|
|
 |
|
منصور
کوشان
سبکباران ساحل
در جشن عروسيِ بيشتر مجذوب مادر شدم. بالاي صخرهي پوشيده
از صدفها ايستاده بودم تا بر همه جا مسلط باشم. نميخواستم
حرکت يا اتفاقي ناديده گرفته شود. ماه در آسمان يکدست
آبي ميدرخشيد و پرتو آن، صورت مادر را در هالهاي از
وهم و واقعيت پوشانده بود. هر چه بيشتر او را نگاه ميکردم،
بيشتر يقين مييافتم از گذشتههاي دور ميشناسمش. حتا
در نخستين ديدار احساس کردم که او را در وطنم ديدهام.
در کافهي هتل نشسته بودم. نگاه گرمي را روي صورتم احساس
کردم. کنجکاو چرخيدم. بلندبالا و عشوهگر بهطرف گوشهاي
رفت که خلوت بود و دختر نشسته بود. پرتو کم لامپ نارنجيي
آن گوشهي دنج، تماشاي چهرهي مادر و دختر را از جايي
که نشسته بودم، ناممکن ميکرد. با اين حال همان يک نظر
که ديدمش، خاطرهاي از جوانيهايم را بهياد آورد. يقين
داشتم جايي او را ديدهام که توأم بود با ترس و لذت.
روزهاي بعد، با اين که زياد در اطراف هتل ميپلکيدم، بيش
از سه بار نديدمش. گويي ميدانست در انتظار او قدم ميزنم.
هر بار هم که ميديدمش، آگر چه خيلي سريع از برابرم ميگذشت،
اما باز هم نگاهها و حالتهايش، حس کهنهاي را در درونم
بيدار ميکرد. چند بار خواستم بهحضور او اهميت ندهم.
نميتوانستم. گاه و بيگاه فکرش، مثل زخمي قديمي که نيشتر
خورده باشد، کلافهام ميکرد. در انتظار لذت جريان خون
از درد زخمي بودم که رهايم نميکرد. از اين که نميتوانستم
بهدرستي بهيادش بياورم، رنج ميبردم و حس ناشناختهاي
نميگذاشت فراموشش کنم. بيش از دو هفته ميگذشت و هنوز
فرصت لازم را بهدست نياورده بودم تا بهاو نزديک شوم.
اميدوار بودم در خلوتي اشارهاي بهآشناييمان بکنم و اگر
نشناختم، خودم را جمع و جور کنم.
از زنهاي مهاجري که ناگزير روزگاري بههر کاري تن داده
بودند، تجربهي خوبي نداشتم. ديده بودم بهمحض اين که
احساس خطر ميکنند، چهطور از خود بيخود و خطرناک ميشوند.
نميخواستم با بياحتياطي دردسر درست کنم. باکي از برچسب
و تهمت و ناروا نداشتم. حتا کتکخوردنم هم ملس شده بود.
آدم يک لاقبايي بودم که نه زن و بچه داشتم و نه خرده بردهاي
از کسي. اما شغلم را دوست داشتم. نميخواستم در اين بازار
آشفتهي غربتي بودن، که سگ صاحبش را نميشناسد، کارم را
از دست بدهم. بعد از عمري بيگاري در تبعيد، توانسته بودم
کار دلخواهم را بهدست بياورم.
سردبير خواسته بود که گزارش مستندي از وضعيت شغلي و خانوادگيي
م. ص تهيه کنم. دو ماه سگدو زده بودم تا توانسته بودم
از او وقت بگيرم. بههر کس و ناکسي باج داده بودم و درست
سر بزنگاه، عصر روز همان شب که با م. ص ملاقات داشتم،
رابطهي مادر و دختر را با او دريافتم.
مادر با اين که حدود چهل سال داشت، بسيار جوانتر مينمود.
پيراهن تور سادهاي از جنس ساتن آبي با گلهاي نيلوفر
پوشيده بود. تاج مرواريد، پيشانيِي تابناکش را بلند و
شکيلتر نشان ميداد. دختر نيز با طنازي، چنان بر روي
گلها، پيش ميرفت و با مهمانها خوش و بش ميکرد، که
انگار چرخي ناپيدا زير پاهايش بود. از تماشاي خراميدن
او در حالي که دستهايش را بهسبکبالي براي حاضران تکان
ميداد، سير نميشدم. حرکت دستهاي مادر نيز، بيشتر شبيه
به رقص دو ماهي در آبهاي زلال ژرفاي دريا بود تا دو بال
مرغ دريايي بر ساحلي پوشيده از گل و آسماني از پرواز
مرغهاي دريايي، که در رويايي ديده بودم.
مادر از جلو هر کدام از مهمانها که ميگذشت، نگاه آنان
را با چرخشي آرام بهدنبال خود ميکشيد. انگار بهتماشاي
صحنهاي ايستادهام که همه چيز آن، از پيش طراحي و کارگرداني
شده بود. هر گاه در گوشهاي چند نفري بهدور هم جمع ميشدند
و يا صداي خنده و نشاطي از جايي ميآمد، مادر يا دختر
با حضور در آنجا توجه همه را بهخود معطوف ميکردند.
در تمام مدتي که بر بلنداي صخره ايستاده بودم، حتا براي
يک لحظه هم نديدم مادر و دختر از بيتوجهيي کسي غافل
شوند. حضور آنان در هر نقطه از ساحل، توأم بود با همان
حسي که در نخستين ديدار از مادر پيدا کرده بودم. لذتي
توأم با ترس. و شايد احترام و حسادت براي مهمانها.
تنها مرغهاي دريايي در آن شب از طلسم رفتار مادر و دختر
در امان بودند. آنها تنها حريفاني بودند که مادر و دختر
نتوانسته بودند توجهاشان را بهخود جلب کنند و مانع از
آمد و شد مدام و قاقاهشان باشند. مرغهاي دريايي بهرغم
از دست دادن آرامش شبانهاشان، بهنظر خشنود ميآمدند
و با قاهقاههايشان که شبيه خندهي مادر بود، بدون هراسي
بهروي ميزهاي مملو از انواع خوراکهاي دريايي، گوشتهاي
بريان گوسفندها و ماکيان، فرود ميآمدند و چنان ماهرانه،
بهآني لقمهي لذيذي را با خود بهپرواز درميآوردند،
که بيشتر مهمانها حتا م. ص و پسر هم نميتوانستند از
تماشاي آنها خودداري کنند.
يک هفته بعد از روزي که مادر را در کافهي هتل ديده بودم،
دريافتم که او و دختر بهواسطهي پيشکار با م. ص آشنا
ميشوند. بهشهر رفته بودم تا بهکمک پيشگو که دوست قديميام
بود، با م. ص قرار ملاقات را مشخص کنم. پيشگو گفته بود
مادر همين که م. ص را در کافهي هتل ميبيند، از پيشکار
ميخواهد دختر را با او آشنا کند. ميخواهد براي دختر
و خودش امکاناتي فراهم کند. اميدوار است در پرتو معاشرت
با م. ص بتوانند بهاقامت دايم دست يابند. پيشکار سالها
بود براي م. ص کار ميکرد و در واقع امينترين فرد نزديک
بهاو بود. مادر و دختر در يکي از گردشهاي شبانهاشان
در ساحل هتل با پيشکار آشنا شده بودند.
م. ص عادت داشت که پس از شام، که بهعادت اروپاييها کمي
بعد از غروب آن را ميخورد، نيم ساعتي در ساحل قدم بزند.
بعد در کافهي کوچک هتل يکي دو پيک ويسکيي ايرلندي را
با حل تکهاي نبات در آن بنوشد و بهاتاقش برود. در يک
شب مهتابي و گرم پيشکار در فرصت مناسبي، چند لحظه پيش
از بلند شدن م. ص دختر را به او معرفي ميکند. م. ص همين
که نگاهش بهدختر ميافتد، بارقهاي از خوشبختي را در
چشمهاي او ميبيند. شيفته ميشود.
تا زماني که اين روايت را از زبان م. ص نشنيده بودم، باور
نميکردم. تمام تحقيقاتم نشان ميداد که م. ص، برخلاف
ظاهرش و يا حتا دوستاني که با آنان نشست و برخاست ميکند،
بههيچ وجه اهل عياشي و خوشگذراني نيست، اما شيفتگيي
يک شبهاش باز هم ذهنم را خالي از پرسش نميگذاشت.
يک سال ميشد که بهخواست سردبير مأمور گزارش از چهرهها
شده بودم. سياههاي از نام چهرهها در اختيارم گذاشته
بود که در ميان آنان از رقاصههاي مشهور پليبوي بودند
تا سرمايهداران سرشناس. بيشترين افراد را دلالان هنري
و پااندازهاي بزرگ تشکيل ميدادند که در شغلهاي ديگري
شهرت داشتند. آخرين گزارشم در بارهي پاانداز حکومت ايران
بود. مرد عتيقهبازي که بابت هر کدام از ملکهها – نامي
که خودش روي جندههايش گذاشته بود – جدا از دستمزد معمول
که مبلغ آن را بهعنوان اسرار شغلي فاش نکرد، يک شيي
عتيقه هم گرفته بود. مجموعهي بينظير او از ايران که
241 تکه بود، بهنظر کارشناسان يکي از گرانترين مجموعههاي
خصوصي از دوران باستان در جهان بشمار ميرفت.
م. ص از چهرههايي بود که کمتر شهرت داشت، اما از نفوذ
بسياري در روابط سياسيي کشورهاي ارويايي با کشورهاي خاورميانه
برخوردار بود. مردي که هيچ کس اصل و نسب او را نميشناخت
و نميدانست داراي چه مليتي است. همه جا با تنها پسرش
که بر اثر سانحهي انفجار بمب صوتي تواناييهاي حنجرهاش
را از دست داده بود، سفر ميکرد و پيشکار. در سال گذشته،
47 روز در ايران زندگي کرده بود، يک ماه و 3 روز در ليبي،
سه ماه و 7 روز در هلند، 27 روز در کشتيي مسافربري کالرلاين
در درياي شمال، پنج ماه و 2 روز در انگلستان. با احتساب
روزهاي پرواز در بين کشورها دستکم يک هفته مشخص نبود
که م. ص در کجا زندگي کرده بود و اين يکي از مهمترين
پرسشهايي بود که نه تنها سردبير خواسته بود که جايي خاليي
معماي مسافرتهاي او را پر کنم، که خودم هم بسيار کنجکاو
بودم از آن اطلاع دقيقي بهدست بياورم. بديهي بود که بسياري
ار اطلاعتي را که بهدست ميآوردم، نه تنها سردبير چاپ
نمي کرد که دليلي هم براي انتشار آن نبود. بسياري از نکاتي
را که در گزارشهايم بهآن اشاره ميکردم و بعد از چاپ
متوجه ميشدم حذف شده است، کاربرد واقعياشان در دريافت
آگهي بود. هر نوع آگاهي از بند و بستهاي سياسي و اقتصادي
تضميني بود براي پشتباني سياسي و مالي از روزنامه. واقعيتي
که اگر دير دريافته بودم، در همان ماههاي نخست شغلم را
از دست ميدادم.
م. ص هيچ جا خانه يا ويلايي نداشت. همه جا در هتل زندگي
ميکرد. در پنج سال گذشته، زماني که حوزهي زمانيي مأموريتم
را مشخص ميکرد، م. ص به هفت کشور آسيايي و اروپابي سفر
کرده بود و در همه جا، طبقهاي از هتل و بيشتر هتلهاي
اينترکنتينانتال بهصورت ثابت در اجارهي بوده است.
نه ماه و 13 روز بود م. ص در هتلي که من هم اقامت داشتم
و از روز بعد از ملاقاتم، بهعنوان مهمان او بهطبقهي
نهم نقل مکان کرده بودم، زندگي ميکرد. نخستين ملاقاتم
با م. ص بهکمک دوستم پيشگو، که آشناييام با او بر اثر
يک اتفاق ساده بود، ممکن گشت. با اين که دو بار درخواست
ملاقاتم را بهاو نشان داده بودند، نپذيرفته بود. از هر
گونه جنجال و خبر بيزار بود و در طي پنج سال گذشته، فقط
سه بار از او گزارشهايي بيرون از حوزهي اقتصاد و سياست
در رسانهها منتشر شده بود. پيشگو با تأکيد بر اين نکته
که ملاقت با من خوشيمن خواهد بود، موفق بهگرفتن وقت
شده بود.
در نخستين ملاقات، م. ص بعد از نوشيدن يک پيک مشروب، از
من و پيشگوعذرخواهي کرد و با احترام بهمادر و دختر که
تازه وارد شده بودند، بهاتاقش برگشت که در طبقهي آخر
هتل بود. تمام اتاقهاي طبقهي نهم هتل، به او تعلق داشت.
هر کدام را اختصاص داده بود به کاري. من نيز بهعنوان
مهمان او، از شب پيش از روز ملاقاتم در اتاق 901 اقامت
داشتم. اتاقي بهتمامي سرخرنگ. ابتدا خيال ميکردم اتاق
اختصاصي در اختيارم گذاشتهاند، اما فرداي آن روز که بهکمک
مستخدمي موفق شدم به چتد اتاق از جمله اتاق مادر و دختر
سرک بکشم، متوجه شدم همهي اتاقهاي طبقهي نهم هتل سرخ
است.
شب آشنايي م. ص با دختر، بنا بهروايت خودش، پيشکار و
مادر، يکي از استثناييترين شبهاي بهار آن سال بوده است.
هيچکس بهياد نداشت م. ص، که چند ماهي از افسردگي و حالت
بيمارگونهاش ميگذشت، و هيچکس حتا پيشکار نميدانست
چهچيز اين گونه او را رنج ميدهد، چنين خوش و سرحال باشد.
آن شب، م. ص تا سپيدهي صبح، کنار دختر، در گوشهي دنج
کافهي هتل مينشيند و از هر دري صحبت ميکند. بعد در
حالي که دستش را بهدور کمر دختر حلقه ميکند، او را بهساحل
روبهروي هتل ميبرد. آنجا با صدفهاي روي صخرهها، که
بهسختي کنده ميشدهاند، روي ماسهها شکل دو قلب درست
ميکند. مادر در تمام اين مدت، نگران رفتار م. ص با دختر
آنان را نظاره ميکند. هر بار ميخواهد بهآنان نزديک
شود، پيشکار مانع ميشود و در برابر خواهشهاي مادر بهاو
اطمينان ميدهد که هيچ اتفاقي نميافتد. پيشکار نگران
اين که ممکن است مادر تعادلش را از دست بدهد، نگفته بود
حضور هر فرد ديگري در اين موقعيت، م. ص را خشمگين ميکند.
ممکن است آرامشي را که بعد از مدتها پيدا کرده، از دست
بدهد. آخرين باري که م. ص خشمگين شده بود، دو نفر از کارکناني
را که در سالن بودهاند، بهضرب کارد، که براي تکه کردن
گوسفند سرخ شده روي ميز گذاشته بودهاند، از پا درميآورد.
خشمي جنونآسا که ميگفتند هرگاه بهسراغش ميآيد، توانايي
خستگي ناپذيري مييابد و فريادهايش حتا چلچراغها را بهلرزه
درميآورد.
مادر که گاه در ايوان هتل بهتماشا ميايستد و گاه در
دهانهي پنجرهي اتاقش، از خستگي و بيخوابي، تنگحوصله
و ناآرام ميشود. اما با اميد بهآينده، ميکوشد خود را
سرپا و بشاش نگه دارد. نميخواهد فرصت خوشبختي را از دختر
بگيرد. اما همين که نخستين شعاعهاي طلوع خورشيد را در
افق درياي نيلوگون ميبيند، ديگر تحملش را از دست ميدهد.
از آنجا که يقين دارد، پيشکار هنوز در آستانهي ورودي
هتل ايستاده، از پنجرهي پشت آشپزخانهي هتل بيرون ميرود
و بهسرعت بهطرف دختر و م. ص ميدود، که بهشکل دو دلداده
در آغوش هم، کنار قلبهاي صدفي دراز کشيدهاند. مادر در
چند قدميي آنان که ميرسد، آواز محزون م. ص از حرکت بازش
ميدارد. ديگر نميتواند حتا بايستد. همانجا مينشيند
و لحظهاي بعد روي ماسهها دراز ميکشد که نم شبانهي
ساحل روي آنها نشسته است. مادر احساس ميکند گرمايي که
در تنش افتاده و آشوب و تشويش درونش را دو چندان کرده
است، آرام آرام از سر انگشتهاي پا و دستهايش بيرون ميرود.
گونههاي برآمدهاش را در ماسهها فرو ميکند تا صداي
گريهاش مانع از ادامهي آواز م. ص نشود.
مادر نميدانست چه مدتي را بهآن حال ميگذراند که خوابش
ميبرد. پيشکار معتقد بود همين که مادر بهنزديکيي م.
ص و دختر ميرسد، بيهوش ميشود. وقتي مادر را ديده بود
که م. ص و دختر بالاي سرش ايستاده بودند. پيشکار بهرغم
کنجکاوياش، جرئت نميکند که جلو برود و مادر را از نزديکتر
نگاه کند. دختر هم همين برداشت را داشت. اما روايت م.
ص، حاکي از آن بود که الاههي درياها را در حالي ديده
که از شاديي رويايي، در خواب لبخند ميزده است. حالتي
که هميشه در چهرهي مادر بود و اين تصور را بهبيننده
ميداد که او لبخند ميزند. در واقع دو چاه زنخداني که
در دو سوي لبهاي درشت و هميشه صورتي چهرهي مادر بود
و سايهي گونهها، آنها را بيشتر وسوسهانگيز ميکرد،
جلوهاي از خنده بود. خندهاي که، حتا براي يک بار هم،
در تمام مدتي که رفت و آمد مادر و دختر را زير نظر داشتم،
اتفاق نيفتاد. اگرچه همين زنخدانها، در روزهاي نخست من
را هم بهاشتباه انداخته بود.
شبي که ديگر از بازگشت مادر و دختر نااميد شده بودم و
حوالي ساعت يک، کمي ديرتر يا زودتر، ميخواستم ته آخرين
ليوان مشروبم را بنوشم، متوجه شدم لبخندي در صورت مادر
وجود ندارد. کنار بار نشسته بودم و تلاش ميکردم بهشکلي
ديدهها و شنيدههايم را جمع و جور کنم. سردبير براي يک
مأموريت يک هفتهاي فرستاده بودم و من هر چند روز يک بار
بهبهانهاي، آن را تمديد ميکردم. آخرين بار که با سردبير
صحبت کردم، گفت اگر تا آخر هفتهي بعد بازنگشتم، بهتر
است براي هميشه بمانم و از م. ص بخواهم کاري برايم دست
و پا کند. بنابراين فرصتم تمام بود و بديهي بود که سردبير
انتظار داشت جدا از خبرهاي جسته و گريختهاي که با پيکنما
ارسال کرده بودم، گزارشي خواندني ارائه دهم. براي همين
کمي عصباني بودم. نه تنها نتوانسته بودم يک گفتگوي جانانه
با م. ص را ترتيب بدهم که مادر و دختر هم هر بار بهبهانهاي
شانه خالي کرده بودند، بدون اين که بخواهند بهدرخواست
من جواب نه بدهند.
مادر منتظر بود جشن عروسي سر بگيرد، دخترش سپيد بخت بشود
و بعد وقتي را براي يک گپ دوستانه اعلام بکند. اين قول
را هم وقتي توانستم بگيرم که اتفاقي با هم سوار آسانسور
شديم. يقين داشتم که خلوت بودن آسانسور، مادر و دختر را
وادار به گفتوگو با من ميکند. ميدانستم پس از اين
مدت متوجه شدهاند آمد و شد آنان را دنبال ميکنم. خودم
را معرفي کردم. مادر لبخند زد و يک قدم بهمن نزديک شد.
در واقع سينه بهسينهام ايستاد. نزديکتر که شد لبخند
مليح و بدون اغراق سحرآميزش را که ديدم، احساس سبکبالي
کردم. نفس عميقي کشيدم و خود را آماده کردم مکنونات قلبيام
را با بهترين کلمههايي که ميشناختم، بيان کنم. اما پيش
از اين که باز دهان باز کنم، بهطبقهي نهم رسيده بوديم.
پيشکار وارد شد. گمانم هنوز مادر و دختر بيرون نرفته بودند
که ضربهي مشتي را روي چانهام حس کردم.
وقتي بههوش آمدم، بيشتر از اين غبطه ميخوردم که لبخند
مادر، همان زنخدانهاي زيباي زير گونههايش، اجازه نداده
بود چشمهاي دختر را نگاه کنم. مدتها بود از تصور رنگ
چشمهاي دختر عاجز شده بودم. حتا در خوابروياهايم از
ديدن آنها محروم بودم. انگار اين مادر نبود که با دو
چاه زنخدان زير گونههايش ديده بودم، همان الاههي کودکيهايم
بود شانهبهشانهي دختر.
سرگردانيام در مورد چشمهاي دختر بيهوده نبود. سرانجام
روزي که توانستم با دختر گپ کوتاهي داشته باشم، دريافتم
که چشمهايش همزمان با پرتو نور و رنگ محيط هر لحظه بهرنگي
ديده ميشود. ويژهگيي پر کششي که خود نيز از تأثير آن
بر مخاطبش آگاه بود و از اينرو، براي اين که من را بيشتر
کنجکاو و مسحور رنگ چشمهايش بکند، هر لحظه بهسويي مينگريست
بدون اين که حرف بزند و يا در حرکت آرام پلکهايش که سايهي
مژهها را روي گونهها ميسراند، تغييري بدهد.
حرفهاي دختر را که شنيدم، بهنظرم کمي اغراقآميز آمد.
گمانم خواسته بود م. ص بيشتر به مادر توجه کند. غافل
از اين که تمام قرائن نشان ميداد م. ص از همان نخستين
نگاه، عاشق مادر شده بود. اتفاق خارقالعادهاي که همه
بهجز پيشگو را حيران کرده بود. پيشگو، که فقط روزهاي
مذهبي کارش را تعطيل ميکرد و هميشه با خندهي تمسخري
ميگفت دعاي گلهاي مومنان آسمان را متوحش ميکند، آمده
بود تا در اتاق شماره ۹۱۳ بهخواستهاي م. ص گوش بدهد
و با پيشنهادهايش، او را از نگراني درآورد. پيشگو معتقد
بود روز ملاقات م. ص با مادر و دختر، همزمان بوده است
با حرکت ستارهي ناهيد و چرخش نيمدايرهي راه شيري. موقعيتي
که هر ملاقاتي را خوش يمن، اما بيسرانجام ميگرداند.
يقين داشتم در پس کلمهي بيسرانجام پيشگو، که با تأکيد
و مکث کوتاهي آن را بيان کرد، نظر ويژهاي نهفته بود.
اما از آنجا که تصور ميکرد آن را با مادر و دختر در
ميان ميگذارم، از افشاي صريح آن خودداري کرد. شايد حق
با او بود. دلش ميخواست م. ص و پسر، دستکم براي چند
صباحي هم که شده است خوش باشند. اين حقيقت را هم نميتوانم
کتمان کنم که هم م. ص و هم پسر، بر اين گمان بودند که
مادر و دختر بيچشمداشتي تن بهازدواج دادهاند. حتا
از پيشکار شنيدم که هم م. ص و هم پسر، به پاس اين اتفاق
شکوهمند، که سرانجام با عشق موفق بهازدواج شدهاند، به
تمام کارکنان رده بالا، يک روز حقوق اضافي پرداخت کردهاند.
اتفاقي که مادر و دختر را برانگيخت و م. ص و پسر را وادار
کردند در حضور همه، يک روز اضافه حقوق کارکنان ردههاي
پايين را هم اعلام کنند. حادثهاي که نه تنها همهي حاضران
را حيرت زده کرد و باعث شد تا چند دقيقه مبهوت يکديگر
را نگاه کنند و بهسختي دستهاي کرخت شدهاشان را براي
تشويق و کف زدن بالا بياورند، که دليلي براي عنوان درشت
تمام روزنامههاي فردا صبح شد. به همين خاطر هم بود که
اتحاديهي کارگران کارخانههاي م. ص موفق شدند پس از درگيري
با پليس، که تمام خيابانهاي اطراف را براي شب عروسي مسدود
کرده بودند، نمايندگان کارگران را با کاميونهاي پر ازگل
بههتل بفرستند. کارگران تصميم گرفته بودند سراسر ساحل
را گلباران کنند.
هيچ وقت اين همه گل را در يکجا نديده بودم. عکسها و
کارتپستالهايي هم که از مزارع بسيار وسيع گلها ديده
بودم، بهشکوهمندي و گستردگيي ساحل جلو هتل نبود. مهمانها
بيش از اين که از شوکت جشن عروسيي مادر و دختر يا نوشيدن
شرابها مسحور و يا هنوز مخمور باشند، از بوي گلها مدهوش
شده بودند. گمانم حتا مادر و دختر هم.
درست چند لحظه پيش از اين که تصميم بگيرم از صخره پايين
بروم و بهجمع مهمانها بپيوندم، باز دختر را تنها ديدم.
پيراهن حريرش را، که بهسختي ميشد از پنجاه قدمي تشخيص
داد چيزي تن او را ميپوشاند، در آورده بود و چون بادباني
بالاي سرش گرفته بود و در آبهاي ساحلي ميخراميد. اگر
پسر هيجانزده نشده بود و فريادهاي کلاغ مانندش را سر
نداده بود، يقين دارم هيچکس متوجهي عرياني دختر نميشد.
رنگ پوست اخرايياش در پرتو نور آبي ماه و درخشش آن در
موج آبهاي کم عمق ساحل، نه تنها زيبايي اندامش را دو
چندان کرده بود، که حضور او را بهعنوان موجودي زنده،
دختري بيست و يک ساله، محو کرده بود. حضور او در آن لحظه
بيشتر بهرويايي ميمانست. انگار که در برابر فضايي قرار
گرفته باشيم ماوراي واقعيت. فضايي فراتر از خيال و تصور.
شايد هم آگاهي از همين امر بود که دختر را واداشت در برابر
غارغارهاي پسر، پشت به ساحل خم شود، انگشت اشارهاش را
در سوراخ کونش فرو کند و آنقدر نگه دارد تا پسر در کنارش
قرار بگيرد و در دهان او بگذارد. عملي که نه تنها خشم
کسي را برنينگيخت، که همهي خانمها را وادار به تقليد
کرد. فقط چند زن و مرد، که در کنار صخره نشسته بودند،
از دختر و پسر تبعيت نکردند. تا جايي که سوي چشمهايم
در آن نور نقره فام ساحلي اجازه ميداد، تمام زنها عريان
شده بودند و داشتند انگشتهايشان را در دهان مردهاي همراهشان
فرو ميکردند. مادر هم بعد از اين که انگشتش را از دهان
م. ص بيرون آورد، از او خواست چهاردست و پا شود. ميديدم
که مثل هميشه يکريز حرف ميزند و با دستها به م. ص اشاره
ميکند. درست در همان لحظهاي که مادر بر پشت م. ص نشسته
بود و با زانوهايش بهپهلوهاي او ميزد، زنها هم از مردهايشان
خواستند لباسهايشان را درآورند و عريان چهار دست و پا
بنشينند تا آنان بتوانند سوارشان شوند. حادثهاي که تا
چند لحظه منگم کرده بود و نميتوانستم واقعيت آن را هضم
کنم. اگرپيشگو کنارم نايستاده بود و نگفته بود اين هم
ميتواند در آينده يکي از آداب کهن باشد، هنوز هم فکر
ميکردم آن صحنه، ساحلي پوشيده از گلها با مرداني چهاردست
و پا و زناني سوار بر پشت آنان و همه هم عريان، يک رويا
است. اگر چه در تمام خوابروياهايم هرگز مادر و دختر را
در چنين وضعيتي نديده بودم. حتا در بعد از جشن عروسي هم
صحنهاي چنين ناباورانه نديدم. هيچکدام از کارکنان هتل
هم تصور نميکردند که ممکن است در جشن عروسيي م. ص و
پسر چنين صحنهاي ديده باشند. در تمام ساعات صبح بهدنبال
فرصتي بودند تا با حيرت حوادث شب گذشته را براي يکديگر
تعريف کنند. يک شب استننايي که بهيک خواب و خيال ميمانست
و تنها کساني که همه چيز برايشان عادي بود، م. ص و پسر
بودند.
ساعتها از بامداد بيآفتاب گذشته بود و حتا هنوز دامادها
بهوصال عروسهايشان نرسيده بودند. هنوز بقاياي جشن عروسي
دست نخورده باقي مانده بود. از حضور درهم فشردهي مرغهاي
دريايي بر فراز ميزهاي غذا، آسمان يک دست سپيد بود. هوا
دم کرده و گرفته بود. با وجود اين، تمام پنجرهها و درها
را بسته بودند تا کمتر صداي مرغهاي دريايي شنيده شود.
در کافهي هتل نشسته بوديم. انگار هيچ کس قصد رفتن بهاتاقش
را نداشت. شايد هم همه منتظر بودند م. ص و پسر دست مادر
و دختر را بگيرند و روزبهخير بگويند. تلفن مخصوص م. ص
زنگ زد. م. ص بهپيشکار اشاره کرد که گوشي را بردارد و
خودش بهحرفهايش در بارهي ويژهگي جزايره مرجاني ادامه
داد. چهرهي پيشکار هر لحظه برافروختهتر و نگرانتر ميشد.
گمانم م. ص از نگاه حيرتزدهي من دريافت که اتفاقي افتاده
است. بهپيشکار نگاه کرد. پيشکار گوشي را گذاشت و دستها
در هم گره کرده ايستاد. آشکارا معلوم بود که نميتوانست
حرف بزند. زبانش ميگرفت و چنان لکنتي پيدا کرده بود که
اگر نميلرزيد و شاهد هراسش نبودم، بهيقين نميتوانستم
جلو خندهام را بگيرم. ناگهان فرياد م. ص همه چيز را دگرگون
کرد. پيشکار در چند جمله موقعيتي را که از رييس دفتر وزير
شنيده بود، گزارش کرد.
کارگران کارخانههاي ديگر، با ديدن عنوانهاي درشت روزنامهها
اعتصاب کرده بودند و خواستار رفع تبعيض شده بودند. از
اين رو صاحبان کارخانهها بهوزير کار اعتراض کرده بودند
و او م. ص را براي يک ملاقات دوستانه احضار کرده بود.
م. ص که نميخواست فضاي سنگين سکوت بعد از فريادش ادامه
يابد، و به نظر ميرسيد هنوز از سرخوشيي شب گذشته شنگول
و شاداب است، دستور داد خلبانش را احضار کنند و با اشاره
به گروه نوازندههايي که در گوشهي کافه بودند، باز بهحرفهايش
ادامه داد. نوازندگان بهرغم خستگي و رخوتي که سراپايشان
را گرفته بود، يک آهنگ شاد محلي را نواختند. پيشخدمتها
به دستور پيشکار براي همه معجون غريبي آوردند. ترشمزه
و کمي تلخ بود. نتوانستم حتا جرعهاي از آن را فرو دهم.
هنوز م. ص معجون درون ليوان کريستال را که پيشکار بهدستش
داده بود، بهتمامي ننوشيده بود که خلبان هليکوپتر طي
تماس با بيسيم گفت مجبور است کمي دورتر از هتل در ساحل
بنشيند.
حضور انبوه مرغهاي دريايي در ساحل جلو هتل، نشستن هليکوپتر
را ناممکن کرده بود. م. ص با شنيدن اين پيام، انگار که
آسمان بر سرش خراب شده باشد، بهپيشکار و بعد بهکساني
که نزديکش ايستاده بودند، اشاره کرد. بيتوجه به حوادثي
که ميگذشت، بهدليل خستگيي بسيار و فشار خواب که پلکهايم
را سنگين کرده بود، از اطرافيانم عذر خواستم و بهطرف
آسانسور رفتم. ميخواستم تا عصر بخوابم و بعد در فرصت
مناسبي، مادر و دختر را در گوشهي خلوتي گير بياورم و
مصاحبهي کوتاهي با آنان انجام دهم. ميدانستم مصاحبهي
مادر و دختر در بارهي شب جشن عروسيشان براي خوانندگان
جذاب خواهد بود.
در آسانسور که باز شد، پيشکار و چند مرد با تفنگهاي گوناگون
بيرون آمدند. حيران اطراف را نگاه کردم. هيچ دليلي براي
محافظت مسلحانه از م. ص و پسر نميديدم. پسر مدتها بود
بيهوش روي مبلي افتاده بود و جرئت نداشت زودتر از م.
ص بهاتاقش و در آن روز ويژه بهحجلهگاهش برود. کنجکاو
بهدنبال پيشکار راه افتادم. از در ساحليي هتل بيرون
رفت. م. ص در ساحل ايستاده بود و مرغهاي دريايي را نگاه
ميکرد که در همين فاصلهي اندک سرتاپايش را با فضله پوشانده
بودند. م. ص انگار که از پيشکار و مردان ديگر سان ميبيند،
آرام و با نگاهي نافذ بهاسلحههايي که در دست داشتند،
از جلو تک تک آنان گذشت. آتشباري را انتخاب کرد که بهنظر
ازهمه قويتر بود. هنوز داشتم بهدستهاي مردان نگاه ميکردم
و ميکوشيدم دريابم هر کدام از اسلحهها چه کاربردي دارند،
ناگهان همزمان با شنيدن صداي شليک، ديدم باراني از خون
و پر بر روي گلهاي بازمانده از شب جشن فروميريزد. نتوانستم
تحمل کنم. بهسرعت به هتل بازگشتم و بهاتاقم رفتم. با
وجود بسته بودن در و پنجرهها صداي شليک تا طبقهي نهم
هم ميآمد. بهترين چاره را در اين ديدم که بهحمام بروم
و دوش آب را باز کنم.
نميدانم چند ساعت در وان حمام خوابيده بودم، اما وقتي
بيرون آمدم، ديگر صداي شليک نميآمد و آسمان سرمهاي شده
بود. لباس پوشيدم و بهرستوران هتل رفتم. از گرسنگي احساس
ضعف ميکردم. از اين که هيچ کس در رستوران نبود و حتا
کسي را در حال آمد و شد نديدم، تعجب کردم. پرده را کنار
زدم تا از پنجره بيرون را نگاه کنم. سطح دريا را پرهاي
مرغهاي دريايي و گلبرگهاي پلاسيده پوشانده بود و ماسههاي
ساحل در طيفي از رنگ نارنجي و سرخ ديده ميشد. احساس کردم
خاطرهي دوري را بهياد ميآورم. تعادلم را از دست دادم
و پيش از اين که خودم را بهصندلي برسانم، سقوط کردم.
صداي افتادنم در جمجمهام پيچيد.
استاوانگر، فوريه 2004
|
|
|
|
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
 |
1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد
و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور
است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست. |
|
|