علي شريعت کاشاني ( فرانسه )

نگاهي بر
« زن شبانه‌ي موعود: نشان زن در آثار سهراب سپهري»

پرداخت پوران فرخ‌زاد
تهران، انتشارات نگاه، ١٣٨٣
١٨٣صفحه، بهاء ١٢٥٠٠ ريال

«زن شبانه‌ي موعود» نوشته‌ي پوران فرخ‌زاد، اخيراً در پي «مسيح مادر» (پرداخت همين نويسنده» انتشار يافته است. اين کتاب با زباني شورمند و رسا به چگونگي تصوير «زن» و بنمايه‌هاي عاطفي و رازورانه‌ي پيوسته به اين تصوير درشعر سپهري مي‌پردازد. رهيافت و برداشت نويسنده در بررسي چهره‌ي «زن» درشعر سپهري تا حدود چشمگيري از نظرات اسطوره‌گرا و کهن نمونه باورانه‌ي کارل گوستاويونگ (C. G. Jung) مايه برمي‌گيرد، و عنوان رمزآميز کتاب هم («زن شبانه‌ي موعود»)، که تکران عبارتي است دريک شعرسپهري، توجه خواننده را به«آنيما» معطوف مي‌دارد. امّا مواردي هم هست که نويسنده به گونه‌ي مستقل و ابتکاري به شعر سپهري مي‌نگرد، و مثلاً در گفتگو از «آنيموسِ» يونگ از حضور اين کهن نمونه‌‌ي نرينه در دورنِ شاعر با احتياط سخن مي‌گويد. نمونه‌اي از اين مورد را در آن‌جا مي‌بينيم که فرخ‌زاد به چگونگي مناسبات ميان شاعر و مادرش و بازتاب آنها درسروده‌ي «شاسوسا»ي او (که ازجمله دربرگيرنده‌ي تصور«قبر» و«تاريکي»، واحساس سرگراني و «مرگ» است) مي‌پردازد، مي‌نويسد: «... براي ره‌يابي به آن (شعر) به راستي کليد خاصي لازم است که دردست هرکسي نيست (ص٩٧). او سپس محتواي تضادآميز «شاسوسا» را به اعتباروجود جدال ميان تاريکي و روشنايي، ميان بهشت کودکي و خاکجاي کنوني شاعر، و رؤياهاي ديرين و انتظارات جانکاه واپسين او... توضيح داده و برمي‌شمرد.
پيش از پرداختن به گوشه‌هايي از محتواي اين دفتر، يادآوري يک نکته را بايسته مي‌دانيم؛ نگارنده‌ي اين سطور در بررسي آثار ادبي و شاعرانه‌ي کهن و نو، نظرگاه کلي يونگ و «ناخودآگاه جمعي» او را مد نظر قرار نداده و نمي‌دهد. اين دوري گزيني برخاسته از سه مورد است: يکي زمينه‌ي تخصصي ما (روان‌شناسي باليني» و گرايش و توجه فکريمان به مکتب علمي ـ تحليلي، موقعيت‌سنج، و نسبتاً خردگراي زيگموند فرويد (S Freud) و «ناخودآگاه» اوست، دوم ايرادات غيرقابل اغماضي است که هم از نظر علمي و باليني بر بُرد و کارايي و اعتبار نظام يونگ وارد مي‌دانيم، و هم از ديد شناخت شناسي (يا «بحث المعرفه») بر ساخت نظري، روال آرمان گرا و مطلق باورانه‌، و بويژه محتواي گريز و گذشته گراي اين نظام. و سوم اعتقاد راسخ ما است بر اين که تکوين و نشو و نماي ذهنيت حتا آرمان‌گرا و عرفان و اشراق باورانه‌ي يک شاعريا نويسنده را، همچنان که فلسفه‌ي پيدايشي و شرايط وجودي اثر او و بنمايه‌هاي موجود در آن را، اساساً، و پيش از هر چيز، در بطن تاريخچه‌ي فردي ـ خصوصي و شناسنامه‌ي فرهنگي ـ اجتماعي خاص او (بعنوان دو خاستگاه سرنوشت ساز)، و نيز در زيرزمين «ناخودآگاه»ي که در دل اين تاريخچه‌و شناسنامه جان مي‌گيرد و به تکامل مي‌رسد، بايد ديد و سنجيد. شک نيست که در مواردي يک نويسنده يا شاعر مورد مطالعه (مانند سپهري) ذوق و گرايش چشمگيري به منظرگاه‌هاي عرفاني و رازورانه ازخود نشان مي‌دهد، حتا به وجود اين منظرگاه‌ها آشکارا اعتقاد مي‌ورزد، و در نتيجه اين مورد را در قالب روايت‌هاي داستان‌گونه يا صور خيال شاعرانه و عرفاني‌وار منعکس مي‌سازد. ولي، به ديده‌ي ما، آن‌چه که توضيح دهنده‌ي وجود اين ذوق و گرايش و مقصد سخنورانه‌ي آن (روايت يا تصوير شاعرانه) است خود اين ذوق و گرايش بعنوان يک امر في‌الذاته و خودفرمان و خودگردان، و يا تغذيه شده از همزادِ دروني ـ رواني شده‌ي اسطوره‌ها و کهن الگوهاي باستاني نمي‌تواند باشد؛ بلکه رويدادهاي زشت و زيباي مستتر در تاريخچه و شناسنامه‌ي خاص نويسنده با شاعر، بازتاب اين رويدادها در ناخودآگاه خاص و مشخص او، و نحوه‌ي ارتباط ميان اين ناخودآگاه و يک قلمرو فرهنگي ـ اجتماعي بومي و آشنا (و نه يک قلمرو فر‌ااجتماعي و جهان‌گستر) مي‌باشد. اين همه امّا، موردي است که «ناخودآگاه جمعي» بي‌حد و مرز يونگ و نظرات مطلق‌گرا، کهن نمونه باورانه و ما قبل تاريخ انديشانه‌ي او از آن گريزان است.
با اين حال، در سطح رهيافت و نگرش نظري (و نه تحميلي و عملي و ايجابي)، نظام يونگ و نظرات مستتردر آن رويهم رفته چشم‌انداز ديگرگونه و حتا جذاب و خيال‌انگيزي را عرضه مي‌دارد. اين چشم‌انداز، که رهيافت و نگرش ديگرگونه‌اي را هم مي‌طلبد، مي‌تواند برانگيزاننده‌ي پاره‌اي از بررسي‌هاي کيفي و نظري در قلمرو شعر و ادب، چونان در پهنه‌ي تاريخ آراء و عقايد و باورها و تصورات باستان‌گرا، باشد. بررسي‌هايي از اين دست، تا آنجا که در ارتباط سازمند و بهنجار با چشم‌انداز کيفي نظام ياد شده باشند، و اين‌که همزمان (مثلاً در بررسي کارهاي ادبي) موضوعات و محتويات آثار مورد بررسي و سنجشگري را آن‌چنان که هستند (و نه آن‌چنان که انگاشته و پنداشته مي‌شوند) درنظر گيرند وتوضيح دهند، مي‌توانند ازمنطق و جايگاه معنايي ـ معنوي ويژه‌اي برخوردار گردند. به اين اعتبار، بررسي‌هاي اين چناني نسبتاً قابل اعتنا توانند بود. که از ديرباز گفته‌اند: «هر چيز به جاي خويش نيکوست». و «زن شبانه‌ي موعود» پوران فرخ‌زاد دفتري است که «به جاي خويش» در خورد توجه مي‌نمايد. بويژه اين‌که پرداخت اين دفتر از تلاش صادقانه و معصومانه‌يي خبر مي‌دهد که نويسنده از چندين سال پيش به اين سو، و با جديت تمام، در زمينه‌ توضيح و توصيف چگونگي تصوير و جايگاه «زن» و «زنانگي» در شعر شاعران ايران زمين به کار گرفته است. و اين خود کوششي است کارساز و ارجمند در جهت تحقق بخشيدن به يک تعهد روشنگرانه و پرکردن يک خلاء فرهنگي ـ نوشتاري.

و امّا با گذاري درمنازل گوناگون «زن شبانه‌ي موعود» درمي‌يابيم که به روي هم چهار پديده‌ي اساسي جاي «جاي» مورد توجه نويسنده بوده‌اند، و در نتيجه بيش‌ترين بخش از محتواي مباحث کتاب را در پيرامون خود گرد آورده‌اند:
١. «آنيما» يا چهره ي کهن نمونه‌اي (مثالي و اثيري) زن و زنانگي، و بازتاب آن در درون شاعر و در شعر او.
٢. «ناخودآگاه جمعي» به عنوان صحنه‌ي رستاخيز و رفت و واگشت‌هاي «آنيما» و نيز به عنوان قرارگاهِ ملاقات شاعر با اين «موعود».
٣. وجه عاطفي ـ مادرانه بعنوان تجسم (يا دست کم سايه‌ي) زوال ناپذير «آنيما»ي آرماني.
٤. پديده‌ي اشراق باطني ـ شاعرانه بعنوان شاهراهي به سوي «زن شبانه‌ي موعود» و همزادان او.
نويسنده، اين موارد را که به مناسبت، و گاه به به گونه‌ي جسته ـ گريخته، در بخش‌هاي گوناگون نوشتار به بيان درآورده است، در ارتباط با مِنش اساساً درون‌گراي شاعر و افت و خيز حيات فردي و شاعرانه‌ي او قرار مي‌دهد، و برآن است تا آنها را از جايگاه معنايي بهنجار برخوردار سازد. او با خوانش و بازگو کردن عباراتي از اثر منشور سپهري، «اطاق آبي»، که در واقعِ خود سرگذشت نگاري (Autobiography) اوست، و همزمان با عرضه داشتن نمونه‌هاي فراوان و نسبتاً مناسبي از «هشت کتاب»، به بازنمودن هرچه بيش‌تراين رابطه مي‌پردازد. درکل، گريزپايي و شکنندگي روحيه‌ي شاعر از همان عنفوانِ کودکي، و تکوين تدريجي درون‌گرايي و ذهنيت رازورانه و عرفاني‌وار او، از جمله پديده‌هايي هستند که زمينه‌ساز تصورو جستار «زن شبانه‌ي موعود»، اين «مؤنث درونِ» خود وي، مي‌باشند.(ص٨١ ). سراپاي فصل نخست کتاب( صفحه‌هاي ٧-٨٦) به برشمردن گوشه‌هايي از حيات شاعراز خردسالگي به بعد، و توصيف جنبه‌هايي از مناسبات درون ـ خانوادگي، ترس و لرزها، توهمات، شکنندگي‌ها و زودرنجي‌هايش، و نيز «وحشتِ» او از زن (در معناي متعارف و برون‌گراي کلمه) اختصاص يافته است، تا مگر راه (از فصل دوم به بعد) براي درک بيش‌تر گرايش شاعر به درون‌گرايي و جستار زنِ نمونه‌وار و تقدس يافته توسط او هموار گردد (بنگريد به صفحه ٨٧به بعد) آن‌چه را هم که نويسنده از دميدن نور «اشراق» در درون سپهري و رهنمودهاي شهودي مي‌بيند با جست و يافت يک «زن شبانه»ي آرماني بي‌ارتباط نمي‌نمايد. سپهري از جمله مي‌سرايد: «کنار تو تنهاتر شده‌ام/ از تو تا اوج/ زندگي من گسترده است/ از من،/ تا من،/ تو گسترده‌اي.../ و با تو برخوردم/ به راز پرستش پيوستم.../ با اين همه‌اي شفاف/ اي شگرف /مرا راهي از تو به در نيست...». و نويسنده به بهانه‌ي اين شعر چنين مي‌آورد: «... و جدال دروني شاعر هنوز ادامه دارد، و پاره نوري که در يک لحظه بر او نموده شده بود در واقع اشارتي بوده بر بشارتي که مي‌توانسته در آينده صورت واقعيت به خود بگيرد... چهره‌ي اثيري زنانه را در خواب‌ها و خيال‌بندي‌ها... مي‌بيند.» (ص١٢٢)، ترديدي نيست که وجود شورمند مادر، اين نخستين پناهگاه جسماني ـ عاطفي، بزرگ‌ترين سهم ممکن را در تشکل تصور و تجسم «زن» (حتا در تجريدي‌ترين اشکال ممکن او، نظير «آنيما» و غيره) برعهده دارد؛ مادري که نخست به عنوان يک واقعيت حي و حاضر و ملموس، سپس در مقام يک خاطره‌ي فراموش ناشدني، آغاز و پايان زندگاني و جانمايه‌ي شناسنامه‌ي رواني ـ عاطفي هر انساني را تشکيل مي‌دهد. که نويسنده نيز، به هر حال، دفتر خود را با آوردنِ شعرِ رازآميز «نزديک دورها»ي سپهري رو به پايان مي‌برد («زن دم درگاه بود/ با بدني از هميشه...»)، آن هم با تعبيري از زن (يا ازدوستي چون فروغ) به مادر: «دوستي مؤنث درجامعه‌ي مادر، يا مادري درجامه‌ي دوست.» (ص١٧٨)
باري، اين تعبيرراست وبهنجار پوران فرخ‌زاد درواقعيت هستي شناسانه‌ي‌ شخص سپهري نيک مصداق مي‌يابد، همچنان که در تصاوير شناسنامه‌ي سخنورانه‌ي او. که آشکارا مي‌بينيم که او در پرتو خاطره‌ي کاستي ناپذير اين زن ـ دوست ـ مادرِ تصعيد و تعالي يافته است که به جستار و سلوک بي‌وقفه در مي‌افتد، و هر آن به رفت و واگشت از زمان حال به دوره‌ي خردسالگي، اين «ملکوت» حضور و غيبت توأمان، و «درگاهِ» خواهش و تمناي فزاينده، و بالعکس تن مي‌سپارد، تا مگر با ديدار «آفتابِ» عطوفت بار هميشه، و به ياري يگانگي با آن، براي «خالي» درون خويشتن تدبيري انديشد:
«زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه.
رفتم نزديک:
چشم مفصل شد
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق
سايه بدل شاه به آفتاب...
رفتم تا وعده گاه کودکي و شن
تا وسط اشتباه‌هاي مفرح
تا همه چيزهاي محض...
ديدم در چند متري ملکوتم...
باز که گشتم
زن دمِ درگاه بود
با بدني از هميشه‌هاي جراحت...»

فرانسه، فروردين ٨٤
shariatkashani@wanadoo.fr

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.

2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."

3 - واژه، در انتخاب و ويرايش مطالب آزاد است.

4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.