داوود
رمزي اما عشق . . .
سخن ، طراوت شعور است در همهمهي باد !
سکوت ، انفعال عقل است در بسيط سخن
عشق اما ، رهيدن است از زندان قانون
در جادهي بن بست ازدواج .
موسيقي ، نبض زيبايي است در خلوت رؤياها
شعر، مبارزهي بودن است در ميدان تصورها
عشق اما ، مرحمت آفتاب است در تسلاي جان .
لب ، سرخ ترين گل باغ بقاست
در حديث گفتنيها
بوسه ، حلاوت آب چشمه است
در هرم
هم آغوشيها
عشق اما ، شهامت زندگي است در برهوت زمان.
خاک ، شهاب بي مثال روييدنيهاست
دريا بشارت باران است در تاکستان خلقت
عشق اما ، حکايت آبشار است در پريشاني التهاب .
کوه ، غرور مست زمين است در فضاي عالم
جنگل پيچيدگي تفکر است در دهليزهاي خون
عشق اما ، گردونه ي آتشين خورشيد است
در زمستان تنهايي.
ريشه در بطن وجود خويش گرفتاراست
عدالت ، کلامي است فاخر و دروغي است بزرگ !
آزادي نعرهي باد است در کويرخشم
عشق اما شکفتن غنچه هاي بيداريست
در سپيده دم رشد اشتياق.
آنکه ماهي را صيد ميکند ،
منطق آب را نمي فهمد
آنکه بر خويش مي بالد
- سوار بر اسب غرور-
واژهي باطل را بر شناسنامهي خويش نمي بيند
عشق اما اضطراب را مي شناسد
و از حادثه نمي ترسد
زندان ، خون ريخته شدهي کبوتران آزادي است
انقلاب ، خاموشي چراغ آرامش است
عشق اما اسب يال قرمز لذت است
دوان و شتابان
در دشت سبز بي قراري انسان.
|