|
|
 |
|
مسعود
کريم خاني ( روزبهان) نانام
شاعري شهري
شاعر پس از آشويتس
به بهانهي خواندن کتاب:
نميتوان با ژوليت خوابيد و رومئو نبود
« در کوير اگر آب نداري بايد هليکوپتر
داشته باشي»
برگرفته از نامهيي از نانام به نگارنده
شعرما ـ درهيئت شعرنيمايي ـ بيش از پنجاه سال گرفتارسهولت
معنا شد؛ گرفتار معناهاي سهل، و ارزان.
اين شعر، برخلاف آنچه مدعي آن بود، برخلاف آنچه ميخواست
باشد و مينمود که هست، شعر غناي فرم است در اختيار فقر
حرف. در هيچ کجاي تاريخ ادبيات ما، شکل و محتوا اينچنين
دور ازهم، و درتقابل با هم نبودهاند، و هيچگاه بغرنجي فرمهاي
غني اينگونه کمر به خدمت حرفهاي فقير نبسته بوده است.
به اعتقاد من، جدالي که دردهههاي چهل و پس از آن ميان شاعران
نيمايي و شاعران فرمگرا، و به ويژه شاعران شعرحجم درگرفت،
برخلاف ظاهرآن، نه جدال ميان مدعيان فرم و محتوا، بلکه مناظرهيي
ادبي دربارهي بيمعنايي و معناداري بود. در اين مناظره
ـ و باز برخلاف آنچه مينمايد ـ اين شاعران نيمايي به ويژه
متعهد بودند که از بيمعنايي، از کم معنايي، و از معناهاي
سهل و پيش پاافتاده دفاع ميکردند.
اين اشتباه است اگرفکرکنيم شاعران نيمايي شاعران غير فرماليست
بودهاند. فرماليسم نيمايي، عينآ فرماليسم دهههاي اول سدهي
بيستم روسيه است، به گونهيي که ميتوان حرفهاي خود نيما
را برگردان فرماليسم روسي اين دوران دانست.
شاعران نيمايي در همهي زندگي آفرينشي خود به کار ارائهي
فرمهالي تازه بودند و از اين حيث چيزي کم نداشتند.
آنچه در شعر نيمايي کم بود حرف بود، و اين حرف کم تکرار
شده بود، تکراري شده بود. از دههي چهل و پيش از آن ـ با
کمي اغماض ميخواهم بگويم از بعد از نيما، يا خود غيراز
نيما ـ هيچ يک از شاعران نيمايي حرف تازهيي براي گفتن نداشتند،
و اين البته حرف تازهيي بود که برخي از شاعران آن را کشف
کرده بودند و در شعر خود به تکرار ميگفتند.
همهي پنجاه سال شعر نيمايي درسه شعرخود نيما، در«هست شب»
و «برف» و «زن هرجايي» تحليل ميروند. شاعران نيمايي حرفهاي
اين سه شعررا درطي پنجاه سال، در شکلهاي مختلف تکرار کردهاند.
اما اگر شعر حجم در اعتراض به معناهاي کهنه و تکراري سراغ
فرمهاي تازه را ميگرفت، بعدها نوعي از فرمگرايي درشعرما
پديد آمد که اساساً نگاهي به معنا نداشت و خود را از کشف
هرگونه معناي تازهيي بي نياز مِيديد. اين دفاع از بيمعنايي
به ويژه وقتي معني پيدا ميکند که دامنگير شاعران تا ديروز
نيمايي ميشود.
در اين اواخر کساني از شاعران شعرهاي بي معني، از اصطلاحي
که تصور ميکنم نخستين بارمن آن را ساختم و به کار بردم،
از اصطلاح «معني زدايي» در شعر استفادهيي ميکنند که دست
کم ربطي به آنچه مورد نظرمن از طرح اين اصطلاح بوده است
ندارد.
«معني زدايي»، به منزلهي اصطلاحي که با دقت براي بيان يک
معني انتخاب شده است، اشاره به حضور متقدم چيزي دارد به
نام معني. يعني نخست معنييي بايد باشد که زدوده شود.، چنانکه
آثار تجريدي موندريان حاصل حذف فيگورهايي است که در آثار
اوليهي او وجود داشت و شناخت اين تجريد جزازطريق شناخت
آن فيگورها امکان پذير نيست. در شعر نيز کساني که اصطلاح
معني زدايي را به کار ميبرند بايد بتوانند توضيح دهند که
کدام معني را زدودهاند.
همچنين زدودن معني از شعر، به معني بي معني کردن شعر نيست.
چنين چيزي اساساً امکان پذير نيست. معني زدايي ـ ـ دست کم
آنگونه که مورد نظر من بوده است ـ به معني ايجاد آگاهانهي
امکان، براي تفسير و تأويل شعر است. يعني اگر هر شعري قابل
تاويل است، شعر آبستراکت شعري است که آگاهانه به سمت تاويل
ميرود. ساخته ميشود که تاويل شود نه که معني شود، وهمين
است که به لحاظ معنايي چندگانه است.
باري؛ درشعر نيمايي معني کم است، و در شعر شاعراني که به
نوعي خود را پسانيمايي معرفي ميکنند معني تحقير شده است.
شاعران حجم هم که بيش تر از همه در شعرشان فکر کردهاند
و بيشترين معنيها را در شعر خود ارائه دادهاند اساساً
در سنت زبان شعر فارسي انديشيدهاند و اين سنت به طرزي آشکار
نشان داده است که تحمل واژهها و حرفهاي مربوط به زندگي
جاري را ندارد.
به تصورمن، زبان تنرکيا آمادگي بيشتري براي ورود به جهان
مدرن داشته است، و شايد از همين روست که در زبان ما جا نيفتاد،
که ذهن ما هنوز زندگي مدرن را تجربه نکرده بود.
براي قابليت بخشيدن به زبان فارسي، براي ورود به خانهي
شعر معاصر، در را بايد بر پاشنهي ديگري چرخاند، و يا خود
در ديگري بايد داشت.
نانام، ازمعدود شاعراني است که آن در ديگر را با خود دارد.
شعر او حامل منطق ديگري است که منطبق برمنطق شعرحافظ ونيما
نيست، يعني آن را نميتوان با مبناهاي تاکنوني شعر فارسي
تعريف کرد.
در شعر نانام، استتيک زشتي است که خود را عيان و بيان ميکند.
براي اين تعين و تبيين، نخست بايد از زيبايي شناسي شعر فارسي،
يعني از استتيک عنصر زيبا بريد. کشف زشتي به منزلهي عنصري
زيبايي شناختي، با ذهن ادبي ما سازگار نيست و همين است که
نانام تا به ادبيت معاصر برسد غالبا از مودب بودن مجلسي
ما عبور کرده است. و در اين عبور، گاه فضايي «چندش آور»
ايجاد ميشود که يکسره «چيز»ي ديگر است، و اين چيز ديگر
نميتواند شعر باشد. شعر نانام، شعر پس از آشويتس است.
در شعر نانام، مرزها درهم ريختهاند. دراين جا، داستان به
جاي شعر مينشيند. دراين جا، علائم روي صفحهي کامپيوترهم
وارد فضاي شعر ميشود. دراين جا، کيسهي پلاستيکي ـ زنبيل
خريد ـ جاي جلد کتاب را ميگيرد. دراين جا، دستخط خود شاعر
هم به متن کتاب افزوده ميشود. درميان اين کتاب آنتراکت
هم هست. و اينها يعني که، شعر نانام هنر چندرسانه يي است
ـ اگر بتوان هنر را «رسانه» ناميد.
استفاده از همهي اين ابزارها، درديدار اول نانام را شاعر
فرم وامينمايد. اما من معتقدم که نگاه کردن به نانام، به
منزلهي شاعر فرم، معناي او را، معناهاي او را، مغبون ميکند.
نانام، از معدود شاعراني است که در شعرهاي او معني حضوري
درخور دارد، که به معني، به فکر، به زندگي، به عمق زندگي
جاري وفادار است. شاعري که فکرهاي او نه از تماشايي بودن،
که از درگير شدن با زندگي ميآيد.
نانام، شاعري شهري است و منطق زندگي شهري بر شعرهاي او حاکم
است، برخلاف منطق غالب بر ادبيات ما که يا روستايي است يا
روستازده.
من تعمداً به جاي بخشي از شعر او ـ آنسان که معمول است ـ
تکه يي از نامهي او را در آغازاين مقاله قراردادم. ذهن
ما، ذهن روستايي ما، «کوير» را همزاد جداناشدني«شتر» ميداند.
اما، چشم که عادت نگاه مدرن گرفت، کوير را هم مدرن ميبيند،
و لاجرم صاحب نگاه، در سطري شتابزده هم که برجاي ميگذارد،
اين نگرش مدرن خود را نشان ميدهد.
همين نگاه است که «هواپيما»ي اکزوپري را دچار اشکال فني
کرد تا در«کوير» به ملاقات شازده کوچولو برود، که اگر ما
ميخواستيم شازده کوچولو را بنويسيم، حتما با شتر به سراغ
او ميرفتيم.
ميخواهم بگويم نانام شاعري معاصراست، اما معني حرفم را
نميفهمم! دنياي عجييبي است اين دنياي پست مدرن! هر جنازهيي،
از بيغولههاي خزه بستهي هر گورستاني، حق دارد سر برآورد
و بگويد من معاصرم، و هيچ کس هم حق ندارد بگويد: « نه!»
هر کس دست کم معاصر خودش که هست!
حالا که همه چيز نسبي است، پس بايد گفت چه کسي معاصر چه
چيزي است:
نانام، شاعري معاصر است؛ معاصر، همانگونه که حقوق بشر معاصر
است، نه آنگونه که استالين يا آل احمد و شهريار معاصرند.
نانام شهروند زمين است؛ زمين در معني جغرافياي سياسي آن،
و به جهان ميانديشد و بدان باور دارد. او، حاشيه نشين اين
جهان نيست، که در متن آن زندگي کرده است، و همين است که
اگر چيزي از اين دنيا را هم به ريشخند ميگيرد حق دارد،
و نه مانند آن شاعران و نويسندگانمان که در کوچه پس کوچههاي
پاريس، به دنبال سيه چشم ادبياتي شان ميگردند!
نگاه کنيد به نام بسيار شهرها و کشورهايي که در زير بسياري
از شعرهاي شاعرانمان امضاء شدهاند، و بپرسيد چه ربطي ميان
آن شهرها و آن شعرها هست؟! حتي در سفرنامههامان هم که غالبا
با روحيهيي ناصرالدين شاهي نوشته شدهاند اين بيربطي ديده
ميشود؛ غالبا نقش رياکاري و سياه کاري خود را در سيماي
مردم جايهاي ديگر ميبينيم. دراين سفرنامهها، چيزي که
ديده نشده است آن ديگرانند که ظاهراً در سرزمين شان بودهايم.
بسيار نگويم. بسيارتر نگويم از اينکه نانام، در دنياي
هورقليايي روشنفکرانمان زندگي نميکند و همين برترين ويژگي
شعر اورا ميسازد، و همين است که شعر او، بيش تر، شعر
بداعت است تا خبرگي.
نانام
خودربايي کردم
کسي جايي نوشته بود «نانام»
اسمم را دزديدم، در صندوقي گذاشتم و به چاد فرستادم
روز بعد گشتاپوي ادبي در خانه ام را زد
مادرجنده ها! در کتشان نمي رفت که شعر در محدوده ي اختياراتشان
نمي گنجد
شستسوي مغزي ام دادند
و واژه ها را
از حافظه ام پاک کردند ـ همه را
به جز
شکنجه، دروغ و
ترس.
امروز ديگر نمي توانم نانام باشم
و او که نانام است
ديگر نمي داند که من کيستم
|
|
|
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد
و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور
است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست. |
|
|