از « گفته ها »ی
ابراهيم گلستان ديسيپلين
يعني آزادي آگاهِ مسلط
نثر رادردوحال يا ازدونقطه نظرنگاه کنيم. يکي خودِ نثر يعني فارسي نويسي، يکي
اين نثردرخدمتِ بيان. يعني که با اين نثرچه جورچيزرا ميگوييم-
نثر درخدمتِ بيان.
خود نثر. نثر يکي پاک نوشتن است، و يکي با اين پاک نوشتن
ساختمان و حجمي را بوجود آوردن، پاک نوشتن براي من يعني
تا بشود صفت را کنار گذاشتن و به جاي آن موصوف را به فشردهترين
صورت نماياندن بطوريکه خودش نماينده صفتش بشود، خودش
صفتش را در ذهن خواننده بسازد. پاک نوشتن يعني تا بشود
قيدها را کنار گذاشتن، مقصودم قيد دستوري است، بيشتر،
و ازهمه مهمتر يعني روال و روند حرفهاي شفاهي را که جوشندگي
زنده و زنده بودن جوشنده را دارند الگوي کار قرار دادن،
مقصود اين نيست که لغتها را بشکنيم يا اصطلاحات گذراي
رسم امروز را در زبان بچپانيم. اين کار درست همان هويت
و ماهيت «فاخر» نويسي را دارد و فرقي ندارد با لغتهاي
قلنبه را از متنهاي کهنه در آوردن و با کمک آنها پز دادن.
نه مقصودم اين است که بشنويم خودمان در خلوت چهجور حرف
ميزنيم، با چه آهنگ و ضرب و با چه پس و پيش بودن کلمهها،
چه جور کلمهها که صداي بلند انديشه هستند پا به پاي انديشه
که در ذهن ما براي بيان شدن شکل ميگيرد بيرون ميآيند
ـ همانجور هم به جاي زبان برقلم بياوريمشان. عروض زبان
يعني اين. يعني همين نبض را لاي انگشتها گرفتن و شناختن.
هزار سال پيش بيهقي اين کار را ميکرد. دو هزار سال پيش
جوليوس سزار اين کار را ميکرد. اين يک کشف تازه نيست.
اين کشف نيست. اين گم نکردن زندگي است.
بهرحال نثر پاک يا زبان پاک يعني اين، زبان پاک، زبان
زنده است. هر جور ادا و اطوار چه به سبک «مقامات حميدي»
و «دره نادري» باشد، چه بصورت پاچه خيزکي و بيفعلي در
زير قيافه «جنبندگي» و «عصبي»، چه بصورت مستوفيگري باشد
چه به صورت لوطي بازي و يا به صورتهاي ديگر مانند زبان
تلويزيوني و راديوئي، يا زبانهاي حرفهاي ديگر از «اداري»
و «منقدي» و «علمي» و «متعهدي» و «ترجمهاي» و «جاودانه
ابرپخمگي» و از اينجور زبانهائي که براي خوش کردن دل
به کار برندهاش است و نشانۀ عدم اعتقاد و بيصداقتي او
به چيزي که ميگويد، و اسلحهاش هست براي چرائي که ميگويد
ـ همه اين زبانها به کاري که استعمال کنندگانش دارند و
ميکنند خوب هم ميخورد، اخت است، جور ميآيد. و چه بهتر.
هرکس که مايهاي دارد خودش را دور نگاهميدارد و هر کس
که ندارد چه بهتر! يا با اين امضاء خودش را معرفي ميکند
يا در آن روش منحل ميشود. خوب هم ميشود از آن فهميد
که دارد نفهميدن را پردهپوشي ميکند، نه اينکه قصد فهماندن
دارد، يا فهميده است. ضرر و خطر اين زبانها براي مردم
از جهت نقل انديشه کمتر است. چون وسيله ربط ناقصي است
و پيام فاسد پنهان در بيان فاسد را نميرساند، اما خود
انديشيدن را منسوخ ميکند، خود اين وسيله فاسد تبديل به
پيام و شعار و «ايمان» و عقيده ميشود ـ ايمان و عقيدهاي
براي کور دلها و احمقها. اما شنوندهاي که بطور کلي
با فهم باشد فساد گوينده را ميفهمد. فکر نکنيد مقصود
من اين است که بيان پاک نشانه فکر پاک هم هست. نه. فکر
ميتواند ناپاک اما مرتب باشد و براي اعمال ناپاکي، بيان
را، به کمک مرتب بودن فکر، شسته رفته کند. فقط در وضع
و موقع اجتماعي ـ اقتصادي ـ سياسي که امروزه ما در اينجا
داريم چنان تازه به دوران رسيدگي در همه جاي زندگي ما
حاکم است که زبان ما ناپاک است در جهت پز دادن و «فاخر»
و «رسمي» بودن. مثل اين مغازههاي بسيار بزرگي که فقط
چلچراغ ميفروشند، مثل اين همه مغازههاي مبل فروشي، مهملاتي
که فلان شاعر نفس تنگ گرفته ميسرايد و اسمش را مثلاً «حماسه
طوفان طويل» ميگذارد، همان چلچراغ و مبل آب طلا خورده
است هر چند که در آن از ظلم بنالد و خود را مظلوم نشان
بدهد؛ همان زبان مضحک راديو و تلويزيون «دکلامه»، «برنامه
گلها» يا ادبيات معرفي نامهاي «هفت شهر عشق» يا آن زبان
تعويذي بيانيههايش است؛ همان بناهاي بلندي است که آلت
رجوليت باد کرده امّا سر بريدهاي هستند. وضع البته بدتر
خواهد بود اگر زبان شسته رفته براي القاي اباطيل اعم از
«هنري» و «ادبي» و «رسمي» و غيره بکار برده شود. اين مرحله
بعدي است که تا چند سال ديگر خواهد رسيد. حالا جنقولک
بازي است و خندهآور، فردا جدي خواهد بود و خطرناک، و
در اين ميان کليشه هست و قالب که تحويل داده ميشود. و
مردمي که آنها را تحويل بگيرند درحالت آنها گير ميافتند.
بعد، در مورد گفتن و نقل قصه، مسئله ساختمان مطرح ميشود
که از کجا شروع بکنيم و از چه راههائي چگونه به چه جاهائي
برويم، حادثهها و سکونها و سکوتها را چه جور بيان کنيم،
چه جور بچينيم پهلوي هم و چهجور بچينيم با قيچي سلماني،
با چه توالي و ترتيبي بياوريمشان، از چه ديدي نگاهشان
کنيم که هر چيزي را که ميخواهيم بگوئيم زير نظم و انضباط
آن بگوئيم، بيکم و کاست. اينها هر چند بايد به کمک زبان
بيان بشود اما ساختنش در حيطه زبان نيست، مربوط ميشود
به قوت صحنهآرائي، به قوت به صحنهآوري. اينجا هر مطلبي
بايد قالب خودش را جستجو کند، به قالب خودش برسد و در
آن جا بگيرد. زبان که پاک باشد اين ساختمان را روشن و
دقيقتر نشان ميدهد امّا زبان پاک جاي بيساختماني را نميگيرد.
و زبان نرسيده به کمال ساختمان را ازميان نميبرد. بايد
يکجوري بگوئيم امّا وقتي داريم ميگوئيم با ولنگاري و
شلختهگري نگوئيم؛ و همچنين با مقمپز بودنهاي عصا قورت
داده. يا با قالبهاي حکاکي شده که ديگران درجائي ديگر
در وقتي ديگر را براي چيزي ديگر کندهاند نگوئيم. در اينجا،
در ساختمان و بيان ساختمان، ايرادهاي تکرار جمله، درازي
جمله و اين حرفهاي آنجوري وارد نيست چون همين «عيب»ها
شايد «لازمه» آن چيزي باشند که بايد ساختمانش به زبان
درآيد. اينجا آنجور حرفها و ايرادها و قانونها قطعي و
نهائي و غيرقابل اسنيناف نيستند اگر به ضرورت و لزوم منطقي
آنها فکر نکرده باشيم. شايد سئوال شما اصلاً يک مشت فرمول
در جواب بخواهد. فرمول اينست که فرمولي نيست. فرمول اينست
که فرمولي نبايد. اگر ذهن ورزيده بشود، اگر ورزيدگي ذهن
يا آگاهي ذهن، تماميت ذهن، صداقت ذهن، همراه باشد هر جا
گيري يا گرهي پيش بيايد سعي ميکند آن را باز کند. قوت
بازکردنش پيداست که متناسب است به همان ورزيدگي و آگاهيش،
ذهن مسئلهاي را طرح کرده است، ذهن هم به تناسب مشکل راه
حلش را بايد پيدا کند؛ آنوقت مشکل حل شده نقطه عزيمت حرکت
بعدي ميشود. ديناميسم يعني اين. جفتک زدن ديناميسم نيست.
فرمول هم ديناميسم نيست. فرمول جلوي جلدي و جلاي کار را
ميگيرد. يکنواخت و کدرش ميکند. در کار خوب هميشه اثر عنصر
کشف ديده ميشود. حتي از شکل نوشتن يک لغت يک معني تازه
يک انديشه تازه ميتواند پيدا شود. اگر جلد باشي اين را
فوري ميبيني. و اگر به دردت بخورد بکارش ميبري. و همين
مايه جلاي کار ميشود. در کار خسته هميشه فرمول ديده ميشود.
قالبي که از پيش ساختهاي فرق ميکند با قالبي که در حين
ساختن ميبيني بايد بسازي. اين جلدي و فرزي و ورزيدگي ميخواهد.
مسئله اساسي حاضر کردن ذهن است. در کار هيچ چيزي جاي «جا
در جا ساختن» را نميگيرد. اما براي "ناگهاني"
و" جادرجا ساختن" تمرين لازم است تا ورزيده
بشوي، اگر بشوي، درست مثل دو. مثل پرش. کسي که براي دو
سرعت کار ميکند هر روز و هر بار که ميدود رکورد عالي نميآورد.
امّا رياضت را ميکشد و صد جور تمرين نرمش و چابکي ميکند
و عضلههايش را آموخته ميکند، نفسش را و خوراکش را و
سنگينياش را مرتب ميکند تا آن روز که روز است وقتي تير
داور فرمانده مسابقه در رفت آنچه را دارد بياورد. اگر
طرح کار، و فهم مطلب، و ديدن آدمها و نشان دادن آدمها
غرض است اينها را بايد از پيش شناخته باشد. خلاصه اينکه
اگر با نوشته وربروي يک چيزي زورکي خواهد شد، با نويسندگي
و نوشتن بايد ور رفت نه با نوشته، ديگران را که ميخواني
نبايد براي تقليد کردنشان باشد، بايد براي باز کردن پنجرهها
و افق باشد، براي نيفتادن توي چالههائي باشد که آنها
احتمالا افتادهاند ـ چالههاي فکري و چالههاي رفتاري
براي تکرار نکردن حرفهائي که آنها زدهاند. اينجور، بيشتر
براي پرهيز باشد تا پيروي، اصلاً براي پيروي نباشد. اين
ورزش براي آن است که وقتي داري مينويسي وقت و تمرکز حواست
را صرف دقت در نوشتن نکني، بتواني بنويسي، بتواني سيلان
انديشهات را با سرعت و طبيعتي که دارد روي کاغذ منعکس
کني. در ژاپن يکجور نقاشي داشتند که وقتي قلم را روي
کاغذ گذاشتي نبايد آن را ورداري تا وقتي که همه خطي را
که ميکشي تمام کني. مرکبتر است و بايد با يک خط که بريده
نشود طرحت را تمام کني. اگر قلم را ورداري وقتي که دوباره
بخواهي آن را سر همان نقطه بگذاري که خط تمام شده کاغذ
که از خط پيش مرطوب است سوراخ خواهد شد. اينجور ديسيپلين
و مهارت لازم است بنابراين بايد همۀ کارهايت را براي مراعات
مهارت قبلاً کرده باشي و الان وقت ساختن است، وقت ملتفت
بودن نه وقت مواظب بودن. وقتي مينويسي بايد آزاد باشي.
بايد آگاه باشي. آگاه آزاد باشي در سازندگي، نه مقيد به
سبک. اين سبک يا آن سبک، پيش از نوشتن بايد سبک همان خود
تو شده باشد. وقت نوشتن وقت کشف است چه در حالت جمله و
چه حتي در خود چيزي که ميخواهي بگوئي ـ در قصهاي که،
در حقيقتي که در فکري که ميخواهي بگوئي. امّا همه اين
حرفها وقتي درست است که اينها براي بيان مطلبي باشد، که
ساخته شده آن مطلب لازم به گفته شدن باشد. تقريباً يقين
دارم که مطلبي که به درد گفته شدن نخورد نميتواند خوب
گفته شود. نوشتن به خاطر نوشتن يک حرکت مکانيکي مگر بيشتر
است؟ بايد چيزي براي گفتن داشته باشي که به گفته شدنش
بيارزد. براي چيزي داشتن بايد ببيني، بخواني، بشنوي، رشد
کني، ذهنت غني شود تا حست غني شود. تا حست قبراق شود.
اگر ذهنت غني نشود چيزي نخواهي زائيد. حرفهايت مال خودت
نخواهد بود، حرفهايت تقليد خواهد بود، يا مستقيم و ارادي،
يا از پخمگي، براي همين است که ميبيني جاودانه ابر پخمهها
به اقتضاي چيزهائي که امروز ميخوانند يا ميشنوند تقليد
ميکنند براي همين است که شعر ميگويد اينجور و همانروز
نثر مينويسد يک جور ديگر. تکليفش را در صميميترين کاري
که بايد بکند ديگران معين ميکنند، حتي ديگراني که پيش
از تولد او مردهاند. درست مثل اينست که ميخواهد عشق بازي
کند امّا بجاي طرف زنده، با يک عکس که از مجله بريده،
و مطابق دستوري که از کاماسونرا خوانده يا از سوراخ جا
کليد اتاق خواب همسايه را تماشا کرده. او خودش شخصيت ندارد.
براي خودش شخصيتي درست نکرده است سواي خصوصيت سرگرداني،
حرف خودش را ندارد و خودش را نميفهمد؛ رشد در کليت و
کيفيت ندارد؛ آئينه ديگران است نه جسم جان خودش.
ديسيپلين شخصي است. چيزي نيست که با فرمول بدست آيد.
حاضر آماده نيست، نسکافه نيست. با نظاره و تماشا و مطالعه
پيدا ميشود. نه فقط مطالعه يک قصه، بلکه تماشاي يک نقاشي،
شنيدن يک موسيقي، گردش در يک مسجد، تماشاي يک برگه نازک
گندم که در ميآيد، من چه ميدانم، خلاصه ديدن زندگي و زنده
بودنها، يک چيز مسلم است و آن اينکه قريحه دخلش زود ميايد
اگر غنياش نکني. ديسيپلين بدست نميآيد اگر قريحه غني
و قوي نشود. بيديسيپلين هم از شخصيت خبري نخواهد بود.
ديسيپلين نه يعني قيد، يعني آزادي آگاه مسلط ، ديسيپلين
حاصل غناست. ديسيپلين ضامن عزت است. خستگي فکها هم نتيجه
زياد حرف زدن.
|