مهرانگيز
رساپور( م . پگاه )
زنده باد دشمن
اگر دشمنانم نبودند
من براي گريز
به فکر ساختن
سفينه نمي افتادم
و کهکشان تازهي
شعر را کشف نمي کردم
پس
زنده باد دشمن! سيارهي
بيمرگان
حق با خوابهاي من است
« زمين مسکن مناسبي نيست
زمين صفر درشتي است
که آن را تزيين کردهاند »
آنچه گذشت
يک فلاکتِ تفريحي بود
مانندِ تصديق کردن در حال سقوط
يا درحال استفراغ خنديدن
يا با سرفه کسي را بوسيدن
حضور ما در زمين
يک شوخي بيربط بود
مثل بيربطي شاعر
با مهماتِ نظامي
يا امورحسابداري
يا کازينو
درزمين تنها
مرضها
. . . هدف دارند
و تنها مردگان
همه صاحبِ مسکناند
وتنها
اسکلتها همه خنداناند!
زمين
زميني که مانندِ سرطان
خود را به نفهمي زده است
ما همه
زاييدهي يک
جماع موروثي
مدام . . .
فريب فتح ميکرديم
ما
باور کرده بوديم
که با نعرههايمان
ميتوانيم دربرابر زلزله وتوفان
مصون بمانيم
و تنها جنازههايمان
ما را به هم شبيه ميکرد
ما
به پيروي از يک قانون بيمار
دفن ميشديم
ببينيد
بي آنکه بادي در ميان باشد
درختان چنان با اطمينان ميلرزند
که انگار درست ترسيدهاند !
( آري
درست . . . ترسيدهاند! )
اينک
من شما را به سفري دعوت ميکنم
که عمري است منتظريد درخواب ببينيد
درخواب
!
اين سفر يک معافيتِ ابدي است . . . از مرگ
!
همسفران عزيز!
لطفآ عينکهاي ويژهي " درکِ ديگر" را به چشم
بگذاريد
اين عينکها
فرمولها
را ساده ميکنند
استفاده از اين عينکها
به مثابهِ خوردن ميوهي ممنوع است
پس فرشتگان خاکي تندخو
مواظب باشند!
توجه! توجه!
سفينهي ما
هرقرن را، در يک ثانيه ميپيمايد
توجه! توجه!
آنچه درزمين "عشق" ناميده ميشد
دراين سفر همراِ ما نيست
( عشق دانهاي بود که درزمين
براي به دام افکندن ما پاشيده بودند )
کسانيکه " مبايل" همراه داشته باشند
ازاين سفر فاصله ميگيرند
( مبايل
نشانهي وجودِ فاصله بود ! )
اکنون شما
ازپشتِ عينکهايتان ميبينيد
که جنگي خونين ميان خاطرههايتان رخ داده است
وتمامأ کشته شدهاند !
. . .
آن ستاره که در درخشش مبالغه ميکند
سيارهاي است که درآن
جشن
ورودِ ما برپاست
و آن نقطه که دارد پاک ميشود
زمين است
که به
يک قانون مکنده
تسليم
ميشود
اينک ترسي گوارا
اجسام ما را تسخير ميکند
و ما
دربرق يک دريافت
حل . . . مي
شويم
وانساني نوين
درهيئتي نوين
گام بر" سيارهي بيمرگان" خواهد
گذاشت.
. . .
يک زن شما را به زمين آورد
و يک زن شما را از زمين برد !
رطوبتِ زن
صحرا . . .
و خورشيد
آتش زا !
اما
زبان زن
مرطوب
مي ليسد روياي خار را
شکوفه
مي شکفد در سرپنجه هايش !
مي ليسد روياي خاک را
چشمه
مي زند !
مي ليسد روياي خشکِ خرد ترين برگ را
بر شاخه مي پرد !
و زن ؟
گم مي شود در جنگل !
|