|
محمد علي همايون کاتوزيان
پيشگفتار
اي نشسته درهواي دانهاي
گهگهي هم گشته درويرانهاي
اي نخوانده درس ابجد را هنوز
درپي خطي دويده شام وروز
اي تهي از رازعشق ورمزعلم
غافل ازغوغاي عشق وغمزعلم
اي نهاده جان خود را روي سر*
رانده ازديوار و درمانده به در
اي دويده درپي دوارها
اي درون راجُسته از ديوارها
اي که باهوشيت بيداري نبود
اي که بي خويشيت خودداري نبود
اي که گم کردي ره پنجاه سال
قل و دَل را جستي اندر قيل وقال **
اي که چشمت بر دربيگانه بود
وانچه باور داشتي افسانه بود
اي که آنان راچوخود پنداشتي
دربيابان تخم بيخود کاشتي
اي که مرگ از زندگي نشناختي
ازرهايي بندگي نشناختي
حال چون چشمان چشمت باز شد
زندگي بازت زنو آغاز شد
.................
تا نداني نيستي، هستيت نيست
تا ننوشي بادهاي ، مستيت نيست
* « اي نهاده درميان فرق جان خويشتن ».
. . ( منوچهري)
** « از قيل وقال مدرسه حالي دلم گرفت . . . » ( حافظ
)
سفري درتو
غنچهات را باز کردم:
گلي.
گلت را باز کردم:
رودي.
رودت را غوطه خوردم:
جزيرهاي.
جزيرهات را پيمودم:
باغي.
باغت را گشتم:
گلي.
گلت را بازکردم:
غنچهاي.
آينهي کوچک
آدمي که درتو ديدم
سايهي روح من بود
وگرنه
- اي آينهي کوچک -
تو سزاوار سنگي هم نيستي. |