|
با پايان گرفتن جنگ جهاني دوم در سال
1945و خاتمهء فرمانروائي هيتلر در آلمان، مسألهء بازگشت
خيل عظيم شاعران، نويسندگان. هنرمندان و استادان و پژوهندگان
دانشگاهي آلماني براي مدتي بصورت مسألهء روز در آمد. بيشماري
از اينان، 12سال رژيم مكتبي نازي ها را بر نتابيده، به
خارج مهاجرت كرده بودند. بسياري در خارج دست به خودكشي
زدند، شماري طي اين سال ها درگذشتند و كم نبودند ;در آناني
که در داخل مرزهاي آلمان، دق مرگ شدند.
ارنست تولر از زمرهي آناني بود كه در مهاجرت، خودكشي
كرد. در زير، برگردان بخشي از سخنراني يكي از نويسندگان
آنروز آلمان را در مجلس يادبود ارنست تولر مي خوانيد كه
پس از رهائي آلمان از چنگال نازي ها در سال ١٩٤٦بر پا
شده بود.
ما شما را به بازگشت فرا ميخوانيم
برگردان : دكتر عبدالرضا سالك
...اما ملت ما به سخنان شاعرانش گوش نداد، ملت ما به شارلاتانهاي
چكمه پوش گوش فرا داد چرا كه اينان صاحب طبل و شيپور و
سازهاي برنجي بودند و ملت ما با مفاهيم سرمايهداري جنگ
افروزانس داشت، درصورتي كه شاعران وسخنوران عصرنو در تلاش
بودند مفاهيم كاملاً جديدي را به آنان آموزش دهند.
چه جماعت خوش قريحه و چه مردان پرشورياند اين شاعران!
و چه مصيبتي دركمينشان بود، دركمين هازن كلور، شتفان
تسوايگ، كورت توخولسكي، ارنست وايس، كه همگي همچون ارنست
تولر در تبعيد، گريخته ازميهن و سلب تابعيت شده، دست به
خودكشي زدند.
فهرست هولانگيزيست كه اكنون بتدريج علني ميشود، فهرست
ازدست رفتگان ادبيات آلمان در تبعيد.
اين است فهرست آناني كه درتبعيد در گذشتند:
برونو فرانك، زيگموند فرويد، شتفان گئورگه، هلموت فون
گرلاخ، آلفونس گلدشميت، فرانتس هسل، ورنر هيگه من، آرتور
هوليتچر، اودون فون هوروات، آرنو هول ريگل، گئورگ كايزر،
هاري گراف كسلر. مونتي ياكوبس، ربرت موزيل، ماكس هرمان-
نايسه، رودلف اولدن، يوزف روت، آرتور ارنست روترا، رنه
شيكله، الزه كاسكر – شولر، ياكوب واسرمن، فرانتس ورفل،
آلفرد ولفن شتاين، پاول تسش.
و اين است فهرست آناني كه همين جا در آلمان مرگي هول انگيز
را پذيرا شدند:
اگون فريدل، ارنست بلاس، راينهارد گورينگ، اريش كناوف،
آدام كوك هوف، اريش موزام، كارل فون اوسيتسكي.
چه پايه نابودي نبوغ، نيرو، خلوص، نثرنويسان فوقالعاده،
غزلسرايان پرشور، نمايشنويسان برجسته:
ملت ما كه همواره نام گوته را بر زبان ميراند، آنان را
به سخره گرفت، طردشان كرد، وآنگاه بگونهاي بربر منشانه
آنان را از پاي درآورد. اينجاست هولانگيزترين دروگاه
روان آلماني. اگر زنده بودند همگي با ما سخن ميگفتند،
راهنمائيمان ميكردند، به ما راه نشان ميدادند، اما
ديگر نيستند و مشكل بتوان خلق ديگري را روي كرهي خاكي
يافت كه چنين ضايعهاي را درادبياتش شاهد بوده باشد.
و حال برماست كه، از آنجا كه هشيارترينها و آزمودهترينها
و بزرگترها از ميان رفتهاند، به ارثيهي مسندهاي يتيم
شدهي ادبيات پا بگذاريم. ما يعني نسل جديد، كه اكنون
بايد درحوزهي مديريت و وظيفه بباليم، دراوج اندوهمان
به دور و بر مينگريم و دراين عصربي مثال، به جستجوي
نمونه ميپردازيم.
ما درجنگ آبديده شديم، بدنبال سردرگميهاي فراوان، آگاه
شديم، گرداگردمان را مردگاني فراگرفتهاند كه هماره دركنارمان
ره ميسپرند و با ما سرگرم انجام ديالوگهاي نامرئي شناخت
پس از واقعهاند.
ميگويم، ما درجستجوي نمونه هستيم و يك نمونه ارنست تولر
است.
درشب آتش سوزي رايشتاگ، مدت درازي با ارنست تولر درخيابانهاي
غرب برلين قدم ميزديم.
ساعاتي بعد او آلمان را ترك گفت. باحتمال من آخرين كسي
بودم كه با او درسرزمين پدرياش در گفتگو بوده. او كه
سخت نا آرام بود، ميگفت كه زندگياش جزستيز و درگيري
با جنگ هيچ نبوده است. هشداردهندگان آلماني جنگ، كه ميانشان
يگانگي نبود، قدرت را به مناديان ميليتاريسم باختند. جنگ
طلبي، با شمشير پيچيده در گلهاي رز، با وعد و وعيدهاي
رمانتيسم يونيفورمي آلماني، قلب خشماگين همهي ژرمنهاي
ناموفق را تسخيركرد. با آهنگ طبل، با جرنگ جرنگ مدالها،
با ديسيپلين ملي، با شق و رَقي بلوند ايده آل خلبانهاي
هواپيماهاي جنگي، آمد و ملت ما را به نابودي كشيد. مدام
هشداردهندگان بيشتر و بيشتري به تنگنا رانده شدند، دشنام
شنيدند، استهزا شدند، به بند كشيده شدند تا اين شب نخستين
آتش افروزي فرا رسيد.
تولر، جانب بشريت، انسانيت و صلح را گرفته بود و چنين
كاري در ملت ما تلخترين وظائف است.
من چهرهي نجيب جانباختگان را هنوز زير فانوسي ميبينم،
رنگ پريده، بسيار جدي، بسيار آرام. ما نگاهمان بسوي رايشتاگ
بود.
او ديگر نميفهميد كه چطور ميشد ملتي با چنين شور و شوقي
خود را به خاك سياه بنشاند.
او همچون زلزله نگاري، خطر هولانگيزي را كه در آنجا در
آن شب پر دلهره فرا روئيد، حس ميكرد. آنجا بود كه نخستين
ويرانهي ميليتاريسم پديدار شد.
اين شاعران بودند كه هشدار داده بودند. من اين را در برابر
تاريخ شهادت ميدهم. و ما بايستي از اين نمونهي نيرومند،
اين يگانه درس ضروري و تعيين كننده را بگيريم:
به شاعران گوش فرا دهيد!
بشر درسراسرجهان يك دشمن واقعي دارد و آن ميليتاريست
است و شعر آلماني هم يك دشمن واقعي دارد و آن ادبيات ”
آلمان بر تر از همه چيز“ است.
به نداي شاعران گوش فرا دهيد. از آنان كم نداريم. ما ملتي
هستيم و خواهيم بود- و اين را با مسرت تمام ميگويم- كه
هولتي، گوته، بوشنر، هاينه، هولدرلين و ريلكه را به جهان
داده است. اينان پراكنده و درهم شكسته در سرزمينهاي سراسر
جهان زيستهاند. اكنون لحظهاي فرا رسيده كه بازگشتشان
را طلب كنيم تا با تجربهي جهاني خويش ما را دريافتن راه
درست مدد رسانند. آنان و سرنوشتشان را همواره با قدرداني
بياد خواهيم داشت. ومن گمان ميكنم زماني كه صداي خود
را بمنظور دعوت از آنان بلند مي كنم، بنام همهي انديشمندان
مسئول سخن ميگويم.
اينجا، دردرياي ويرانهي برلين، درميان سرما و نكبت، ما
نويسندگان كشورمان را فرا ميخوانيم!
شما را از سراسر جهان فرا مي خوانيم كه بازگرديد
شما يعني:
شتفان آندرس، ارنست بلوخ، برتولت برشت، هرمن بروخ، فرديناند
بروكنر، فريدريش بورشل، آلبرت ارنشتاين، ليون فويشت وانگر،
لئونارد فرانك، ماريا گلايت، اسكار ماريا گراف، پاريس
گوترزلو، هاينريش هاوزر، وايلند هرتسفلده، هرمن هسه، ريچارد
هولزن بك، آلفرد كر، كورت كليبر، يو لدرر، رودلف لئونارد،
هارالد لندري، لودويك ماركوزه، توماس من، هاينزيش من،
والتر مرينگ،پاول ماير، يواخيم ماس، هرمينيا تسور مولن،
آلفرد نويمن، روبرت نويمن، بالدر اولدن، هاينتس پل، هانس
يوزف ره فيش، اريش ماريا ره مارك، انا سگرز، آلبرشت شه
فر، ماكسيميليان شر، هربرت شلوتر، ويلهم شپاير،فريتس فون
اون رو، بودو اوزه، برتولد فيرتل، ارنست والدينگر، اوتو
تسوف، آرنولد تسوايگ و همهي آناني كه نشاني شان هنوز
بدست ما نرسيده.
اين آلمان ديگري ست كه شما را فرا مي خواند.
ما، كساني كه عليه هيتلر پيكار كردهايم، از فراز مرزها
و درياها آوا در ميدهيم و شما را فرا ميخوانيم تا ما
را در دشوارترين ساعات زندگي اين ملت كه ما خويشتن را
در بينوائي همدردشان ميدانيم، ياري كنيد.
|