پيرايه
يغمائي
تد هيوز با يک نگاه گذرا ... يادت مي آيد
که چطور نرگسها را ميچيديم ؟
هيچ کس نمي داند ،
من اما هنوز به ياد دارم
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...
و بر اين باور بوديم
که
تا هميشه زنده ايم ...
چرا ياد نگرفتيم ؟
نام تد هيوز، شاعرانگليسي-
که لقب ملکالشعرايي انگليس را ويژهي خود کرد وهمسرش سيلويا
پلات – شاعر پر آوازهي آمريکايي ازهم جدايي ناپذيراست.
هر چند که زندگاني عاشقانهي آنها بسيار کوتاه بود و
بيش از شش سال دوام نياورد. از اين روست که در باز گفت
زندگي نامهي هيوز و هم در نقل زندگي نامهي پلات نميتوان
از اين بخش عمده چشم پوشيد، چرا که اين دو بيشترين اثر
را در زندگي و شعر يکديگر گذاشتهاند.
تد هيوز مردي بود تنومند، بالابلند و تيره رو و چهره
اي چون سنگ خارا خشن و استوار داشت. در پوشش بسيار بي
قيد و شلخته مينمود و بيشتر از رنگ سياه استفاده ميکرد.
وي در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهرميتولمرو ( = mytholmroyd
) ، حدود يورک شايرچشم به جهان گشود. از پانزده سالگي
به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستين شعرش
در مجله ي مدرسهاي که در آن درس ميخواند به چاپ رسيد.
تد پس از گذراندن دوره دبيرستان و به پايان بردن خدمت
سربازي براي تحصيل دررشتهي ادبيات به دانشگاه کمبريج
رفت ولي خيلي زود رشتهاش را به انسان شناسي تغيير داد.
در آن زمان شعرهايش بيشتر در نشريهاي که به همراه دوستانش
منتشرميکرد، چاپ ميشد.
در ۲۶ فوريه ۱۹۵۶ مهم ترين اتفاق زندگياش که ديدار با
سيلويا پلات باشد، به وقوع پيوست. در آن زمان پلات بعد
از يک سلسله در گيريهاي رواني و يک بارتلاش براي خودکشي،
از طريق بورس فولبرايت به انگليس آمده بود و يک سالي بود
که دانشجوي دانشگاه کمبريج بود.
پلات در مورد اين نخستين ديدار مينويسد: اين بدترين اتفاقي
بود که ميتوانست بيافتد. جواني به سوي من ميآمد که از
بالا به زنها نگاه ميکرد. اين را ازهمان لحظهي اول
که وارد شد، فهميدم . اسمش را از ديگران پرسيدم، اما کسي
چيزي نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هيوز
بود. من مدام زبانم ميگرفت. او نيزدست و پايش را گم کرده
بود. ناگهان نزديک شد و مرا بوسيد. روسري قرمزم را که
اينهمه دوستش ميداشتم از روي موهايم کشيد و براي خود
برداشت . و نيز گوشوارههاي نقرهاي و مورد علاقهام را
... و گفت: ها ! ها ! اينها پيش من ميمانند! " و
باز مرا بوسيد و من هم او را بوسيدم و در دلم فرياد زدم:
" آري ... آري ... خودم را به تو ميبخشم . خودم
را پاره پاره ميکنم و ستيزه جويانه به تو ميبخشم ...
"
چهار ماه بعد در ماه جون ۱۹۵۶ آنها با هم رسما ً ازدواج
کردند.
اگرچه درآن زمان تد هيوز هنوز ملکالشعراي انگلستان نبود
و جواني روستايي با ظاهري شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر
تنگدست، که نميتوانست حتا از عهده مخارج زندگي برآيد،
اما شاعري بود که روح شعر را به صورت مبهوت کنندهاي ميشناخت
و عاشقانه سيلويا را دوست ميداشت و او را بيش از هر چيز
به شعر ترغيب ميکرد و انگيزهي شعر را در او ميدميد.
زندگي آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و اين سرشاري
کاملا ً از شعرهاي نيرومند آن دو در آن زمان آشکار است
...
هرچند هيوز پلات را به شدت دوست ميداشت. اما بسياري از
مواقع بر اثر رفتارهاي جنونآميز و عصيان گرانهي او -
که همه ريشه درکودکي و جوانياش داشت - .به ستوه ميآمد.
در فاصلهي ۶ سال زندگي، آنها داراي دو فرزند شدند. اما
ورود اين دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پريشان سيلويا
را التيام دهد. کم کم براثر اين نا آراميها هيوز راه
گريز در پيش گرفت بطوري که ديگر نتوانست اين زندگي متشنج
را دوام بياورد و در اين گير و داربه زن يهودي زيبايي
به نام آسيه ويويل( Assia Gutmann) همسر ديويد ويويل دل
باخت و به صورت بي شرمانهاي به پلات خيانت کرد.
خيانت حتا در يک زندگي معمولي هم ميتواند ويرانگرباشد
تا چه برسد به اينکه شاعري با فشارهاي رواني بسيار طرف
ديگر اين قضيه باشد. بنابراين سيلويا پس از برخورد با
اين بيوفايي آن هم از سوي کسي که او را با جان دوست ميداشت،
از تد هيوز رسما ً تقاضاي طلاق کرد .
در دسامبرهمان سال بعد از جدايي از هيوز به همراه دو فرزندش
– که تد هيوز آنها را نپذيرفت – به آپارتمان کوچکي در
لندن نقل مکان کرد. زمستان آن سال سختترين و سرد ترين
زمستاني بود که بر وي گذشت. تنهايي، تنگدستي، مشکلات عميق
رواني، افسردگي شديد و افزون برهمه بيماريهاي جسمي از
قبيل سينوزيت _ که هميشه با آن در گير بود - همه دست به
دست همه داد و او را به شتاب به سوي مرگ پيش راند. سرانجام
مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه ۱۱ فوريه۱۹۶۳ پس از
گذاشتن نان و شير براي فرزندانش در کنار تخت آنها، به
مرگ تسليم شد و با باز کردن شيرگاز به زندگي دردمندانهي
خود پايان داد.
بعد از مرگ بي سر و صداي پلات، تدهيوز فرزندانش را دوباره
به خانه باز گرداند و آسيه نيز با او بود. اما دريغ ِازدست
دادن سيلويا لحظهاي او را ترک نگفت و يادهاي سيلويا آنچنان
بر زندگي او سايه انداخت که زندگي را بر آسيه به جهنمي
بدل کرد، آنگونه که آسيه هم به مرز ويرانگري رسيد واوهم
درمارچ ۱۹۶۹ – درست به همان شيوهاي که سيلويا خودش را
کشته بود، به زندگي خود و دختردوساله اي که ازهيوز داشت،
خاتمه داد . و به اين ترتيب دفتر زندگي او هم بسته شد
.
سال بعد هيوز با يک دختر روستايي ازدواج کرد اما اندوه
از دست دادن سيلويا از سويي، اهانتها و تهمتهاي روا
و ناروا نيز از جبهه، منتقدان، زندگي نامه نويسان، فمنيستهاي
دو آتشهاي که بجز زغال کردن او به چيزي ديگر نميانديشيدند،
و جامعهي شاعرانهي آمريکا همه باعث شد که وي به خلوت
وتنهايي و يادهاي خود بگريزد و خاموشي اختيار کند. او
درطي اين سکوت طولاني فقط يک بار به دوستش درنامهاي نوشت
: " دوست دارم سيلويا را در خلوت خود نگه دارم ...
بنشينم و به او فکر کنم و هر تهمتي را از خود بزدايم ...
"
سرانجام هيوز به فرانسيس مک کالو - زندگي نامه نويس -
اعتماد کرد و خاطرات پلات که بيش از همه چيزنوشتهي خود
اوست، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرين ماههاي
زندگي پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بين برده است، زيرا
آن زمان فکرميکرده که فراموشي خاطرات تلخ بهترين راه
حل است.
او درمقدمهاي برخاطراتِ سيلويا نوشت: " سيلويا آدمي
بود با نقابهاي مختلف، هم درزندگي خصوصي، هم درشعرو هم
دردست نوشتههايش ... من شش سال تمام با او زندگي کردم،
اما هرگز پيش نيامد که او خودِ واقعياش را - بجز در چند
ماه آخر زندگياش ، آن هم فقط يک بار وفقط در يک لحظه
- نشان بدهد... آنجا در يک لحظه خودِِ واقعياش، دريکي
ازنوشتههايش متجلي ميشود. آن يک لحظه درست مثل اين است
که يک نفر يک باره زبان باز کرده باشد. اما او در خاطراتش
فقط خودش را مينوشت و با تمامي وجود دربرابر صويرهايي
که از ذهن ناخودآگاهش برميخاست، مي ايستاد."
در فاصلهي اين مدت هم چون هيوز خود را وارث و مجري وصاياي
پلات ميدانست شروع به ويرايش و چاپ اشعار او کرد. تا
جايي که از او يک شخصيت اسطورهاي ساخت. اما به اين هم
بسنده نکرد و در پايان عمر – بعد از ۳۵ سال خاموشي رنج
آوردر مورد زندگي عاشقانهاش با پلات و ماجراي غم انگيز
انتهايي آن و در ميان همهي حرف و حديثهايي که از زندگي
او و پلات ساخته بودند – تصميم گرفت، سکوت را بشکند و
ناگهان درسال ۱۹۹۷ مجموعه شعر نامههاي ميلاد (Birthday
Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامي کساني که او را قاتل
پلات ميدانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضيها آرام
ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که
عشق را ميشناختند براين باور بودند که نامههاي ميلاد
درحقيقت درحکم وصيت نامهي هيوز براي پلات است و همين
طورهم شد چرا که هيوز يک سال بعد از چاپ اين کتاب چشم
از جهان فرو بست.
نامههاي ميلاد مجموعه ي ۸۸ شعر به شمارهي کليدهاي پيانوست
که با راز وارگي، آنچه را که در زندگي آنان گذشته بيان
ميدارد. اين ۸۸ کليد از آشنايي و ازدواج آنها آغاز ميشود
و با روزهاي تنهايي هيوز به پايان ميرسد. ودرحقيقت قرباني
شاعرانهاي است که هيوز آن را به مذبح عشق سيلويا پيشکش
ميکند.
در اردي بهشت ۸۳ ( چند ماه پيش ) درمراسمي که به مناسبت
بزرگداشت تد هيوز، در يکي از دانشگاههاي انگليس برگزار
شده بود، فريدا هيوز دختر تد و سيلويا ( همان که در تصوير
پرفکت لايت دو ساله مينمايد ) ضمن يک سخنراني درمورد
پدر و مادرش گفت:
" صبحگاه ۱۱ فوريه مادرم با زندگي رنج آوري که در
آن روي آسايش را نديد ، خداحافظي کرد. مادرم افسرده وغمگين
بود و اين افسردگي ريشه درزندگي گذشتهاش داشت. "
فريدا بدين گونه پدرش را که سالها درمظّان اتهام قرارداشت،
بيگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هيوز برسنگ
قبر سيلويا، از آسيب فمنيستها محفوظ بماند، چرا که آنها
تا آن زمان چندين بار نام هيوز را ازسنگ قبر پلات پاک
کرده بودند.
تد هيوز سرانجام در روز چهارشنبه ۲۸اکتبر سال ۱۹۹۸ به
جهان ديگر پيوست، درحالي که نامههاي ميلاد ميرفت تا
براي ژانويهي سال ۱۹۹۹ جايزهي بزرگ تي . اس . اليوت
را ازآن ِ خود کند.
نا گفته نماند که تد هيوز درسال ۱۹۷۱ براي اجراي نمايش
نامهي ارگاست ( Orghast) که آن را در ۱۹۷۰نوشته بود،
به ايران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربي آوانسيان
در جشن هنر شيراز اجرا نمود که بسيار هم مورد استقبال
قرار گرفت.
* شعرآغازبخش کوتاهي از شعر" نرگس "،
ازمجموعهي نامههاي ميلاد و ياد آور روزهايي است که زن
وشوهردرکمال عشق اما درنهايت تنگدستي، دزدانه نرگسهاي کليساي
نزديک خانهشان را ميچيدند و به گلفروشي محل ميفروختند.
Ted
Hughes : Timeline
Enniss mines , records the …., Emory Report , Feb .
15 , 1999
دروازههاي جنون زميني، همشهري، شمارهي
۲۲، جمعه ۱۳ تيرماه ۸۳
هيوز، دشمن با وفاي پلات، ايران، سال دهم، شمارهي ۲۷۹۶،
دوشنبه ۲۸ارديبهشت ۱۳۸۳
ديدارو گفتگويي با آربي آوانسيان، خبرنامهي گويا ، جمعه
۳۰ آبان ۱۳۸۲ |