بنفشه حجازي

تلفن عمومي

چشمم به تلفن كه مي‌افتد تمام بدنم مي‌لرزد. تلفن خاموش مرا مي‌ترساند ولي وقتي كه به صدا مي‌آيد مثل اين كه سوار اتومبيل با سرعت از سراشيبي پايين آمده باشم ، دلم مي‌ريزد ؛ جان از دست و پايم مي‌رود . دل پيچه از روده‌هايم شروع مي‌شود و پس از عبور از حلق از گوش‌هايم سر در مي‌آورد . توي هال و آشپزخانه و اتاق خواب يكي يك دستگاه تلفن داريم كه حالا فقط دستگاه آشپزخانه كار مي‌كند .از تلفن متنفرم و اگر به خاطر بعضي كارهاي شغلي‌ام نبود آن را قطع مي‌كردم. در خيابان كه راه مي‌روم ،سعي مي كنم به كيوسك‌هاي تلفن نگاه نكنم ولي هميشه اتاقك‌هاي تلفن مثل عزرائيل ، سر راهم سبز مي‌شوند و مرا دچار حالتي مي‌كنند كه افرادتحت تعقيب گرفتار آنند.
«مرتيكه آن جايي كه مي‌خواهي اين جا نيست. شماره‌ي مادرت را بگير.»
صداي زنم بود . سوسن ،برافروخته وارد آشپزخانه شد: « ‌باز هم همان مزاحم»
سوسن تا مي‌شد به تلفن جواب نمي‌داد و گوشي را من برمي‌داشتم و همان مزاحم وقيح ،سراغ زنم را مي‌گرفت.
تا وارد خانه مي‌شدم به زنم نگاه مي‌كردم كه ببينم روز را چگونه گذرانده است . وقتي به قيافه‌ي درهم او نگاه مي‌كردم، دلم برايش مي‌سوخت و از او بيشتر براي خودم. چه كسي ؟ چرا ؟
حرف نمي‌زدم و سوسن با اشاره مي‌فهماند كه طرف زنگ زده يا نه. بالاخره بعد از يك ماه ماجرا تمام شد و آرامش داشت برمي‌گشت كه دوباره مزاحمت شروع شد ولي اين بار افرادمختلفي بودند. سردي و رنجشي كه ميان من و سوسن پيش آمده بود داشت برطرف مي‌شد كه باز …
اين بارسوسن آرام بود اما من فحش‌هاي ركيك مي‌دادم و آن‌ها را جري تر مي‌كردم. چند بارهم اشتباهي به دوستان پرخاش كردم كه باعث لو رفتن ماجراي مزاحم تلفني شد.
سوسن ديگر نمي‌گذاشت كه من گوشي رابردارم .وقتي كه گوشي را بي صدا روي دستگاه مي‌گذاشت مي‌فهميدم مزاحم بوده است. به همه مشكوك بودم. گاهي به نظرم صدا شبيه صداي پسر عمويم بود؛ گاهي صداي طرف شبيه پسر شريكم بود و گاهي مثل سوپري سر ميدان. از كنار هر مردي كه مي‌گذشتم، مي‌خواستم او را وادار به اعتراف بكنم. از فكر شكايت به مخابرات منصرف شده بودم؛ كسي درذهنم مي‌گفت: هالو ! فكر مي‌كني از منزلم تماس مي‌گيرم ؟
يك روز زني براي سوسن پيغام فرستاد:
«به اون زنيكه بگو حالا ديگه روي دست ما پا مي‌شي ؟ آگهي توي تلفن عمومي مي‌دي ؟»
مثل برق گرفته‌ها قطع كردم. پس آن جاني بالفطره شماره‌ي ما و اسم زنم را توي دكه‌ي تلفن عمومي نوشته بود.
لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم. خودم را به اولين تلفن عمومي كه رساندم، خلوت بود. واردشدم. درست بغل تلفن شماره‌ي ما نوشته شده يود.
با سوئيچ ماشين رنگ را تراشيدم. مي خواستم به خانه برگردم كه فكر كردم باجه‌ي ديگري را هم وارسي كنم. درآن و سومي و چهارمي و پنجمي و…هم . كلافه شده بودم. نمي‌دانستم چه مسيري را انتخاب كنم. آيا به خيابان‌هاي فرعي بپيچم يا به كيوسك‌هاي خيابان اصلي سركشي كنم. در مسيرم به كابين‌هاي كوچك طلقي كه مي‌رسيدم، نفسي از سر رضايت مي‌كشيدم و وقتي در كوچه يا خياباني كيوسكي نمي‌ديدم، خوشحال مي‌شدم.
شب تا صبح دنبال دشمن مي‌گشتم. گذشته‌ام را بررسي مي‌كردم كه به كه بد كرده‌ام كه حالا تلافي مي‌كند. چندين بار د طول شب، چراغ بغل تخت را روشن مي‌كردم و روي جعبه‌ي دستمال كاغذي نام مظنون‌ها را مي‌نوشتم. درشركت كارم شده بود پيدا كردن شماره‌ي جديدآن‌ها و به بهانه‌ي احوالپرسي زنگ زدن. بعضي كدورت‌ها رفع شد وتعدادي دوباره زنده.
به اندك بهانه‌اي از كوره درمي‌رفتم. سعي مي‌كردم با زنم روبه رو نشوم واو هم دم پرم نمي‌آمد. آرام ،‌نزديك پنجره‌ي رو به خيابا ن مي‌نشست و روزنامه مي‌خواند. بافتني مي‌بافت يا فال مي‌گرفت. يك روزمتوجه شدم كه خيلي زيبا شده؛ سرش را رنگ كرده است و صورتش را آرايش. ربدوشامبر زيبايي هم بر تن دارد و بوي عطر مي‌دهد. طفلك زنم براي جلب توجه من تلاش مي‌كرد ولي همين كه به سمتش مي‌رفتم دست ردبه سينه‌ام مي‌زد.
زندگي آرام و بي سرو صداي من داشت متلاشي مي‌شد. زياد توي خانه نمي‌ماندم. چند قوطي اسپري سياه خريده بودم و كارم شده بود سركشي به كيوسك‌ها و رنگ پاشي به شماره‌ي تلفن منزلم.
من پاك مي‌كردم و او مي‌نوشت؛ مسابقه‌اي بين ما در گرفته بود. يك روز برادرم مرا در آن حال ديد. مي‌خواستم سر به سينه‌اش بگذارم و گريه كنم ولي نمي‌دانم چرا به اوهم مشكوك بودم. ماجرا را تعريف كردم. دوستش كه در اداره تشخيص هويت كار مي‌كرد از روي عكس‌هايي كه از باجه‌هاي مختلف گرفته بودم، كشف كرد كه خط،، ‌خط يك زن است. آتش درونم مشتعل‌تر شد. تا حالا دنبال يك مرد مي‌گشتم. فكرمي‌كردم با انگيزه‌هاي مردانه آشنايي دارم ولي انگيزه‌هاي يك زن؟

به سوسن حرفي نزدم. دوباره كارنوشتن اسم مظنون‌ها را از سر گرفتم تا رسيدم به سي سال پيش و به دختر دايي‌ام كه مدت كوتاهي نامزدم بود ولي او در تهران زندگي نمي‌كرد.
بچه‌اي كه ماژيك به دست از لوازم تحرير فروشي بيرون مي‌آمد، فكري به سرم آورد. درمنطقه‌ي ما كه حالا ديگر كروكي باجه‌هاي تلفنش را داشتم و تعداد دفعات اسپري زدن آنها به من مي‌گفت كه كدام يك بيش‌تر مورد نظرمزاحم است، ‌سه لوازم تحرير فروشي بيش‌تر نبود. چندروز مثل كارآگاه‌ها حوصله‌ي آن‌ها را سربردم و دست آخر نفهميدم كه به چه كسي بايد مظنون باشم.ديگر به شركت نمي‌رفتم. دوچرخه‌اي گرفته بودم و بين كيوسك‌هاي مختلف ركاب مي‌زدم تا مگر ردي از آن شخص پيدا كنم . به اين نتيجه رسيده بودم كه شب ها شماره هاي جديد را مي نويسد . به اين خاطر، عصر وشب هم كشيك مي‌كشيدم. هميشه اسپري، چراغ قوه و چند باتري اضافه همراهم بود.
امروز سه روز است كه دو باجه‌ي نزديك به هم را زير نظر دارم.حتي يك بار هم به خانه برنگشتم. از لباسم به علت خوابيدن در زير پل و توي جو بوي آشغال و ادرار مي‌آيد. دو روز اول تلفني با زنم حرف مي‌زدم و مي‌گفتم كجا هستم ولي امروز اصلا وقت نكردم. مدتي است شماره‌ها با ماژيك سبز نوشته مي‌شوند.
ساعت ده شب، نزديك يكي از كيوسك‌ها، در درگاهي يك خانه كه به نظر متروك مي‌آمد نشستم…
با صداي ترمز يك اتومبيل از خواب پريده‌ام. صبح شده است و من سومين شب را در خيابان گذرانده‌ام. تنم خواب رفته است. از درگاهي، نگاهي به بيرون مي‌اندازم. زني از دور با زنبيل خريدمي‌آيد. بلند مي‌شوم كه راه بيفتم و كيوسك را وارسي كنم كه دوباره خودم را مخفي مي‌كنم. زن وارد كيوسك تلفن مي‌شود. برق ماژيك سبز به چشمم مي‌خورد. نفس در سينه‌ام حبس مي‌شود. به سمت اومي‌دوم. سوسن از كيوسك بيرون مي‌آيد.

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.