| داريوشِ
آشوري
انسان و انس
رضا مارمولك و
حكمت شاعرانهي آنتوان
دو سنت اگزوپري
فيلم مارمولك را چند بار همراه خانواده و دوستان ديدهام
و هر بار بيشتر از آن خوشام آمده است. هر بار بسيار هم
خنديدهام. بايد بگويم كه اينهمه هوشمندي و ظرافت را در
كمتر اثرِ سينماييِ ايراني ديدهام. چه زبانِ گفتار (ديالوگها)،
چه زبانِ تصويرگريِ آن، بسيار اشارهها و كنايههاي ظريف
و شيرين در بر دارد و بسياري چيزها را در مورد خوي—و—خيمِ
ايراني، بهويژه در وضعِ كنونيِ، بازگو ميكند. اين فيلم
اگر چه بسيار ميخنداند، اما در هستهي مركزي آن نكتهاي
بسيار ظريف و جدي نيز هست كه چهبسا تا كنون به آن اشارهاي
نشده باشد. بلكه، از آن جهت كه شخصيت مركزي فيلم يك آخوند
يا آخوندنما ست، گرايشها همه به آن است كه از آن تفسيرِ
سياسي كنند. برخي، بهطبع، اين فيلم را يك فراوردهي دستگاه
تبليغات جمهوري اسلامي ميدانند كه هدف آن نشان دادن آخوندِ
”خوب“ است يا توجيه آخوند در كل و نقش او در جامعه، و برخي
ديگر هم آن را يك فيلم ضد آخوندي شمرده اند كه هدف آن رسوا
كردن آخوند است با نشان دادن يك دزد ديوارپيما در جامهي
”روحانيت“.
استقبال انبوه مردم از اين فيلم—— كه سبب شد به ضرب فشار
از قم آن را از اكران پايين بياورند—— به دليل تفسيرِ
ضد آخوندي مردم از آن بوده است. بيگمان در فضاي كنوني
جامعهي ايران اين فيلم راه به اين گونه تفسيرها ميدهد
يا ميتوان گفت كه در بارهي رابطهي آخوند و جامعه، با
زيركي بسيار، نكتهها در بر دارد كه دل تماشاگران را با
طنز و تسخر خود خنك ميكند. اما نكتهي ظريفتر فيلم،
به گمان من، در جاي ديگري ست. و آن، تنيده شدن فيلم با
تكهاي از قصهي شاعرانهي زيباي شازده كوچولو از آنتوان
دو سنت اگزوپري ست. من اين مطلب را در اين باره ميخواهم
بنويسم، و آن هم به عنوان يك تماشاگر كهنهكار سينما و
نه بيش. در عين حال، با اين كار ميخواهم فرصتي يافته
باشم كه زنده بادي گفته باشم و دست مريزادي به كارگردان
چيره و هنرمند اين فيلم، و همچنين به بازيگر درخشان نقش
اول آن، و، سرانجام، به تمامي بازيگران و پديد آورندگان
اين فيلم، كه همگي كار خود را با مهارت حرفهاي كامل
انجام داده اند.
داستان از اين قرار است كه در صحنهاي از فيلم كه در
بهداري زندان ميگذرد، رضا مارمولك را ميبينيم كه به
خاطر زخمي كردن خود آن جا بر روي تخت خوابيده و در جوارِ
اش مردي ديگر بر تختي ديگر كتابي كوچك در دست دارد و ميخواند.
در نماي ديگري روي جلد كتاب و نام آن را ميبينيم: شازده
كوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپري، ترجمهي محمد قاضي.
در گفت¬و¬گويي كه ميان آن دو ميگذرد، رفته–رفته ميفهميم
كه اين يك يك آخوند عارفمشرب است كه گذران زندگياش نيز
از راه گچكاري ست نه روضهخواني. در اين گفت–و–گو آخوند
با باريكبينياش در وجودِ پرخشم و شورشي رضا مارمولك
انسان رميدهاي را ميبيند، چيزي همانند آنچه داستايفسكي
در يادداشتهاي زيرزميني خود از بنديانِ تبعيدگاههاي
سيبري حكايت ميكند كه خود چند سالي در ميانشان به سر
برده بود. او ايشان را تبهكاراني سختجان مييابد كه راه
بازگشت به جامعه به رويشان بسته شده است؛ اما وجودشان
را تراشيده از بهترين و گرانبهاترين چوبهايي ميبيند
كه هرگز از خاك روسيه برميرويد. (اين نكته را به نقل
از غروب بتهاي نيچه آوردم.)
آن آخوند براي آرام كردن اين انساني كه بر همه چيز طغيان
كرده است، از جمله بر دين و پاسداراناش، با او از اين
حديث معروف سخن ميگويد كه ”براي هر كس راهي به سوي خدا
هست.“ اين گفته ترجمهاي ست از اين حديث معروف كه صوفيان
بسيار به آن استناد ميكنند: ”الطريق الي الحق بعدد انفس
الخلايق“. پس از گريز از زندان، اين حديث راهگشايي ميشود
براي رضا مارمولك هنگامي كه او را در مسجدِ آن شهرك بالاي
منبر ميفرستند تا در نقش آخوند با وعظ حاضران را به ”فيض“
برساند.
اما گفت—و—گوي آن دو حرف–و–حديثِ ديگري نيز در بر دارد.
و آن اين كه، آن آخوند، در برابر طعنهي رضا مارمولك به
”روضهخواني“ او يا اندرزگوييهاياش، براي دلگرم كردن
آن زنداني نوميد، تكهاي از داستان سنت اگزوپري را نيز
براي او ميخواند تا بگويد كه روضهخواني تنها در اين
جا نيست و ”همهجا روضهخوان دارد“ . اما اين تكهي كوتاه،
كه همچون آن حديث و همهي گفتهها و تكيهكلامهاي آن
آخوند، بر ذهن آن زنداني نقش ميبندد، يكي از كليدهاي
فهم اين فيلم و نكتهي ظريفِ نهفته در آن است. اين تكه
گفت—و—گوي روباه وحشيست با شازده كوچولو. روباه، كه ناگهان
سر–و–كله اش پيدا ميشود، به شازده كوچولو سلام ميكند.
شازده كوچولو كه به دنبال همبازي ميگردد، از او دعوت
ميكند كه با هم بازي كنند. اما روباه ميگويد كه من
نميتوانم همبازي تو باشم، زيرا ”مرا اهلي نكرده اند“.
شازده كوچولو ميپرسد، ”اهلي كردن يعني چه؟“. روباه پاسخ
ميدهد كه ”اهلي كردن ... يعني ايجاد علاقه كردن.“ رضا
مارمولك انسان ”وحشي“ شده اي ست. راهي كه آن آخوند، با
فراهم كردن امكانِ فرار از زندان با لباس آخوندي، پيش
پاي او ميگذارد، در حقيقت، همين ”اهلي“ شدن است، يعني
”علاقهمند“ شدن. و اين رويداد با يافتن جايي در يك جمع
انساني صورت ميبندد. رضا مارمولك، كه از زندان با لباس
آخوندي گريخته، ميخواهد از مرز بگريزد. اما در همان قطاري
كه او را همچنان در لباس آخوندي به سوي مرز ميبرد، يا
چهرههايي از مردم شهركي آشنا ميشود كه بناست از راه
آن از مرز بگريزد. نخستين رابطه كشش به يك زن زيباي همسفر
از همان شهرك است. اما در همين قطار، به خاطر لباس آخوندياش،
ديگران دور او را ميگيرند و نقش اجتماعي تازهاي به گردن
او ميگذارند: مردي كه نماز را فراموش كرده ميبايد پيشنماز
شود. و او، در عين نگراني، با زيركي اين نقش را رياكارانه
اجرا ميكند.
در مرحلهي بعد شاهد آن ايم كه او پا به شهركي ميگذارد
كه اهالي آن در انتظار آمدن پيشنماز تازهاي هستند و
او را كه بناست يك ”آدمپران“، به اصطلاحِ آن مأمور انتظامي،
از ايستگاه با خود ببرد، به جاي آن آخوندي ميگيرند كه
منتظر او هستند، و با خود به مسجد ميبرند. و او هم چارهاي
جز پذيرش اين نقش ندارد. اما از اين جا آميزش اين تبهكار
فراري با يك باهمستان (community) يا جماعت و جايگير شدن
ناگزير او در آن آغاز ميشود. اين باهمستان در پي يك عالم
روحاني ”واقعي“ ست تا مسجد از رونق افتاده را دو باره
رونق بخشد و نقش آن را به عنوان مركز اجتماع و همدلي جماعت
در رابطه با خدايشان، به آن بازگرداند. رضا مارمولك هم
در پي راه گريز و يافتن كسي ست كه قرار است گذرنامهي
جعلي براي او فراهم كند. در اين ميانه انتظارهاي اين مردم
و فهم نادرستشان از رفتار اين آخوند دروغين سبب ميشود
كه وي به عنوان حامي فقيران و درماندگان مقام معنوي والايي
در ميان اين مردم پيدا كند و از او اسطورهي زهد و نيكوكاري
ساخته شود. آن باهمستان كه با مشاهدهي رفتار آخوندها
در مقام صاحبان قدرت، به ناباوري تلخ دچار آمده، براي
سامان دو باره بخشيدن به جهان خود و آرمانهاي آن، به
اين اسطوره نياز دارد. از سوي ديگر، آن انتظارها رضا
مارمولك را نيز در نقشي كه پذيرفته ژرفتر فرو ميبرند،
تا به جايي كه اندك–اندك ميرود تا با آن نقش يگانه شود.
در گفتههاي او و رفتار اش در پايان فيلم اين تغيير را
به روشني ميتوان حس كرد. او ميرود كه ”اهلي“ شود. به
همين دليل، هنگامي كه، در پايان، ميخواهد خود را به زندانبان
خود تسليم كند، عبا و قبا و عمامهي خود را از تن بدر
ميآورد و به دست آن كودك ميدهد، كه نمادِ كودكِ دروني
خود اوست، و به آن كودك ميگويد، ” اين لباسها بايد انسان
را اهلي كنه. اهلي شدن خوبه، نه؟“
در متن اصلي داستان شازده كوچولو، به زبان فرانسه، فعلي
كه براي ”اهلي كردن“ به كار رفته apprivoiser است. اين
فعل در حالت لازم، كه با ضمير به كار ميرود s'apprivoiser،
هم به معناي اهلي شدن است و هم، در مورد انسان، خو گرفتن
و انس پيدا كردن. هنگامي كه شازده كوچولو از روباه ميپرسد،
”اهلي كردن يعني چه؟“ ترجمهي دقيقتر پاسخ او اين است:
اهلي كردن، يعني ”رابطه برقرار كردن“ (créer des liens).
رضا مارمولك، انسان رميده، هم از راه رابطه برقرار كردن
است كه ”اهلي“ ميشود، يعني جايي در يك نظام اجتماعي مييابد.
جايي در يك نظام اجتماعي يافتن، يعني، به هر معنا، ”سودمند“
بودن، و از راه سودمند بودن جا در دلها باز كردن. مهم
نيست كه اين رابطه و سودمندي، در موردي كه اكنون در آن
ايم، بر پايهي سوءِ تفاهم بنا شده است. بسياري از رابطههاي
اجتماعي بر اساس سوء تفاهم اند. يا ميتوان گفت، همهي
رابطهها، كم–و–بيش، در كلاف در هم تنيدهاي از ”راست“
و ”دروغ“، بر بنيادِ نياز انسانها به يكديگر، شكل ميگيرند.
نياز رضا مارمولك به فرار از مرز و نياز آن جامعه به انساني
نمودگار خيرخواهي اصيل، اگر چه بهظاهر هيچ ربطي با يكديگر
ندارند، اما برخوردشان با يكديگر بر اساس صرفِ پيشامد،
براي هر دو سو سودمند است. از سويي، آن جامعه نمونهي
انسانيتي را كه نياز دارد در رضا مارمولك مييابد و، از
سوي ديگر، رضا مارمولك هم از راه اين رابطه ”اهلي“ ميشود
و از اين اهلي شدن، از اين جاي گرفتن در دل يك جامعه،
لذت ميبرد. زيرا ”اهلي“ شدن او را از حاشيهي جامعه به
عنوان يك تبهكار بدر ميآورد و به او جايگاه و نقشي سودمند
در مركز ميدهد. در احترام و دلبستگي آن مردم به او و
حرفشنوي آنها از او ميتوان بازتاب آن را ديد. از اين
راه رضا مارمولك، به جاي آن كه با گذراندن عمري در زندان
به زور زندانبان ”به بهشت“ برود، فرصت مييابد كه از
رميدگي بدر آيد و ”انسانيت“ خود را بازيابد كه هستهي
اصلي آن در ”با–هم–بودن“ است، در انس است. انسان خو گرفته،
انساني كه انس دارد، حدود اخلاقي و هنجارهاي جامعهي خود
را رعايت ميكند، اما انسان رميده ميتواند تبهكار شود.
آن زندان و آن زندانبانِ بسيار سختگير در اين فيلم مي
توانند نمادِ جمهوري اسلامي و حاكمان آن باشند كه براي
خود اين رسالت را ميشناسند كه، با اجراي احكام شريعت،
مردم را ميبايد به زور به بهشت بفرستند. اما رضا مارمولك
با زيركي و نكتهسنجي خود در جايي ميگويد كه مردم را
نميشود به زور به بهشت فرستاد، زيرا اين متوليان ”راه
نجات“ آن قدر زور ميآورند كه ”جهنم از طرف ديگر ميزند
بيرون.“ در قرن بيستم چه قدر بشريت شاهد بهشتسازيهايي
بوده است كه از آن طرفشان جهنم زده است بيرون. و هنوز
يك نمونهي آموزنده و چشمگير از آنها بر روي زمين پيش
چشم ماست.
Créteil، فرانسه، دسامبر 2004
|