لعبت
والا
مادرم
به هادي خرسندي
که با مهرباني خاص خود انتظار دارد
شعري از من به يادِ مادرم ، چاپ شود.
مادرم
ــ صخرهي غرورــ
در درازناي شب
سروگونه
سبز
مانده بود؛
تازيانهها
بر تنش
نشست
كوهسان
ــ ايستاده و صبورــ
قصهي ثبات خوانده بود؛
چشمهاش ابرها
و بازوانش آفتاب را
بهسينه ميفشرد
كه با بهار دستهاش
نهال عشق را
بهخاك خشك غم نشانده بود؛
سالهاي سال،
در فراز و در فرود،
ــ بي شكيب و رهسپار
همچو
رود ــ
هجوم تندباد و خشكسال را
از آستان آشيانه رانده بود
و كودكان بي پناه خويش را
از گزند فتنهها
رهانده بود
مادرم
ــ قهرمان بي شكست ــ
گرچه در عزاي ريشههاي مهر
سرو قامتش فرو نشست
و بر غروب سرد خانه چشم بست،
ليك، همچنان
كوه سان
ــ ايستاده و صبور ــ
در نهاد نسلهاي من
ــ در شكوه نور ــ
فاتحانه ايستاده است.
۲۰ اوت ۲۰۰۴ــ لندن
|