پيرايه يغمايي

هفت چرخ کبود

نه برکه‌ام که بميرم ، که جان زنده ي رودم
بريده‌ا‌م سر ِخود را ، به قبله گاه سرودم

ز حجم مرده‌ي برفي ، روانه‌ام به شگرفي
ز خويش تا که گذشتم ، گذشته‌ام ز رکودم

خروش روشن آبم ، به رنگ پاي شتابم
گشوده‌ام چه گره‌ها ، ز بند بند وجودم

در اين گذار گران سر ، ز خار و خس به مکرر
چه ناز‌ها که کشيده ام ، چه هرزه ها که شنودم

ولي ز پا ننشستم ، از اين و آن نشکستم
ستيزه کردم و سر را ، به سنگ حوصله سودم

به راه عشقم و دانم ، درنگ را نتوانم
که نيست گوش مجالي ، به گفتگوي حسودم

سرود رفتن و رفتن ، نشسته روي لب من
شتاب شد همه تارم ، گذار شد همه پودم

بر آن سرم که سبک پا ، رسم به آبي دريا
که تا رسانم از آنجا ، به آفتاب درودم

تو آفتاب جهاني ، که پرده پرده تواني
به سادگي گذراني ، ز هفت رنگ کبودم

بر اين تبار زميني ، بتاب تا که ببيني
چگونه باز به سويت ، حرير بال گشودم

ليلا

درتابوتِ روشن آينه مي نشيند
                                 تصوير ليلا...
گرد وغبارچابک سواري که با شتاب
                                           رانده است،
برشيارموربِ گونه هايش
ديري است که پيداست...

آب باصداي محزون ويکنواخت،
قليا وکف رامي‌شويد.
جورابِ تا شده‌ي مردانه
درميان رخت‌هاي تور،
زنانگي ساکن را به غارت مي‌برد

تنها گناهِ سياووش، بي گناهي اوست
مي‌دانم وازميان هياهوي کوچه وبازار
                                             مي‌گذرم...
شب، شبِ مهتاب است وباز،
ليلا دراتاق زمستاني
به ديوار يادهاي کال
تکيه داده است...

درتابوتِ روشن آينه
تصوير ليلا
باغربتِ چشم من ديداري دوباره دارد

....
ليلا،
سرشاراز ويراني است...

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.