مسعود
کريم خاني ( روزبهان )
ديوار
ديوار
چيزي بروز
نخواهد داد
و کليشه ها
اعجاب
مرا تکرار مي کنند.
اين جا کسي نيامد.
و صدايي که شنيده شد
صداي گربه ي ترساني بود،
بيمار.
ـ اينجا کسي نيامد
با کليشه يي؟
هي!
با توام!
ديوار!
مصورم کن
طرزهايت را
از روي کلمه برداشتهيي.
با اين حساب
جمله
شکل روزنامه است.
کلمه يي
به کمر خود قوس ميدهد
و ميگويد:
ـ « مصورم کن!»
کمي از طرز خودم را به او ميدهم و
نگاهش ميکنم:
فشنگ
چه شبيه ماتيک است!
اي کاش
چه گلايي بي مزهيي!
اي کاش به جاي خوردن آن
ميرفتم و آن زني را که با زنبيلي از کنار خيابان ميگذرد
ميبوسيدم
و پيراهنش را در ميآوردم و مي گفتم:
ـ «گل سرخ آن سوتر بسيار است.
من همين جا در کنار خيابان با تو خواهم خوابيد»
چه گلابي بي مزهيي!
اي کاش به جاي خوردن آن
ميرفتم و کفشهايم را در رودخانه ميانداختم و
با دوچرخه ميآمدم و ميفهميدم که رکاب يعني چه.
و زن را ميبوسيدم و ميگفتم رکاب يعني چه.
چه گلابي بي مزهيي
که مانده است روي دستم و،
زن،
رفته است.
چه رفته است زن!
چه گلابي بي مزه يي! |