حسين
رحمت اميلي
دعوت سه روزه اميلي بهانهاي شده بود تا بابك هفته اول
تعطيلات عيد پاك را مرتب پاي تلفن بنشيند و نقش يك "
بوي فرند " مسئول را بازي كند. البته اين امر مرا كلافه
كرده بود ولي زنم رفتار مشابهي نشان نميداد. ميگفت "
سه هفتهاي تعطيل است بگذار دلش خوش باشد. " ته دلم
احساس ميكردم سخاوت زنم دليل عاطفي دارد و از همين رو من
هم سخت نميگرفتم و گونهاي رفتار ميكردم كه نامعقول جلوه
نكنم.
اميلي را هنگامي ديده بودم كه براي بررسي كارنامه درسي بابك
به كالج، رفته بودم. جلسه بررسي كه تمام شد، مرا برد
واميلي را كه توي كافه ترياي كالج تنها پشت ميزي نشسته بود
نشانم داد. مرا كه معرفى کرد، دست دراز کردم و حالش را پرسيدم.
شانه بالا انداخت و لبخندي روي صورتش نشست. روي صندلي آن
طرف ميز نشستم. نميدانستم چگونه شروع كنم . حدس زدم كه
انتظار حضورم را نداشته است. ناچار سيگاري روشن کردم و براي
آنكه فضا را عوض كنم از وضع درسياش پرسيدم. نيم افسرده
نگاهم کرد و با درنگ كف دستش را خاراند. بعد دستش را لاي
موهاي بلوندش برد و به يك نظر بروز داد كه زياد راضي كننده
نيست. هرچه بود ميلي به گفتگو نشان نداد.
کافه تريا پر از سر و صدا و دود سيگار بود. بابك رو به من،
كنار اميلي نشسته بود . مدتي خاموش مانديم. بعد بابك بلند شد رفت
و قهوه آورد. حدس زدم كالج شبانه روزي احوالشان را پر ملال
كرده است. قهوهام را كه تمام کردم ، نقل آمدنم را پيش کشيدم
و از مناظر ميان راه حرف زدم. به دل هيچ كدامشان ننشست.
باز ساكت مانديم.
از پنجره كنار ميزمان، بيرون را نگاه کردم عصر خاكستري،
روشنايي بيرون را كم كرده بود. خواستم بگويم كه قدر اين
سالها را بدانند و از امكانات كالج استفاده كنند و دنبال
غم هاي كوچك نباشند. اما زود پشيمان شدم. اين بودكه از يادهاى
گذشته درسي خودم تكه تكه برايشان حرف زدم. اميلي بيشتر توجه
نشان داد، اما بابك دايم دفترچه تلفناش را ورق ميزد . راستش
كمي دلگير شدم اما به روي خودم نياوردم. دلم ميخواست كه
تاثيرحرفهام را با شنيدن نظرات شان نشان ميدادند.
تمام كه کردم، بابك قد راست کرد و براي كسي دست تكان داد
و بلند خنديد. اميلي هم دنبالهي خط خندهي بابك را گرفت
و هر سهمان به دختري نگاه کرديم كه با صورت چاق و پر از
خنده ، كنار در ورودي كافه تريا، رو به ما ايستاده بود.
بابك به فارسي گفت: " مي شناسي ؟ "
دوست دختر سابقش بود. عكسش را قبلا نشانم داده بود. نگاهم
را گرفتم و زير چشمي اميلي را نگاه کردم. رگهاي از خون
به صورت گرد سفيدش نشسته بود، اما خود را بي تفاوت نشان
داد. ناچارسر شوخي را باز کردم، اما ديدم اميلي گرفتارتر
از آن است كه منظورم را بفهمد. بي كلام داشت مرا نگاه مي
کرد. بهتر ديدم كه تنها شان بگذارم. فنجان خالي قهوهام
را برداشتم و رفتم كنار پيشخوان ايستادم و از همان جا نگاه
شان کردم. به کسي ميماندم که در آستانه پيري، شوق ديدار
نوهاش را داشته باشد. به ساعتم نگاه کردم. کمي از پنج گذشته
بود. فنجان خالي را روي پيشخوان گذاشتم و برگشتم پيششان.
گفتم ميخواهم زحمت را کم کنم. اميلي گفت: " به
اين زودي ؟ "
گفتم : تا لندن سه ساعت رانندگيه .
و دستهايم را آرام روي شانه هر دوشان گذاشتم و بعد از کمي
پر حرفي، هردوشان را بوسيدم وخداحافظي کردم.
بيرون، روشنائي روز رفته بود و غروب داشت دامنه مي انداخت
...
********
كمي از نيمهي ظهر شنبه گذشته است . بابك شال و قبا كرده
، بيرون از منزل منتظر ايستاده است . راه ميافتيم. هوا
هنوز سوز دارد و باران ريزميبارد. ترانهي - عاشقم من
- را به زمزمه شروع ميکنم به خواندن و در همان حال بابک
را نگاه مي كنم. رگههائي از جواني مرا دارد. رو به من
مي گيرد و خسته و کشدار مي پرسد: " what ? ؟ "
حالت کسي را دارد كه از شب زنده داري شب پيش، هنوز سر
حال نيامده باشد.
مي پرسم: ديشب خوش گذشت ؟
مي پرسد: کجا ؟
مي گويم: : نايت کلاب .
دير جواب مي دهد : زياد شلوغ نبود.
مي گويم: پس چرا دير آمدي ؟
حرفي نميزند. ميکوشد موج راديو را روي ايستگاهي تنظيم
کند.
ديشب تا ساعت سه صبح بيدار مانده بودم. نگران دير آمدنش
بودم. خواب از سرم پريده بود. توي پذيرايي نشسته بودم
که زنگ زد. در را که باز کردم، گفتم قرار فردا يادم هست،
ياد آوري نکن.
گفت: چه ساعتي بيدارت کنم ؟
گفتم: خودم بيدار مي شوم، زحمت نکش.
شانه بالا انداخت و حرفي نزد و يک راست رفت توي آشپزخانه.
دنبالش رفتم. کنار پنجره رو به باغ ايستاده بود: تا منزل
اميلي سه ساعت راهه ، ميدوني که خارج از لندنه .
گفتم : بعد از ناهار حرکت ميکنيم. سر و صدا راه ننداز،
همه خوابند.
و راهم را کشيدم رفتم بالا و به شوق يک نفس خواب راحت،
دراز کشيدم. خواب از سرم پريده بود. دست هام را زير سرم
گذاشتم و يک وري، از پشت شيشه پنجره سياهي آسمان را نگاه
کردم. ذهنم دور يادهاي گذشته دور مي زد. انگار اکنون رفته
بودم سر ايستگاه اتوبوس، توي خيابان سي متري اهواز، جايي
کمي دورتر از دبيرستان دخترانه نظام وقا. ايستگاهي که
مهناز، بعدازظهرها، بعدازتعطيلي دبيرستان، ميآمد آن جا
ومنتظراتوبوس ميايستاد. آن روزمن زودترسرايستگاه رسيدم
. لحظه انتظار زياد طول نکشيد. از دور ديدمش. انگار عرياني
يک روشنايي را داشتم. چند بار اين طرف و آن طرف را نگاه
کردم تا راحت بتوانم با او برخورد کنم. حس کردم که منتظراست
که اولين قدم را من بر دارم. اين بود که افسون زده رفتم
روبرويش ايستادم. سلام کردم و نامه عاشقانهام را از لاي
کتاب درسيام بيرون آوردم. باورش نشد که برايش نامه نوشته
باشم. نامه را که گرفت از زير بار سنگيني رها شدم.
انتظار داشتم چند کلمهاي حرف بزند اما هيچ نگفت. گمانم
از نگاه چند نفري که توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودند خجالت
کشيد. ساکت کنار هم ايستاديم تا اتوبوس آمد. سوار شديم
. جايي نشستم که نيم رخش را ببينم. کنارش خالي بود. تنها
نشسته بود. جرات نکردم بروم کنارش بنشينم . به نيمهي
راه که رسيديم نامه را باز کرد و گرم خواندن شد. هممچه
که نامه را ميخواند ، من هم با نامه در پي او روان بودم.
حين خواندن ناز دلپذيري روي صورتش نشسته بود و گاه که
رو بر ميگرداند و مرا نگاه ميکرد، من به هوا ميرفتم.
مهناز زودتر پياده ميشد. پياده که ميشد چند قدمي ميرفت
و بعد برميگشت و مرا که صورتم را به شيشهي اتوبوس نزديک
کرده بودم نگاه ميکرد. عادتش بود. اين جوري خداحافظي
ميکرد. اگر ترس از برادرش آشکار نميشد، تا حوالي خانهشان
دنبالش ميرفتم .
*****
به فلکه بزرگي ميرسيم. دوبار دور فلکه دور ميزنيم تا
راه را پيدا ميکنيم. بابک مسير راه را که قبل ازحرکت،
روي تکهي کاغذ کشيده بودم از روي داشبورد برميدارد و
نشانم ميدهد:
اشتباه نميري ؟
سرم را طوري تکان ميدهم که خوشحال، ورقه را تا ميکند
و توي دستش نگه ميدارد. بعد نواري را که براي اميلي خريده
است از جيب کاپشناش در ميآورد و نوشتههاي روي کاست
را ميخواند .
جلوتر که ميرويم خيابان باريکتر ميشود. انوار شاخهها
و برگهاي درختان دو طرف خيابان را پوشاندهاند. باران
بند آمده اما مه سبکي توي جاده است. ميخواهم کمي تذکر
بدهم که توي خانه مردم بيشتر مراعات کند که ميبينم در
هالهاي از نشاط با بخشي از اميلي رقم خورده است . پرتو
چشمها به بيرون و زمزمه آهنگي به لب.
سر راه جلوي گل فروشي ميايستم ميروم دسته گلي ميخرم
و از فروشنده دنبالهي نشاني را ميپرسم. نشانم ميدهد
. بايد از دو چهار راه رد ميشدم، اولين خيابان سمت راست
را ميگرفتم و تا انتها ميرفتم تا به يک سه راهي برسم.
بعد به خيابان دست چپ بپيچم. مي پيچم و خانه شماره ده
را پيدا ميکنم.
با احتياط ماشين را توي حياط خانهشان پارک ميکنم. از
پشت پنجرهي رو به حياط صورت اميلي پيداست. دسته گل را
ازروي صندلي عقب برميدارم، کاغذ دورش را مرتب ميکنم
و دست بابک ميدهم. پياده ميشويم. بابک دسته گل را به
يک دست ميدهد و با دست ديگر موهاش را مرتب ميکند. جلوي
پاگرد ورودي خانه ميايستيم و به هم نگاه ميکنيم. زنگ
نزده، آقا و خانم " راس " در را باز ميکنند.اميلي
پشت سرشان ايستاده است. با همهشان دست ميدهيم. دو نفري
کوچه ميکنند تو ميرويم. توي هال اقاي " راس "
اسم کوچک مرا ميپرسد. ميگويم. خودش را ويليام و خانمش
را سوزان معرفي ميکند. اطاق پذيرايي به نور دوچراغ پايهاي
نيمه روشن است. انگار که ادامهي تاريکي بيرون را تو آورده
باشيم. من کنار ويليام روي کاناپهاي که پشت به پنجره
دارد مينشينم . روبروي ما، در شيشهاي تمام قدي که کشويي
است و رو به باغ باز ميشود، به انتهاي پذيرايي است اميلي
دسته گل بابک را که حالا توي گلدان بلند و باريکي گذاشته
ميآورد و روي ميز گردي که وسط پذيرايي است ميگذارد و
کنار بابک مينشيند. روي لبهي بخاري ديواري، قاب عکسهاي
خانوادگيشان را کنار هم گذاشتهاند .
سوزان از توي آشپرخانه ويليام را " دارلينگ "
صدا ميزند . دارلينگ از جايش بلند ميشود ميرود و با
يک سيني قهوه بر ميگردد. سيني را دور ميگرداند و به
هر کدام مان قهوه تعارف ميکند. دور گرداني سيني را که
تمام مي کند، از من ميخواهد که قهوهام را بردارم و با
او به آشپزخانه بروم. آن جا ميفهمم که آشپزخانه چوبيشان
را دو هفته پيش نصب کردهاند. اشکافهاي چوبي با درهاي
شيشهاي تا لبه ي داخلي پنجرهي رو به حياط پيش رفتهاند.
ميز نهار خوري کنار ديواراست. پوشيده از يک مشمع چهارخانه
به رنگهاي قرمز وسفيد، با چهار صندلي چوبي. گلدان کوچک
پر از گلي هم روي آن است. لحظاتي توي آشپزخانه ميمانيم
تا حرفهاي ويليام در مورد مسابقات اسب دواني به انتها
برسد. دوباره به پذيرايي برميگرديم. بابک واميلي کنار
هم روي کاناپه دونفري کنار ديوار نشستهاند و آهسته حرف
ميزنند. ويليام از بدي هوا شکايت ميکند و مرا تا کنار
در شيشهاي انتهاي اطاق ميبرد و باغ بزرگشان را نشانم
ميدهد. از وراي شيشه قدي درختان ميوه توي باغ را يکي
يکي نام مي برد. دو درخت سيب، يک گيلاس و يک درخت گلابي
و يک حوضچه کوچک با چند تا قورباغه. مي گويد که قورباغهها
سرگرمي خوبي برا ي روزهاي آفتابي شان است. حالا سوزان
به ما ملحق ميشود و کنار من ميايستد. ميپرسد که از
حرفهاي ويليام خسته شدهام ؟ ميخندم و براي آن که موضوع
را عوض کنم به عکس قاب گرفتهي ويليا م که در لباس ورزشي
مدالي به سينه دارد و به سينهي ديواراست اشاره ميکنم.
سوزان ميگويد که مال دوره جوانياش است ولي حالا بيشتر
پاي تلويزيون سرش به برنامههاي ورزشي گرم است و از حال
رفته است. هرسه بلند ميخنديم، بعد ميرويم سر جاي مان
مينشينيم. ويليام ميپرسد که کار روزانه توي لندن بايد
خسته کننده باشد. ته حرفش را ميفهمم. ميگويم که کارمند
بانک هستم. يک بانک عربي. اسم اش را که ميگويم، "راسها
" به هم نگاه مي کنند. بعد سوزان ميپرسد که کي به
انگليس آمدهام. ميگويم. بابک ساکت نگاهم ميکند ناگفته
پيداست. هشدارم ميدهد که بند را زيادي آب ندهم.
ويليام ميپرسد: چند سال پيش، ايران خيلي شلوغ بود، نبود
؟
مي گويم: بود.
سوزان ميپرسد: هنوز آيت الله ها هستند ؟
مي گويم: بله هستند.
ويليام ميپرسد: خميني هم هست ؟
مي گويم: چند سالي است که فوت کرده.
حالا اميلي بلند ميشود ميرود و با - شيبا - سگ کوچکش
برميگردد و کنار بابک مي نشيند بابک دستي به سر و روي
شيبا ميکشد. شيبا از آن فاصله ، نگران مرا نگاه مي کند.
ويليام ميپرسد: خيلي ها تان مهاجرت کردهايد ؟
مي گويم: نزديک به سه ميليون يا بيشتر. دقيقا نمي دانم.
سوزان که با فنجان خالي قهوهي تو دستش ور ميرود ميپرسد:
کجا را بيشتر دوست داريد، ايران يا انگلستان را ؟
مي گويم: اين روزها تمام جهان سراي من است. و بي هوا مي
خندم. هر دوشان اول مات نگاهم ميکنند و بعد لبخندي زورکي
توي صورتشان مينشيند. بعد اضافه مي کنم:
انگليس را هم، البته دوست دارم. همه جا، آسمان يک رنگ
است، ولي انگليس شما آسمانش مرتب رنگ عوض ميکند.
منظورم را نميفهمنند. ويليام ميگويد: اين به خاطر جزيرهاي
بودن اين جاست .
براي آنکه سر و ته قضيه را هم بياورم، سرم را به علامت
تصديق تکان ميدهم و ميبينم که شيبا، شروع به تکان دادن
دم ميکند.
ازمقايسه اين دو سرزمين احساس تنهاييام بيشتر ميشود.
به فراست در مييابم که از ايران چيزي نميدانند. اين
است که لحظاتي بعد، سر به کوه و بيابان ميگذارم و بزرگ
منشانه قمپز درميکنم و از شناسنامه ايران آنقدر حرف مي
زنم تا دهانم کف ميآورد.
هر دوشان ساکت به حرفام گوش ميدهند. چون سئوالي نميکنند،
سيگاري روشن ميکنم و ميخواهم که دوباره سر منبر بروم
که نگاهم به بابک ميافتد. نگاهش پر از خواهش کوتاه آمدن
است. آرام ميشوم و با تشکري، تعارف سوزان را براي قهوه
دوم، قبول ميکنم. قهوه را ميآورد و کنار ويليام مينشيند
و از قشنگي گردن بند اهدايي بابک، که به گردن اميلي است
تعريف ميکند. چشمهاي بابک با من چشم چشم ميکنند. به
روي خودم نميآورم ولي درعوض جاني ميگيرم و از سليقه
بابک، که اميلي را انتخاب کرده تعريف ميکنم و همهمان
بلند ميخنديم.
قهوهام را که تمام ميکنم، بلند ميشوم و با همهشان
دست ميدهم و خداحافظي ميکنم. تا نزديک ماشين بدرقهام
ميکنند. دم دماي سوار شدن، نگران بودم و خدا خدا ميکردم
که بابک توي اين چند روزه که ميهمان "راسها"ست،
دسته کلي به آب ندهد.
قهوهاي سير پشت بام خانهشان به واسطه نور چراغ پايهاي
توي حياط خيس ميزد. باران ريز ميباريد.
*****
توي راه، به فکر عاقبت بابک ميافتم و در همان حال مردد
ميمانم که اگر ويليام با پسرش براي ديدن دخترمان به منزل
ما ميآمدند، چه اتفاقي ممکن بود بيفتد. سيگاري روشن ميکنم
و سعي ميکنم به احساس رخوتي که از پاهايم بالا ميکشد
وقعي نگذارم و حواسم به جاده باشد. لحظاتي بعد دوباره
توي همين افکارغوطه ورميشوم ومثل کوره آهنگري شروع ميکنم
به سوختن. حالا از ذهنم ميگذرد که دم غروب است و اقاي
Ross و پسرش، دارند ماشين شان را جلوي خانه ما پارک ميکنند.
زنم گوشهي پردهي پنجره رو به خيابان را کنار ميزند
و ميگويد: « آمدند طبيعي باش. احترام دخترمونو نگه دار.
»
مي گويم: تو اسم اينو ميذاري احترام، مگه اومدن خواستگاري
.
مي گويد: تو انگار اصلا رشد نکردي .
مي گويم: رشد ميکنم. قدمشان روي چشم. يه بره هم جلوشون
سرمي برم.
مي گويد: فقط طبيعي باش. ناسلامتي بيست ساله که اينجايي.
هنوز ياد نگرفتي. اينجا که اهواز نيس.
مي گويم: الان رشد ميکنم و ياد ميگيرم. و ميروم بالا
توي اطاق خواب. نگاه زنم از پشت سر پس گردنم را ميسوزاند.
زنگ ميزنند. ميخواهم زمين و آسمان را به هم بدوزم.
زنم در را باز ميکند. احوالپرسي دم در کمي طول ميکشد.
نگاهي به آينهي قدي توي اطاق خواب مياندازم و پايين
ميروم. زيبايي دخترم، چشم را خيره ميکند. يک سبد شوق
توي چهرهاش است.
دخترم ميپرسد: جاده که شلوغ نبود. بود ؟
پسرک به حرف ميآيد و لبخندش را توي صورتدخترم ميريزد:
از جاده کمر بندي آمديم، خلوت بود. مگه تلفني نگفتم که
ممکنه زود تر برسيم .
ميآيندتو. توي پذيرايي. من کنار زنم مينشينم. ويليام
و پسرش دخترم را ميانه ميگيرند. آتشفشاني به دل دارم.
حواسم درست کار نميکند. طاقت نميآورم و به بهانه آوردن
نوشيدني به آشپزخانه ميروم و ان جا سيگاري روشن ميکنم
و دزدکي به حرفهاشان گوش ميدهم. زنم از امينت محله مان
حرف ميزند و من درهالهاي ازبودن و نبودن، در فکرازدست
دادن حرمت چندين هزار ساله ، دست و پا مي زنم و در همان
حال نوشيدني اماده مي کنم . قبل از انکه نوشيدني ها را
سرو کنم توي ذهنم فکر مي کنم بايد با ظرافت بر خورد کنم
و به هر حال ناچارم که امضاييم را پاي اين نشست بگذارم.
اين است که تصنعي نشان ميدهم که مشتاقانه حرفهاي زنم
و ويليام را دنبال ميکنم و زير چشمي نگاهي هم به پسرک
مياندازم. دست دخترم را توي دستش گرفته و تنگاتنگ چنان
با پارهي تن من گرم صحبت است که ياد وردهاي زير لبي زيارتگاهها
ميافتم . طاقتم نميگيرد . دوباره بلند ميشوم و به هواي
آوردن زيرسيگاري به آشپزخانه ميروم. دلم ميخواست جاي
ديگري بودم. بي زن و بي بچه. زنم صدايم ميکند . خنده
به لب کنار زنم مينشيتم. ساکت و بيحرف. ويليام قهوهاش
را که تمام ميکند بلند ميشود و پس از تشکراز پذيرائي
ما، ما را به امان خدا رها ميکند.
با اشاره زنم، هردو به آشپرخانه ميرويم. توي آشپرخانه
زنم آهسته ميگويد:
شام را بيرون مي خورند.
ميپرسم: کجا ؟ مگه درست نکردي ؟
مي گويد: ميرن رستوران. ميخوان تنها باشن.
مي گويم: خوب مي شد اگر همه با هم ميرفتيم يه رستوران
ايراني.
مي گويد: مگه دوره قاجاره
مي پرسم: کي بر مي گردن ؟
مي گويد: نمي دونم . ازشون مي پرسم . قلبت نگيره .
مي گويم : سفارش کن زود بر گردن.
جوابم را نمي دهد ولي نگاهش مرا در يک حد ي از خفت و خواري
نگاه مي دارد.
*****
توي ماشين، هوا گره خورده است. پردههاي خيال ميآيند
و ميروند. خيسي کف دستم را روي فرمان ماشين حس مي کنم.
تا لندن فاصله چنداني نمانده است.
|