ماندانا
زنديان زندگي تعطيل است
نثار عاشقان صلح و عدالت
در خاور ميانه
بخواب کودکم
بخواب ؛
شايد که کمتر ببيني . . . هوا سرد
است و آسمان بغض آلود
قلمم دلشکسته چرخي مي زند و ميايستد
خوب مي داند که ويراستار احتياط
همهي نوشتههايش را اصلاح خواهد کرد
همهي حرفها را ،
مکثها را حتي ،
مو به
مو . . .
چقدر بايد اين منِ واقعي
ويرايش شود !
کودکم از وحشت آتش بازي جنگ
چشمهاي از ترس دريدهاش را
سفت
مي بندد
ميخواهد بداند
ميلاد که را آذين بستهاند
با اين همه چراغاني
؟!
چگونه بگويمش
تولدِ مرگِ انسانيت است اين !
بخواب طفلکم ،
بخواب ؛
شايد که کمتر بشنوي ...
آسمان در بُهتي خاکستري
فرو رفته
گوشش از زوزهي سرما وطبل جنگ پُر است
زمين مي لرزد
و هوا عجيب سرد است
کودکم غلتي مي زند و مي پرسد :
- ستارهها را ميشود در زمين کاشت ؟!
و دريغا که نمي شود
وگر نه ماه وخورشيد را برايت مي کاشتم
با صدها خوشه ستاره
و دنيا يي ديگر مي آفريدمت
با زميني آسماني تر !
پلکهايش را سفت به هم مي فشارد
نمي خوابد اما ،
نمي تواند بخوابد
در ميان اين همه ذلت ...
قلمم مي لرزد
بغضش را ديگر نمي تواند فرو دهد
مي چرخد و
مي بارد و
کاغذم تر مي شود
- چرا هيچکس در خيابانها راه نمي رود ؟
مگر شهر هم مثل مدرسه تعطيل است ؟
- شهر که هيچ عزيزم ،
زندگي تعطيل است
ايمان و آرزو و اميد هم ؛
تو چرا نمي خوابي ،
خسته نيستي مگر ؟
- مي خواهم آتش بازي جنگ را
تا آخر ببينم
مي ترسم اما کمي ،
نور اين آتش بازي از خورشيد هم بيشتر است !
چگونه بگويمش
که اين بازي شوم را پاياني نيست . . .
چه معصوم است اين ناداني
و چه بي نياز از ويرايش ؛
و چه ابلهانه و پر غروراست
اين دانايي و توانايي ما بزرگ ترها !
بخواب عزيزم ،
بخواب ؛
شايد که کمتر بترسي . . .
چه سرد است امشب ،
قلمم ميايستد
پاي رفتن ندارد
خجالت مي کشد از خود ،
از درخت ،
از
خاک ،
از کودکم ،
و از تاريخي، که بايد
ويراستههاي تميز و زيباي او را
به زور ،
در باورها فرو ريزد
تکان نمي خورد ،
خسته است از اين همه درد . . .
بگذار بخوابد ؛
شايد که کمتر ويرايش شود !
بهار ۱۳۸۱
نوروز هشتاد وسه
به فريدون فرح اندوز
و بغضهاي فروخوردهاش
نه
باور کن فايده ندارد ،
سماجتهاي تو هم
ديگر کاري از پيش نمي برد
من سردم است
و خستهام
وبغض
کردهام
و ميخواهم تنها باشم
و
بنويسم
و گريه کنم
تمام حجم سکوتم را !
گلزار جوانيام را
مثل قالي ناتمام دختر روستايي
- خوش نقش و با صفا-
کنجي رها کردم و
راهي دانستن شدم
در حاشيه جا نميشدم ديگر
تذهيب هم نميخواستم که باشم
از تسامح و تساهل هم بدم ميآمد
متن ناهموار زندگي
از اين همه
دلنشين تر بود
بيهوده چشمهايم را نپوشان
که من عمري ست در اين وادي
گم شدهام
سرگردان تر از اين منِ هزار ساله
چه مي خواهي ؟!
ببين ؛
سبزه هم سبز کردهام
هفت سين هم چيدهام
باغچه را هم نقاشي کردهام
با قلم موي بنفشه
نميشود اما،
ديگر نمي شود
تنهاييام پايش را کرده توي يک کفش
که ديگر پوست نمياندازد و
بهاري نميشود!
اصلا مي گويد
شقايق نيست اين همه سرخ که مي بيني
لکههاي پراکندهي خون است
بر سينهي دشت !
زمين هم که همينجور يکسره منفجر ميشود
دور و برش
در خانه و
قطار و
خيابان ،
و صداي اين همه انفجار
سمفوني کوچ پرستوها را
اصلا نمي گذارد که بشنود قدري . . .
رو بر مي گردانم و . . .
نگاه سنگينم را
به رد پاي يک صداي آشنا مي سپارم
و تکان نمي خورم .
او شعر ميخواند و
بغضهاي فرو خورده اش را
در حنجرهي من مي پاشد
و من
اشک مي ريزم و
غرق ستاره ميشوم
غرق نسترن
غرق بهار. . .
عطر کاهگل باران خورده مي دهد آخر
نوستالژي حرفش ؛
انگار که نبض بودن را
از آن سوي زمان
به مرز مبهم رؤيا ها و باورهايم
پرتاب مي کند .
مي بيني ؟!
دوباره دارم پوست مي اندازم
هميشه بهانهاي پيدا ميکني ،
هميشه بهانهاي پيدا ميشود
براي اميد .
. .
روشناي حضورش را
چگونه انکار کنم
وقتي گلواژهي " سلام " اش
در خاکستر شعرم
جوانه مي زند ؟!
نوروز۱۳۸۳ |