پوران
فرخزاد طلوعِ پگاه
« چقدر زن بودن خوب است
آنگاه که زن
قلم را فتح مي کند. » مهرانگيزرساپورکه
بيشتر به" م . پگاه" آوازه
دارد، از زنان ناهيدي روزگارماست، از آن زنان دلارام و
دلداروشورمند ، که دراوجِ آگاهي و انديشههاي اجتماعي
و دلهرههاي نابساماني انسان، جنسيت خود را فراموش نکرده
و همچنان زن باقي مانده است. تا به عشق که سازهي پويايي
است و استمرار بقا، انعکاسي دوباره ببخشد، در قحطِ عشق
جهاني و ابتذال هوسهاي حيواني !.
از نخستين دفتر شعراو« جرقه زود مي ميرد»
، با وجودِاشعاري بيشترغمگنانه، گلايهآميز و فردي، بوي
گل سرخ برميخيزد و بوي بهار. از اين دفتر که گويا نخستين
کارمدون اوست، شعلههاي روحي جستجو گرزبانه ميکشد که
درهرتجربه به خاکستري عميقتربدل ميشود، اگرچه باز وبازاز
درونهي خاکستراش به تولدي دوباره بازميرسد تا به تجربهاي
سنگينتروسختتر براي رسيدن به آن نياز مجهولي که جان
اورا بيقرار کرده است روي بياورد. او در تب و تابي دايمي
به سر ميبرد، نمودار بيقراريهاي روحي صميمي. جاني
آتشناک در پشتِ ديوارهاي ستبربيگانگي که هرچه خود را پرندهواربه
ميلههاي قفس ميکوبد نه راهِ نجاتي مييابد نه ميتواند
درآن تنگنا، رفيق شفيق درست پيماني بيابدکه دستِ کم بتواند
خلأ اسارت در تنهايي را با او پر کند واز اين نياز مجهولي
که براي کشفِ آن بيقرارو بيتاب است ، بااو حرف بزند.
ومانندِ آفتابي که پشتِ ابر مانده باشد راهِ پگاه دراين
دفتر بيشتر ابري است و باراني، با کوله باري ازاشک و ترديد
و ناباوري و دلهره :
خانهي صورتي عشق کجاست؟
تا بَرَم هديه بر او آبي اشک
راه گم کردهام و مي ترسم
که ندانسته بميرم زين رشک
و ترسان و پُرسان و تنها، ميرود . . . تا مگر به "خانهي
صورتي عشق" برسد مضموني که دردو شعربلند از اين دفتر
تکرار ميشود. خانهي رويايي که ميانديشد امن واماناش
در آن جاست! و براي اين رهيافت به خودِ عشق هم متوسل ميشود
واز خود نشانههايي ميدهد به عشق، که اگر کسي را با چنين
نشانههايي ديدي ، آن منم ، مرا درياب! :
در تَفِ نبضِ وَرَم کردهي خود
تپشِ گام ترا مي دانم
تو هم اي معجزه ! بشناس مرا
يک نفس در نگهت بنشانم
. . .
رنگِ پيراهنِ دلتنگي من
بينِ خاکستري و ويراني ست
تا بداني زکجا مي گذرم
همه جا پشتِ سرم، باراني ست!
و او در اين راه نه راست ، نه کژ ، که پيچاپيچ بي آن که
به حقيقتِ " آن چيزغريب" که هر دم در درونهي
اوشکلي از نو مييابد و اورا با شتاب پيش ميراند راهي
بيابد! پرسش به آزارهاي درونياش راهم با رهگذران درميان
ميگذاردو دربه در نشان خانهي صورتي عشق را ميجويد:
سالها تشنه و مشتاق و حريص
درپي خانهي او گرديدم
خانهي صورتي عشق کجاست؟
هردم از رهگذري پرسيدم
رهگذراني بيشتر گنگ ومات ولال، سرگردان درتوبه توي زندگاني:
رهگذاران همه ناآگه و گيج
زين نشاني، همگي ترسيدند
همه گنگ وهمه مات و همه لال
همه چون درد بمن پيچيدند
( خانهي صورتي عشق ، رويههاي ۳ و ۶ )
واين آغاز تکاپوي شاعرانهي مهرانگيز رساپور(
م. پگاه) بود شاعري جوان وصميمي، آشنا به عروض
پارسي، غزلسرا ، چهارپاره پرداز، باطبعي روان و تخيلاتي
ابريشمين که درهمين دوشعربلند "خانهي صورتي عشق"
که آغازطلوع اوست، رنگِ حسها وحالتهارا چنان با ضرافت
و دقت کشف ومنعکس ميکند که خواننده ،هشياري شاعر را بيدرنگ
درمييابد. اما هنوز ناپخته است ، بيشتررؤيا انديش است
تا واقع گرا، اسيرچنبرهي احساساتي ناب وزلال که هضماش
براي مارخوردگانِ افعي درمشت، زيادآسان نبود- هنوز هم
نيست وهرگزهم نخواهد بود.
و اوهمچنان درجنب وجوش بود وپويهگريهايي تجربهاندوز،
دورزدن به دوردايرهاي محتوم که درهرپيچاش بارويدادي
روي به روي ميشد تلخ ترازديدارپيشين، تجربه ، پشتِ تجربه.
شکست، پشتِ شکست. نبردي بين اهوراي دروني شاعر، با اهريمن.
که بيشتر به مرگِ رؤياها ميانجاميد وسرابهارا سوزانتر
مينموداگرچه هنوز به خانهي صورتي عشق ميانديشيد و تنها
مقصدِ خويش ميپنداشت حال آنکه عشق، به ويژه براي شاعر،
تنها يک بهانه است، يک ابزار، يک وسيله براي رسانيدن او
به مقصد، مثل بنزين براي ماشين، که اگرنباشد ماشين به
حرکت درنميآيد! ومقصد تنها رسيدن به قلهي بيان احساسات
وانديشههايي است که بين شاعرومخاطباناش پلي ميبندد
از احساسي مشترک و تفاهمي دلنشين.
تجربياتِ مهرانگيزرساپور دردفتر"
جرقه زود مي ميرد"، بسيار ساده،
زلال ومعصومانه است و زني سراپا شور و شيدايي را مينماياند
که درواقع، ناخودآگاه رهسپارخانهي صورتي شعر است ! وعشق
دراين مقوله حکم بادِ الهام بخشانهاي را دارد که برخاکسترنبوغ
پنهاني او ميوزد تا از درون آن شعلههايي بلند برآورده
و او را به او وديگران بنماياند. . . !
و دراين بيخبري معصومانه بود که شاعر جوان همچنان از
پيچ پيچههاي تجربه ميگذشت، گاه مردد، گاه شک زده، گاه
آشفته و پريشان و وحشت زده و بيشترسرخورده ونااميد، نه
تنها از ديگران ، نه تنها ازخود، نه تنها ازعشق، که گه
گاه حتا از شعر، که سرابي بيش نبود! :
شتابي درقدمهاي روزدويده است
گريز است يا استقبال؟
درسفري که از علف به خار مي رسي
در ميانه ماندن، گناهِ من نيست
من درمرز بي رنگي و تاريکي ايستادهام
وهواي
رنگ مي کنم!
هرگامي مرا به دادگاهِ من خواهد برد
دادگاهِ
بي رحم من
کدام دست به اين مرز پرتابم کرد؟
من که با تيپاي عشق
همهي مرزهارا شکسته بودم!
اکنون
سلام شب را پاسخ چگونه بايد
داد؟!
گريز است يا استقبال؟ بايد بروم!
شعرمن سرابي است بردريا!
( سرابي بردريا ، رويههاي ۲۱ و ۲۲ )
وبا چنين تفکرات وجدالهايي بودکه شعرازاومي گريخت، بااوقهرمي
کرد وديگربه سراغاش نميآمد:
شعرم گريخت
چنان که درخيال نيز به او نمي رسم
نشناخته بودماش ، تا اکنون که گريخت. . .
هميشه خيال مي کردم
اين منام که اورا به اوج مي برم
ديدم اين اوبود
که مرا به بال مي آراست
چه سنگين شدهام
وهيچ احساسي را حس نمي کنم
و چشمانم ، در برودتِ نگاه
به شيشههاي بخارکرده مي ماند
اين چه بود که گريخت؟
شعرم بود ؟ يا جانام؟!
هرچه بود
مرا به خاک بسپاريد
مرا به خاک بسپاريد!
( شعرم گريخت ، رويه هاي ۳۱ و ۳۲ )
وباآن که اودليل اين قهروگريز را دربرون خويش نميجست،
اما دردرون به خوبي ميدانست. و به دلِيل همين بياعتنايي
به بانگِ مکررِ درون بود که به اين دوگانگي فکري دچارشده
بودکه اگردليلِ راستينِ اين قهروگريزها را دريافته ودانسته
بودهرگزبه چيزِديگري جزشعردل نميسپرد وتمامي اوقاتاش
را پاريزِ شعر ميکرد وبه صيقل زدنِ انديشهها وحسياتي
ميپرداخت که تنها درواژههاي ناياب حلول ميکردند تا
شکوهِ کشف ناشدهي خو.يش را بازبنمايند. وشاعرهنوز گم
شدهي خويش را درانسانهاي ديگرجست وجوميکرد، اگرچه حتا
در دوسلام روبه روي هم صداقتي نميديد و ميرفت تا که
به انسان، به تمام بيگانه شود.
حالا خودرا به شکلِ پرندهاي ميديد که بالهايش را درپروازهاي
تمريني گم کرده است :
روبروي من
پرندهاي ست که بالهايش را
درتمرين پرواز
گم کرده است!
ولي اين گم کردگي راعمري دراز نبود، چرا که الههي شعرکه
ديرگاهي را درانتظارِآن درِبسته گذرانده بود، درونِ اورا
ميخراشيد واو را به التهابي نمايان به خود ميخواند که
بنگر! نگاه کن ! درياب! ازتغزل روي بگردان وبه اطرافات
نگاه کن، به واقعيتهاي تلخ و جانگزا، به توحشِ انسان
قرنِ بيستم، به مرگِ هرچه زيبايي وعشق است !
نگاه کن وابزارِ کارت را ازدرون آنها بيرون بياور. فرديت
را واگذار، باقصههاي مکررِملال آور، وداع کن وکلماتِ
پوسيدهي تهوع آور را به زبالهدان خوش خيالها بريز وبه
کِرمهاي گرسنه ببخش ، خراب شو تا ازخويش برآيي، آباد
شوي، تا تازگيها برتو ببارد! :
نبضام سازي آشفته مي زند
و رگهايم ملتهباند
بباريدم
از تازگيها بباريدم
نه ازعشق ، نه
نه از اين قصهي مکررِنامفهوم!
من اين کلمه را که بوي پوسيدگي ميداد
درزباله دان آدمکهاي خوش خيال
به کِرمها بخشيدم
از تازگيها بباريدم
من تکرار را استفراغ مي کنم
وسمرقند و بخارا را که هيچ
من تمامي دنيارا
به خالِِ هندوي آن کسي مي بخشم
که مرا
از
من رهاکند!
( تازگيها، رويههاي ۱۰۲ و ۱۰۳ )
اينک اندک اندک از خوابِ صورتي عشق برمي خاست و به رسالتِ
خود پي ميبرد ودريافته بود که بايد درشعراش انقلابي به
وجود بيايد، نه درجادههاي مغشوش گذشته ، که به مقصدي
ديگر، درجادهاي ديگر، با دستاوردهايي ازنوعي ديگر. .
.
براي خوانندهي ظاهربين ، از اين دگر انديشي دردفترِ دوم
او " . . . و سپس آفتاب" نشان مسلمي به چشم
نميخورد! رباعيات وغزلياتِ او که بيشتر جذاب و دلنشيناند
وتأمل برانگيز، و شايد دنبالهي راه وروش اوست که نه چيزي
از منزلتِ او دراين مقام ميکاهند، نه به آن ميافزايند.
اما حقيقت اين است که بايد مراحلي را درعين خلوص و صداقت
بگذراند واز تعلقات آزاد گردد تا براي رسالت آماده شود.
وچنين است که با چاپ وانتشار دفتردوماش " . . .
و سپس آفتاب" خود را از تمامي اين پشتِ سرنگريها
و وابستگيها آزاد ميسازد! . وسکوي استواري براي پرتابِ
سفينهاش آماده ميکند.
واين دگرگوني درسومين دفترشعراو" پرنده ديگر، نه
" با شفافيتِ تمام پديدار ميشود. فاصلهي اشعار
ثبت شده دراين دفترکه درقالبِ سپيد سروده شدهاند، با
دودفترپيشين ، از نظر زبان، واژگان، نوشتار، بيان وانديشه
به اندازهاي زياد است که گويي سرايندهي اشعار اين دفتر،
پگاهِ ديگري ست . شايد هم خودِ اوست که با شخصيتِ شعري
پيشيناش نيم قرن فاصله گرفته است!
او ديگر روح تغزلي گذشته را وانهاده يا به آن شکلي نو
وتازه داده است، اگرچه همچنان درونهاي بيتاب وبيقراروجوشنده
وتپنده دارد، امانگاهاش ديگر به زمين نيست و بيشتر سربه
آسمان دارد وسياراتِ ديگر، چنان که بال پرنده را براي
چنين سفر بلند پروازانهاي حقير مييابد :
پرنده نمي خواهم باشم
پرنده کند مي رود
وهي بال مي زند!
پرنده
امروزين نيست!
( پرنده ديگر، نه ، رويهي ۳۸ )
و سوار برسفينهي سودا، سربه سياراتِ ديگر داردو معشوقاش
را درآن جا مي جويد، نه درزمين که انسان آن را به ظلمت
کدهاي بدل کرده است و نه دراجتماعاتِ انساني که ازآن
صداي مکررشلاق برميخيزد و بوي تهوع آورشکنجه فضاياش
را آلوده کرده است، زمين سردِسوزنده، زمين بيآفتاب، بيفردا،
بياميد. زمين سنگ و سنگسار و ثار!. . . زميني که زندان
دارد و زنداني از " تو" ( که ميتواند خطاب
به معشوق ياهمه باشد) ميخواهد به ديدارش نروي ! زيرا
که در، دندان دارد! ، وپنجره پنجول مي کشد وديوارهم که
از نام اش پيداست! . . . پس به خانهي سايهاش دعوتات
ميکند ، سايهاي که با درزدنِ تو روشن مي شود! :
« بيا به ديدارم
اما
ازدر نيايِي، نيايي
دندان دارد در!
از پنجره نيز نه
پنجول مي کشد!
ديوار هم که نمي گذارد. . .
نيا
به خانهي سايهام برو
اگر تودربزني
سايهام روشن مي شود »
سايه، که پگاه دراين دفتر براي نخستين بار شخصيتِ تازهاي
به او داده است دراين دفتر سايه ازشدتِ درک، ترَک برميدارد،
باهوش است وخطاهاي اورا نميکند واز ديدن بعضي صحنهها
خندهاش رانميتواند مهارکند وازهمه مهم تر، خانهاش پناه
گاهي است براي شاعر.
در شعر پگاه است که سايه، براي نخستين بار اززيربارتاريکي
واسارت وبارهاي منفي رها مي شود و آگاه وآزاده و بذلهگو
ودرخشان تولدي نو مي يابد. واين دگرگوني ها چنان با مهارت
و تردستي صورت ميگيرد که کاملأ طبيعي جلوه ميکنند:
« من شعر را چرخاندهام
پشت ورو کردهام
زمين زدهام چون
شيرلَنگ
بلند کردهام
چون کودکِ زمين خورده
من مي گويم :
قلم که برسد
کاغذ
کلماتاش را درسته درسته ميبلعد »!
( با من؟ ، رويهي ۱۰۰)
نگاهِ مهرانگيزرساپوردردفتر شعر" پرنده ديگر، نه"
نگاهِ يک بُعدي به عشق، نفرت، وصال، يا هجران نيست. او
حالا با نگاهي چند بُعدي به جهان وکيهان مينگرد، پديده
هارا از زشت و زيبا، ريز و تيز ميبيند و آن را با زباني
بکر، تازه، شاداب و نيرومند، به سادگي وآساني به بيان
ميکشاند. زباناش ديگرگونه است اما بانفوذ، گويا و جذاب
است :
« من تازهام !
و همچون شيرتازه
فوران مي کنم
ازپستان رگ کردهي شعر
و همچون هواي تازه
حلول مي کنم
درمنافدِ پوستِ زندگي
و همچون خون تازه
حيات مي برم
در
رگهاي خشکيدهي ديوارها.»
( با من؟ ، رويهي ۹۲ و ۹۳ )
وبا اين همه دگرگوني هنوز همچنان زن است و حضور زن را
در کل هستي وجزئياتِ آن، درنگاهي نو و با زباني نو منعکس
ميکند و به زن بودن خود ميبالد :
« چقدر زن بودن خوب است
آنگاه که زن
قلم را فتح مي کند
وزمان خود را
از دو سو
کنار ميکشد
و راه ميدهد به عشق
وفرشتهي وحي
به افق متوسل ميشود
« برود از اول بيايد! »
وهمين زنانگي است که به بيشترواژگاناش شور و حالي ديگرمي
بخشد:
« چقدرزن بودن خوب است/ آنگاه که زن/ هم طلايي حرف مي
زند / هم بنفش !.»
( واين سخن حقيقت است، رويهها ۴۹ و ۵۰)
پگاه دراشعاراش زني عريان است، اما ديگر يک انسان فردي
نيست، پيله بازشده، پروانه بيرون پريده، به جزء جزء شگفتيهاي
جهان وفضاهاي ناشناختهي کيهان راه يافته و تنها نه جهاني،
بل کيهاني شده است. ولي او تنها به نگاه کردن بسنده نميکند،
بلکه برآن سراست تا طرحي نو درجهان دراندازد ودربازسازي
اين کرهي ساقط ِ سرگردان سهمي داشته باشد:
« ميخواهم سفينهاي باشم / که اين نسلِ پرتاب
شده را/ از زير منتِ سايهي زمين بردارم / و آنجايي ببرم
/ که ديگر خاک / ما را از خود نداند!.»
( پرنده ديگر نه، رويهي ۳۹ )
اوحالا ديگر« همهي تاريکيها را ميشناسد و به نام
مي خواند! »
همهي آنهايي را که :
« گيسوي نور را مي کشيدند / وفرار ميکردند/ ودربن
بستِ خود / پُشتک ميزدند! »
آنها که :
« کِرم درپوکي محبتهايشان / ضيافت داشت!/ با
آن چشمانِ گَسِ نارس/ وعشقهاي تقلبي منجمد »
( دور. . . دور. . . دور، رويههاي۱۹ و
۲۰)
وبا اين شناخت و آگاهي است که « واکسن ضدِ تاريکي»
ميسازد، تا غبار از دنياي تيره و تارِکنوني بزدايد و«
جهان واضح شود، واضح ! . . . »
( با من؟ ، رويههاي ۹۲ و۹۵ و ۱۰۰)
شاعرکه اينک « درسفرهاي تودرتوي خود
» عشق را درصورتِ عام، درقارهي کشف ناشدهي درونِ خود
يافته است، اگرچه همان زنِ شورمندي است که عاشق به دنيا
آمده اما ديگرعشقِ اوفردي و محدود نيست، ديگر به بند بندِ
مجموعهي هستي وپديدههاي آن عشق مي ورزد چنان که به زيرکي
« آب را ورق زده ودريا را تا ته خوانده است
» ! و بيشترازهمه چيستي وچوني شعر راکاويده و به حقيقتِ
اين يافتار پي برده است :
« قلم خوابيد / ومن ايستادم / به تماشاي رؤيا
يش / دريافتم ! »
( رؤياي قلم ، رويهي ۴۴ )
دريافته است که شعراگراز ژرفاي درون واعماقِ صميميتِ
وجود، برهنه وعريان بدون هيج سد و مانع وسانسوربرخيزد،
قلم راهم که بيشتر کال وناپخته است واداربه رسيدن ميکند
و« قلم که رسيد، کاغذ کلماتاش را درسته درسته ميبلعد.
» و آن وقت شعري متولد ميشودکه هرگز درذهنِ مخاطباناش
نميميرد،شعري پايا ومانا که درسراپرده ي ذهن ساکن مي
شودو با خواننده همپا و همنشين. شعري که باما راه ميآيد،
نفس ميکشد، ميخوابد وبيدارميشود وبه صورتِ جزيي ازذهنيتِ
انسان، با اوپا به پا پيش ميرود. مثل بسياري ازاشعار
خيام ، مولوي ، سعدي ، حافظ ، شاملو، سپهري و فروغ.
ذهنِ مهرانگيزرساپور( م . پگاه) ، توفاني و مواج است
ونگاهاش چند بُعدي ، و آثاراش در دفتر
" پرنده ديگر، نه " آکندهاي است ازانبوهِ واژگانِ
زيبا و نازيبا، متعارف ونامتعارف ، جسورانه و صريح ، صراحتي
که نشانگر روح ساده، صميمي و بي پيرايهي اوست ، درست
مانندِ صراحتِ چراغي که ناگهان درتاريکي روشن شود و همه
چيز را درعين خلوص بنماياند، نور ملاحظه کار نيست .
واژگان شعر نيرومندِ پگاه و نگاهِ چند بُعدي او، و بلندپروازيهاي
بيشترازمعمول شاعرانهاش دراين دفتر که به نگرهي من بايد
نه يک بار، که چندين و چند بارخوانده شود، انديشههايي
را برهنه وبينقاب به تماشا ميگذارد که از کمترذهني ميگذرد،
انديشههايي به دوراز پنداره و گمان . که اگرنه براي همه،
براي گروه اهل کلام بسيارجذاب و وسوسهآوراست.
او به خودسانسوري که درشمارعاداتِ ما شرقي ها درآمده است،
خود را عادت نداده ، و به چهرهي حِسيات و تفکراتاش هرگز
رو بندهاي نميزند و بين او و مخاطباش هيچ حايلي وجود
ندارد ، برهنه و عريان وهوس انگيز است، اما لخت و بي حيا
نيست !.
هزار نکته ي باريکترزمو اينجاست / نه هرکه سربتراشد قلندري
داند . و آين گونه است که شعر پگاه ممتاز ميشود.
آن چه دردفتر" پرنده ديگر، نه" او ميخوانيم
مجموعهاي ازاو رادر پهنه هاي گوناگون زندگي، با زباني
غني، تازه وجذاب نشان ميدهد ، از آن هنگام که از خواب
ميپرد و پنجرهاي را به صبح ميگشايد با احساسِ خاکستر
سيگاري تا ته کشيده شده که همهاش « مي ترسد.
. . که بلرزد/ که بريزد»
دراتاقي آکنده از:
« بوي پشيماني / بوي لج / بوي هضم شدن عشق درمعده
/ بوي سرايتِ دلهره در لباسها / بشقابها / عکسها /
درعقربههاي ساعت » چنان که آرزو ميکند : «
در سرابِ رؤيايش خفه شود! » . . . تاآن
جا که در آينه ها تکثير نمي شود و از آينه عبور
ميکند! وبالاتر . . . آن جا که پرنده به پنجرهاش
نک مي کوبد و ازاو دانه نميخواهد ، سؤال دارد! ميخواهد
بپرسد :
« راست است که آنسوي ابر/ آسمان آبي است؟
» چرا که شاهدِ پرواز پگاهياش بوده است ! که ناگهان صداي
جانخراشِ ضربههاي شلاق و سنگسار، اورا به زمين بازميگرداند!
|