|
اقبال معتضدي
روياي انگور
ميراثِ خردادِ من
آفتاب بود و کاهگل
فصل را گم کردهام
از شاخهاي به شاخهاي مي پيچم
مينگرم به آفتاب ، مي خزم بر کاهگل
نه برگم، نه خوشه
نه دارم، نه درخت
داربستم
اسکلتي چوبين
در روياي انگور
چه باغ باکرهاي !
غبار مينشيند؛
چه باغ باکرهاي !
انباشته از عشق
انباشته از انار
**
باران بند ميآيد
چه باغ مستي !
انباشته از اندوه
انباشته از انگور
**
خورشيد ميرود
چه باغ سياهي!
انباشته از شب
انباشته از راز
اسبي در دل آتش
تکه نخي آبي
افتاده است روي کتاب ؛
شبيه ماهي
سايهي چند چيز به هم چسبيده
افتاده برديوار کهنه؛
شبيه قوچ
به شعلهي اجاق خيره ميشوم
اسبي دردل آتش
شيهه ميکشد
درخوابم حفره يي است
در خوابم حفره يي است
کبريت ميکشم
سرباز ازکلاه ، دور ميشود
پادگان درغبار، گم ميشود
شعله ، به انتهاي چاه سقوط مي کند
من ازکلاهم جدا ميشوم
ابري بزرگ بيرون ميزند
از لولهي تفنگم
سايهي ابر ميافتد بردهانهي چاه
سايه، شبيه من است
شبيه آنگاه که کلاه دارم
آبِ گرمِ جمع شده توي پوتينهايم
شايد خون باشد ؟!
|