصميم به سکوت و انزوا
گرفته است. امّا آن دوست دست از سماجت برنميدارد و به
اين و آن دليل او را به صحبت تشويق ميکند. و از آن جمله
آن جمله را ميگويد که: نه درست و نه بخردانه است که «ذوالفقارِ
علي در نيام و زبان سعدي در کام». شايد هم سعدي بعداً
در شرح واقعه اين عبارت را خود ساخته باشد، ولي بيشک
هر که بود به او ميگفت که اگر تو سخن نگويي که بگويد.
به قول شفيعي کدکني «تو خامُشي که بخواند؟».
بالاخره سعدي راضي ميشود که با دوستش بيرون روند، «تفرّج
کنان»، و بهارشيراز را ببينند وببويند و ببلعند. به قول
لطفعلي صورتگر «نازم هواي فارس که از اعتدال آن/ بادم
بُن شکوفه مَهِ بهمن آوَرَد». حتي ماه بهمن! ولي اين زمان
«اول ارديبهشت ماه جلالي» بود. و شب را در بوستان گذراندند.
ميگويد که صبح فردا، هنگامي که دوستش پيش از بازگشت به
شهر، از آن بوستان دامني از گل و ريحان فراهم کرده بود،
به او گفت که: چنان که ميداني گل و گلستان نميمانند،
ولي من کتاب گلستاني خواهم نوشت که هميشه بماند؛ «گل همين
پنج روز و شش باشد/ وين گلستان هميشه خوش باشد». همان
روز مشغول ميشود و تا اوايل پاييز کتاب را تمام ميکند.
حکايت حکايتِ چگونگي خلق کنسرتو پيانو شمارۀ 2 رخماتينف
است، و چند اثر چايکوفسکي، پس از برخاستنِ افسردگي.
البته بايد توجه داشت که داستان سعدي دو ويژگي بارز دارد:
يکي ايجاز و اختصار آن است، که اصلاً عادت سعديست، ولي
دراين مورد شايد حتي بيش از پيش اِعمال شده باشد؛ درست
به دليل ويژگي دوم، يعني اين که سروته داستان رسمي و محترمانه
و ـ دست کم براي زمان خودش ـ قابل فهم، بلکه شايد قابل
تقديراست: مرد بزرگي براي يک عمرعلم وهنرِ ممتاز خود ارزشي
قائل نبوده و آن را بيهوده ميدانسته. پس بر آن شده که
دست از اين کارهاي « دنيوي» بشويد و به آخرت بپردازد!
امّا براي ما که ابزارهاي نقد و تحليل ديگري دردستمان
است اين حکايت پردۀ شفافي بيش نيست و دُم خروس از آن پيداست.
او ميگويد «يک شب تأمل ايّام گذشته ميکردم»، امّا بيشک
اين مشکل سابقه داشته است. ميتوان موضوع را چنين بازسازي
کرد که پس از آن که کتاب بزرگ و ممتازي مانند بوستان را
به پايان ميرساند، دچار خلأ ميشود، دستش به کار نميرود،
درنتيجه نگران ميشود و نگراني مزمن او را از کارمياندازد.
اين است که ـ بدون اين که خود بداند که ريشۀ مسألهاش
چيست ـ يک شب، يا شبهايي، سيل اشک ميبارد، به اين گمان
که عمرش تلف شده و چشماندازي هم براي آينده وجود ندارد؛
عمر برف است و آفتاب تموز/ اندکي ماند و خواجه غرّه هنوز.
دوست يا دوستان مخلصي با خبر ميشوند و دورش را ميگيرند
و ـ نه چندان با نصيحت ـ که با بحثوگفتگو و اشتغال ذهن
او، اعتماد به نفسش را آهسته آهسته باز ميگردانند. اين
است که ـ شايد پس از مدتي انزوا ـ به گردش و گلگشتِ بهار
ميروند؛ و اين نيز شايد بيش از يک روز و يک شب طول ميکشد.
خودش در قصيدهاي گفته بود، يا بعداً ميگفت:
بامدادي که تفاوت نکنند ليل و نهار خوش بُوَد دامن صحرا
و تماشاي بهار...
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر که فکرت نکند نقش
بُوَد بر ديوار
باري دراثناء اين گشت وگذاربود، با دوستان صميم، که دردامن
گل وگلزارتوازنِ خود را کاملاً بازيافت. بلکه گويا حتي
کفۀ مثبت بالاتر از تعادل رفت، و خاطرِ افسرده جاي خود
را به فرح و انبساط داد. زيرا که نه فقط جرأت و جسارت
يافت که برنامۀ کار جديدي را اعلام کند، بلکه آن را ظرف
شش ماه، يعني حداکثر تا پايان مهرماه سال ٦٥٦ قمري، به
اتمام رساند. اين نکتۀ مهميست که ـ تا جايي که من خبردارم
ـ تاکنون به آن کوچکترين توجهي نشده است. از آنچه ما ميدانيم
بوستان در سال ٦٥٥ قمري به پايان رسيده، ولي نميدانيم
که سرودن و نگارش آن چقدر وقت برده است. امّا در مورد
گلستان ميدانيم که «اول ارديبهشت ماه» کارش شروع شده
و وقتي به اتمام رسيده هنوز «از گُل بستان بقيتي موجود»
بوده است.
نوشتن کتابي مانند گلستان در ظرف پنج شش ماه به معجزه
نزديکتر است.* جُز آن که بگوييم پس از آن افسردگي، انبساطي
حاصل شده، و شدت جا به فَرَج داده، که آن نيز به ندرت
به دست ميآيد و چندان ديري هم نميپايد ـ فًرَح و انبساط
خاطرـ به اين معناي دقيق روان شناختي که آن را به کار
ميبريم* ـ شفافيّت ذهن، تمرکز قوا و سرعت کار را (درست
برعکس افسردگي) به طرزي غيرعادي و دوام نيافتني زياد ميکند.
در نتيجه ميزان کاري که در چنين حالتي ميتوان انجام داد
بسيار بيشتر از حالا عاديست. عين همين شگفتي را در کارِ
گوستاومالِر ميبينيم که سنفوني پنجم خود را در ظرف هشت
ماه تمام کرد.
ميان روانشناسي وعرفان مقولات نزديک و مشابه کم نيست،
چون هر دو سر و کارشان با ذهنيّات غيرعقليست. از آنچه
از احوال اولياء و اقطاب و قديسين (از هر دين و مذهبي)
ميدانيم در خيلي از موارد حالاتي را درک کردهاند ـ مانند
ديدن عمق دريا يا پشت ديوار، يا راه رفتن بر روي آب ـ
که کاملاً خارقِ عادت است. امّا اين حالات طبق گزارش خودشان
ديري نپاييده، و بعد از آن بعضيشان حتي گاهي گمان کردهاند
که خدا عنايت ويژهاش را از آنان برگرفته است.* آنچنان
که گفتهاند و ميگويند اهل طريقت براثر تزکيۀ نفس (به
شيوههاي گوناگون) به چنان حالي ميرسند، يا ممکن است
برسند. امّا اين که چه ميشود که از آن حال در ميآيند
چندان روشن نيست. اين از چند کلمهاي دربارۀ وجه عرفاني
موضوع. در روانشناسي هم حال و حوصلۀ افراد در زمانهاي
مختلف فراز و نشيب دارد. ولي به ندرت اين فراز يا نشيب
شدت مييابد يا مزمن ميشود. مثلاً خبر «بسيار بسيار خوب»
سبب انبساط خاطر ميشود و خبر «بسيار بسيار بد» افسردگي
ميآورد. ولي هيچ يک از اين حالات ديري نميپايند. امّا
چگونگي بروز و افول شديد و مزمنِ اين حالات پيچيده وغيرقابل
پيشبيني و درهرحال گوناگون است. و خبرخوب وبد هم زياد
در آن دخيل نيست.
و درهمين زمينه، همين سعدي درهمين گلستان حکايتي دارد،
برخلاف عادت، فقط مرکب از پنج بيت شعر، يعني بدون آنکه
موضوع را به زبان نثر طرح کرده باشد (که فقط دو سه نمونۀ
ديگر از آن درگلستان هست). و دراين شعر نشان ميدهد که
اين گونه انبساط ـ که گاه اعجازانگيز ميشود ـ بيدوام
و پايان يافتنيست. ميگويد کسي از يعقوب پرسيد که تو
که بوي پيراهن يوسف را از مصر شنيدي* پس چگونه خيلي پيش
از آن نديدي که برادرانش او را به چاه انداختهاند (و
داستان آن گرگ* و غيره). يعقوب جواب ميدهد که احوالي
که «ما» (ظاهراً يعني انبياء و اولياء) تجربه ميکنيم
مثل برق جهنده است: گاهي پيدا و گاهي ناپيدا. درنتيجه
گاهي خود را برعرش ميبينم و زماني فرش را هم نميبينم.
و ميافزايد که اگر کسي دائماً در چنين حالي بماند ديگر
از عالم آدميان خارج شده است:*
يکي پرسيد از آن گم کرده فرزند که اي روشن روان پير خردمند
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي چرا در چاه کنعانش نديدي؟
بگفت احوال ما برقِ جهان است دَمي پيدا و ديگر دَم نهان
است
گهي در طارُم اعلي نشينيم زماني پيش پاي خود نبينيم
اگر درويش در حالي بماندي سرِ دست از دو عالم برفشاندي
شايد سعدي اصلاً حکايت افسردگي خود را که براثر آن شروع
به نوشتن گلستان ميکند به کلي ساخته باشد. يعني خواسته
باشد براي نوشتن اين کتاب بهانهاي بياورد. و اين بهانه
را آورده است. امّا چه لزومي به بهانه آوردن داشت، و چه
لزومي داشت که آن «بهانه» اين قدر درماتيک باشد. خاصه
اينکه آرزو کرده که وليعهد جوان فارس ـ سعد بن ابوبکر
زنگي ـ آن را بپسندد (و پدرش، اتابک فارس، نيز آن را بپذيرد)
اگرچه از اين هم فراتر ميرود و گلستان را بهطور کم و
بيش سربسته به او تقديم ميکند:
گر التفاوتِ خداونديش بيارايد نگارخانۀ چيني و نقش اَرتنگيست
اميد هست که روي ملال درنکشد از اين سخن، که گلستان نه
جاي دلتنگيست
عليالخصوص که ديباچه همايونش به نام سعدِ ابوبکرِ سعدِ
بن زنگيست*
البته سعدي کسي نبود که بنويسد کتاب را به خاطرفلان امير
نوشته. امّا همين قدر هم که با ظرافت آرزوي «پذيرفتن»
آن امير و «پسنديدن» اين اميرزاده را کرده است، درآن زمان
براي نوشتن يک کتابِ خوب بهانه خوبي بود. گذشته ازاين
اگر داستان افسردگي و انبساط خاطر او راـ که خود او، ولو
به اختصار شرح داده ـ ساختگي بدانيم، توضيح و توجيهي نخواهيم
داشت که چگونه کتابي مانند گلستان درعرض و طول حداکثرشش
ماه نوشته شده است.
اما اگر داستاني که سعدي گفته ـ بهطورکلي ـ ساختگي نباشد،
يعني اساساً واقعيت داشته باشد، ديگراز تفسير وتحليلي
که ما از آن کرديم چندان گزيري نخواهد بود. و نشان خواهد
داد که کتاب مستطاب گلستان، مانند خيلي از آثار هنري ـ
و به ويژه آثار بزرگ هنري ـ ديگر، نه اين که ثمرۀ افسردگي
صاحب آن بوده، بلکه نتيجۀ به پايان رسيدن افسردگي او بوده
و حتي شايد ـ درمراحل نخست ـ درمهارکردنِ «سگ سياهِ افسردگي»
نيز مؤثر بوده است.
دانشکدۀ شرقشناسي دانشگاه اکسفورد
فوريه ٢٠٠١
|