|
هاينس برگ گرون
علي اميني نجفي
هاينس برگ گرون منتقد هنري واز نويسندگان
بااعتبارآلمان است. در سال ۱۹۱۴ در خانوادهاي يهودي دربرلين
به دنيا آمد. دانشجو بود که ناگزير شد درسال ۱۹۳۶ ميهن خود
را ترک کند و به آمريکا برود. او پس ازجنگ وسقوط رژيم نازي
به اروپا برگشت و درپاريس به عنوان کارشناس آثار هنرمدرن
به کار وفعاليت پرداخت. از سال ۱۹۹۶ به زادگاهش برلين برگشت.
در ژوئن سال ۲۰۰۴ در نود سالگي به عنوان شهروند افتخاري
برلين شناخته شد. کتابهاي معروف او عبارتند از: وداعهاي
کوچک، شاهراهها و کوره راهها، و يک برليني به خانه بر
ميگردد. نوشته زير برشي از خاطرات کودکي اوست.
آقاي افشار نازنين
پيش از جنگ [جهاني دوم] ما درناحيه غربي شهر برلين
درخانه خوب و آبرومندي سکونت داشتيم. اين خانه در زمان
جنگ به کلي ويران شد، و پس از جنگ جاي خود را به مجموعه
آپارتماني زشتي داد. خانه ما در طبقه اول ساختمان بود.
پس از ورود به هشتي خانه به کريدور درازي ميرسيديم
که طرف راست آن حمام و آشپزخانه بود و بعد انباري تيره
و تاري، که محل زندگي مستخدمه ما بود. درانتهاي کريدوراتاق
خواب والدينم قرارداشت، روبروي آن درطرف ديگرکريدوراتاق
خواب من بود، و چسبيده به آن اتاق غذاخوري، بعد يک سالن
پذيرايي ميآمد و دست آخراتاق مهمان.
در آن روزگاردربرلين رسم بود که بخشي ازخانه يا دستکم
اتاقي ازآن را به اجاره ميدادند. والدين من مغازه لوازم
التحرير فروشي داشتند و درآمدشان خوب بود، اما آن اتاق
مهمان، که کتابخانه سنگيني از چوب تيره بلوط هم کنارش
بود، خالي و بيمصرف مانده بود و به کاري نميآمد. والدينم
به فکرافتادند که آن را به اجاره بدهند.
من که پسربچهاي ۱۳-۱۴ ساله بودم، با نظر آنها مخالف
بودم. نگران بودم که با ورود يک آدم غريبه، محيط آرام
و خودماني خانهمان به هم بريزد. هيچ دليل قانع کنندهاي
نميديدم که مستأجرغريبهاي را به حريم خصوصي خانه راه
بدهيم. من اصلا از کلمه مستأجر بدم ميآمد.
آشکاراست که پدر ومادرم به نظرمن اهميتي ندادند و کارخودشان
را کردند. چندي نگذشت که سر و کله مرد غريبه جواني پيدا
شد که بايد خانهمان، يا دستکم بخشي ازآن را با اوتقسيم
ميکرديم. من غصهدار شده بودم. مدام پيش خودم فکر ميکردم
و نقشه ميکشيدم که چطورميتوان ازشراين آدم مزاحم راحت
شد. مثلا ميتوانستم وان حمام را پرکنم و بگذارم آب
از آن سرريز شود تا همه جا را آب بگيرد، و بعد همه چيز
را به گردن مستأجر تازه بيندازم. يا ازاين هم مؤثرتر:
ميتوانستم يک چيز قيمتي را از خانه کش بروم و بگويم
که او برداشته است، مثلا يکي از قاب عکسهاي سنگين و
زشتي که به ديوارسالن پذيرايي آويخته بود. به هردري
ميزدم که راه چارهاي پيدا کنم. خانه حريم امن زندگي
ما بود، و هيچکس حق نداشت به فضاي آن تجاوز کند.
چند باري دم در يا درهشتي خانه با مستأجرمان روبرو
شدم. اولين باري که او را ديدم، با صدايي نرم و آرام
گفت: "من افشار هستم"، و اضافه کرد: "من
اهل ايران هستم، و اينجا در دانشگاه فريدريش ويلهلم
تحصيل مي کنم." دانشگاه هومبولت درآن روزگار چنين
خوانده مي شد.
از صداي آهنگين و شيوه حرف زدنش خوشم آمد. از آن پس
تقريبا هر روز او را ميديدم و هميشه بينهايت باادب
بود. با گذشت زمان به او خو گرفتيم و چيزي نگذشت که
من از نقشه هاي پليد و شرورانهاي که درذهنم عليه اوطرح
کرده بودم، شرم کردم. آقاي افشارکم کم با ما دوست شد
و براي من ديگر مستأجري غريبه نبود؛ بلکه مهمان عزيزي
بود که از کشوري دور به نزدمان آمده بود.
افشار گاهي به ما ميگفت: "امروز عصر خانمي پيش
من ميآيد تا با هم درس بخوانيم." آن شب موقع صرف
شام مادرم، که کمي سختگير بود، زيرلب ميگفت: "آقاي
افشار باز هم مهمان دارد!" پدرم که مداراي بيشتري
داشت، جواب ميداد: "چه اشکالي دارد؟ در اتاق خودش
حق دارد از هر کسي پذيرايي کند." من جرأت نميکردم
چيزي بگويم اما در دل حق را به پدرم ميدادم.
اما کنجکاوي دست از سرم بر نميداشت. از بالکن خانه
ميديدم که با اينکه هوا هنوز تاريک نشده، پردههاي
اتاق او کيپ کشيده شده است. به سالن ميرفتم و با احتياط
گوشم را به دراتاقش ميچسباندم. هيچ صدايي بلند نميشد.
برپنجه پا آهسته ازسالن بيرون ميرفتم. هميشه بعد ازکاري
که کرده بودم پشيمان ميشدم. آقاي افشار دوست من بود،
و درست نبود که من در زندگي او فضولي کنم.
جوان ايراني پس از دو سال از پيش ما رفت و به ميهنش
برگشت. او با رفتار دلنشين و صميمانهاش جاي خود را
دردل خانواده ما بازکرده بود. گاهي از خود ميپرسم:
چه به سرش آمده است؟ آيا حالا که در ميهن اوملايان به
حکومت رسيدهاند، ناچار شده ايران را ترک کند؟ دراين
سالهاي طولاني ازفکر او بيرون نرفتهام. او هيچوقت وان
خانه را لبريز ازآب نکرد، و هرگز به قاب عکسهاي ما
دست نزد. او آدم نازنيني بود.
|