| رناته شميدگال
( Renate Schmidgall ) *
ترجمه:
محمد ربوبي
فراسوي زبان
گاه و بيگاه، از من ميپرسند کار ترجمه چگونه است و من
چطور ترجمه ميکنم؟
درکارترجمه، علاوه بر شناختِ دو زبان، آدم بايد بتواند
خودش را جاي شخص ديگري بگذارد. و مترجم بايد توانايي چيزي
به مراتب بيشترازشناختن زبان اصلي و زبانِ خودش را داشته
باشد. امااين چيز را به دشواري ميشود دقيقآ نام گذاري
کرد. درجستجوي پاسخ به اين پرسش مترجم قطعأ واژهي "
احساس" را ميِيابد. مترجم به احساس متن و به طورکلي
به احساس ادبيات نيازمند است. بنابراين مترجم به چيزي
شهودي، يعني به چيزي که وراي زبان وجود دارد نيازمند است.
لازمهي کارترجمه، يعني برگرداندن متن اززباني( زبان اصلي)
به زبان ديگر( زبان مقصد) چيزي است که برکارترجمه تقدم
دارد: فهميدن- يعني ترجمهي زبان اصلي به زباني که فراسوي
زبان است، به زباني که نميتوان آن را با واژههابيان
کرد. آنچه که مؤلفِ مجارستاني Laszlo Fohdeny " روح
چيزي که نتوان برآن نامي گذاشت" ناميده، فراسوي هرزباني
است. اين کار، کاري بلاواسطه است که به زبان نيازي ندارد.
مترجم بايد شهودي به آن سوي زبان، به فراسوي زبان شکل
موجودِ اثر نايل آيد. هرگاه زبان اصلي اين چيز را از او
دريغ کند، هرگاه فهميدن بلاواسطهي متن ممکن نشود، ترجمه
موفق امکان پذير نيست. تصور اينکه ترجمه سببِ فهميدن متن
ميشود، تصوري است بي معني. موضوع درست بر عکس آن است.
پس فهميدن روح متن، ترجمهي آن را ممکن ميسازد. سخن برسر
اين نيست که کلمه به کلمه، جمله به جمله ترجمه شود. هنر
ترجمه بيش ازهرچيز دراين است که روح متن را فهميد، ريتم
متن را دريافت و ملودي متن را حس کرد و سپس به زبان خود
بازگو وبيان کرد.
شگفتآورنيست که مترجم متون ادبي کارش را بيشترامري شهودي
تلقي ميکند تا کاري فني-
تکنيکي. تکنيک وفن، لازمهي کاراست و هنگامي که شهود و
الهام نيز برآن افزوده شود، هنر پديد ميآيد. کارمترجم،
نادرستي نظريهي رايج امروز را که مدعي است هنر نبايد
ربطي به توانايي داشته باشد، به اثبات ميرساند: کارمترجم،
اگر توانش را نداشته باشد، اگر درکارش ماهر نباشد، فورأ
جلبِ نظر ميکند. اما درموردِ کار نويسندگان و هنرمندان،
منقد اغلب يک چشمش را برکار آنان ميبندد، مشروط براين
که چشم ديگرش کورنباشد!
مترجم دربدو امر، خوانندهي دقيق و حساسي است. Stefan
Chwin در مصاحبهاي گفته است براي خواندن واقعي يک اثر-
که شرطِ لازم براي يک منقدِ خوبِ ادبي است- شخصيتِ خواننده
اثر دارد. فقط کسي ميتواند بخواند که شخصيت دارد و درموقعيتي
است که " پاسخ خودش" را به اثر بدهد. دادن چنين
پاسخي به اثر ادبي کار نقدِ ادبي وترجمهي اثر ادبي است
. براي کسي که متني را خوانده و ميخواهد آن را ترجمه
کند( چون به نحوي تحتِ تأثيرش قرار گرفته ويا شيفتهي
آن شده) خواندن انفعالي ( پاسيو ) کافي نيست. او بيش ازاين
ميخواهد: او ميخواهد ازاين اثر چيزي بسازد، مثل منقد
که اثري را تجزيه وتحليل ميکند. او ميخواهد به شيوهي
خودش موضعي را اتخاذ کند، اثر را به زبان ديگري بازآفريند
وبه نحوي به آن شکل وشمايل دهد.
من پس از آنکه ترجمهي رمان Andezej stasiuk تحتِ عنوان
Neuen را به پايان بردم، بسيار متأسف شدم که متن به پايان
رسيده است ولحظاتي اين آرزوي جسورانه را درسرپروراندم
که به نوشتن ادامه دهم. چنين انگيزهاي اساسي است زيرا
نوشتن وترجمه کردن نه تنها بر مبناي توانايي فني با هم
اشتراک پيدا ميکنند بلکه بيشترازهرچيز، همين دقايق خلاق
" شيفتگي" است که نوشتن وترجمه کردن را به هم
نزديک ميکند.
Andre Weckmann ، درشعري که به لهجهي الزاسي- آلماني
سروده ميگويد: ماها وکساني مثل ماها، سه زبان دارند.
ماها وکساني مثل ماها، سه روح دارند. چون من درسالهاي
کودکي به لهجهي اهالي جنوبِ خاوري آلمان سخن ميگفتم
و امروز، هم زبان آلماني و هم زبان لهستاني زبان من است،
مفهوم شعر او برايم قابل درک است. گاهي دراين لهجه يا
زبان محلي، عليرغم اينکه سالها از آن محيط دور بودهام،
واژههاي مناسبي براي ترجمه از زبان لهستاني به زبان آلماني
مييابم. واژههايي که درزبان رسمي آلماني جاي شان خالي
است . داشتن سه زبان، يعني داشتن سه روح که البته نادر
ست.ولي مترجم به طوريقين دو روح دارد. آدم بايد زبان بيگانه
را دسـتِ کم مانندِ زبان خودش دوست بداردتا به کار توان
فرساي ترجمه بپردازدو اين توانفرسايي را حس نکند. مترجم
بايد متون وعواملي را که متون دربرابرش ميگشايند دوست
بدارد. هم موقعيتِ طبيعي وهم وضعيتِ ماوراي طبيعي اين
عالم را. ازاين رو ملاقاتِ مؤلف وسفر به مناطقي که درمتون
توصيف ميشوند برايم اهميت دارند. اما اين موارد استثنايي
است . اغلبِ سفرها درمخيلهي مترجم انجام ميگيرد و يا
روي نقشههاي جغرافيايي مناطق وشهرها که مانندِ واژه
نامهها وفرهنگها ابزار کارمترجم است.
کارمترجم درخلوت انجام ميگيرد. مترجم جزمواردِ بسيار
نادر- که کارش موردِ نقد قرارميگيردو يا به جلسهي کتابخواني
دعوت ميشود و موردِ تحسين قرارميگيرد- با اثرش تنها
به سرميبرد.
البته مترجم با مؤلفِ اثر ارتباط داردوچيزهايي ازاو ميپرسد.
همچنين با ويراستار رابطه دارد، چون او ازمتن فاصله ميگيرد
وبا عينيت، آنچه را که ممکن است مترجم درمتن خودش نديده
باشد، ميبيند. اما اين تماسها گاه و بيگاه است وديدار
درپايان کارترجمه انجام ميگيرد. زندگي مترجم، زندگي آدمي
است که روبه روي pc مينشيندو صفحه به صفحه متني را ميآفريندکه
اگرچه کاملأ متن خودش نيست ولي متن بيگانه نيست چون ترجمهي
بي کم وکاست و کامل وجود ندارد.( هميشه چيزي ازدست ميرود
و يا در بهترين حالت چيزي جايگزين چيز ديگري ميشود) کار
ترجمه در کنار شادماني، دو دلي و ترديد و رنج و عذاب به
همراه دارد- درست مثل هر عشق و علاقه شيفتهوار- علتش
اين است که انگيزههاي مترجم عقلائي نيست بلکه کاري است
نسنجيده که نميتواند از آن دست بردارد. او آدمي شيفته
است. گاهي، موئسسات انتشاراتي و يا ناشرين اين شيفتگياش
را به او گوشزد ميکنند: شما عاشق کارتان هستيد و براي
کارتان پول هم ميخواهيد بگيريد؟ چون مترجم خصلتا آدمي
است که به خطاي خود واقف است، درمقابل اين سئوال وجدانش
ناراحت ميشود.
چند سال پيش من برسر دوراهي قرار گرفتم که ميبايست يکي
را انتخاب کنم ، يا به عنوان مترجم کار کنم و يا ازشغل
مطمئن کارمندعلمي انستيتوي آلمان- لهستان کناره گيري کنم
. انتخاب يکي از اين دو، چندان سهل و آسان نبود. مثل اين
بود که از يک آدم الکلي بخواهند بين غذا خوردن و نوشيدن
الکل يکي را انتخاب کند. واقعا کار آساني نبود. اما از
جهاتي انتخاب يکي از اين دو برايم واضح بود: من نميتوانستم
راه حل عقلائي را در مقابل کار ترجمه انتخاب کنم. من تصميم
خودم را بر عليه شغل مطمئن، و به خاطر شيفتگي گرفتم و
از اين تصميم پشيمان نيستم .
* Renate Schmidgall، نويسنده و مترجم
آلماني و برنده جوايز متعدد ادبي |