از « گفته ها »ی
ابراهيم گلستان

يک جور درد بود تنهايي
دردي که بهتربود تا درتخدير گله‌اي بودن

نويسنده‌اي از روزنامه آيندگان ميخواست در باره نوشته هاي داستانيم گفتگوئي کنيم. من شناخته بودم که او زياد ميخواند، بي مرض مينويسد، و از دار و دسته هوزن نيست. پذيرفتم. اول کمانمان اين بود که نيم صفحه‌اي از روزنامه در دو يا سه روز براي نقل چنين گفتگو کافي ست، اما همينکه راه افتاديم زود از اين حدود رد شديم، زياد، و همچنين گاهي از حدود سئوال و جواب ساده که گاهي ميشد مجادله، در عين نيکي نيت. اما قبول ميکرديم که در کار يک مصاحبه اين سير منطقا درست تراست تا در قيد و قالب نزاکت و قبول قلابي، يا با سکوت، پيش حرفِ طرف ماندن. وهمچنين ديديم گفتن براي روزنامه و محدود ماندن در شماره و اندازه ستون و صفحه بيهودهست، و راحت تراست آزادانه پرسيدن و آزادانه دادن پاسخ؛ تا بعد ببينيم تکليف تدوين چه خواهد بود، قيچي به ميل يا بي‌ميل ما چگونه بچيند.
اما نتيجه اين کارهفته‌ها، از زور حجم، هرگز به چاپ در روزنامه نيامد، و بريده و فشرده آن را هم نه من نه نويسنده، هيچ يک قبول نکرديم. او حتي از اين که اسمش در اين زمينه بيايد ابا هم کرد، که امروز هم من به اين حق واختيار اواحترام ميدارم هر چند اکنون پس ازگذشت سال‌هاي سال، ترجيح ميدهم، اي کاش، دربعض نکته‌ها مرا بيشتر، سئوال پيچ کرده بود، و من هم درباره مطالب و کسان بيشتري، و درباره مطالب و کساني که ذکرشان رفته ست بيشتر،از آنچه ديده و دانسته بوده‌ام بيشتر آورده بودم و ميگفتم. درباره مطالب نگفته ديگر زياد دريغي نيست زيرا که چشمهاي بازتر و هوش‌هاي بيشتر که به تجربه‌هاشان بيفزايند در وقت‌هاي ديگر و جاهاي ديگري اگر سراغ بگيرند، ديدها و عقيده‌هاي دور رفته از حادثات و ازهيجان هاي روز را – و آرزو کنيم به اين دليل نزديکتر به عينت را - درنوشته هاشان بياورند. اما تو از زمان و محيط پر تقلايت که مردم امروز و ايندگان درآن نبوده‌اند و حق و حاجتِ آگاه شدن از آن دارند چيزهائي ديده بودي و ميدانستي که چه بهتر که درآن گفتگو گذاشته بوديشان هرچند در آن زمان که ميگفتي، مانند آنچه در اين گفتگو گفتي، به حيطه شنيدن و آگاهي عموم نميامد. اما تو در حد خود گذشت يا غفلتي کردي اگر از آنها نگفتي و ننوشتي . بنويس .

* * *

در روزگاري که اين‌ها را نوشتي و گفتي دشواري اساسي و اصلي بيان حرف و گفتن انديشه‌هايت بود -- گفتن، و رد پاي فکردرافتنده با نظام مسلط را در آن گذاشتن بود. درهيچ يک از نوشته‌ها و فيلم‌ها تحسين و حمدِ هيچ چيز وهيچ تنابنده‌اي نبود جز نفس سربلند انساني، جز کار و زحمت و انديشه، با اظهار نفرت ازپليدي و پستي، با دشمني به زشتي و بيماري. جز ذکر اميد و شوق به بهتر شدن نميکردي، نميجستي ، نميگفتي. اين کارها را با هايهو نميکردي. نفس چنين رفتار با هايهو و جستن شهرت، و ادا درآوردن، و يا تخته پوست پهن کردن تفاوت داشت، با زنجموره و نفرين تقاوت داشت.
پس رفتارت را اداره ميکردي تا درحدِ آنچه بتواني نور بر چشم اندارت بينداري، مطلب را درست ببيني، درست بنمائي. ترس و توقعي از بعد و عاقبت نداشتي، که نفس کار درحال بود که مطرح بود. و حال بود که مطرح بود اميد و آرزو تفاوت داشت از انتظار. انتظار نداشتي، زيرا که زنده بودن و زيبائي را درنفس کاشتن ميديدي، درخود درخت نشاندن بود، مربوط بود به آينده. اصل، خود درخت نشاندن بود،و درخت نشاندن تحمل و صبرو سکوت و کار اقتضا ميکرد.
اين حس و اين رفتارربطي به راه و رسم رمانتيک نداشت. از تيره بيني و از نا اميدي نميامد. درماندگي نبود. از ديدار واقعيت بود، از قصد حفظ حرمت کار و حيات بود، زندگي کردن بود از روي انتخاب و خواستن – انتخاب و خواستني بعد از نگاه کردن هاي رو در رو. ترس هم بود،اما از اين که راه را درست نپيمائي، از اينکه وقتِ حال درست نپايد، از اينکه کار پيش از رسيدنش به هيات نهائي مطلوب لطمه بردارد، ناتمام بماند. ترس تفاوت داشت از احتياط. آنها را با هم يکي نميديدي ، يکي نميکردي. بي ترسي را با بي‌احتياطي يکي نميديدي. از راه رفتن به روي ريسمان کشيده در ارتفاع هراسي نبود اما به احتياط حاجت بود، بي‌آنکه بگذاري احتياط از جنس و قدر قصد بکاهد. قصد را فداي ترس نميکردي، و از هردو نظم و ديسيپلين براي کار درميآوردي، چيزي که ميگفتي بيان فکر ديگران و براي گروه سفارش دهنده‌اي نبود که مجبور يا دلخوش به گفتن انديشه‌هاشان باشي. دردسته‌اي نماندي و دردسته‌اي نبودي و دردسته ها نبودنت از ميلت به تک گردي نميامد. مهار نيروي سنجش را به دست ديگران نميدادي، و ميديدي اگر به انديشه‌اي که هوادار آن هستي بستگي داري اين بستگي را فداي سهو حرص و ترس و لغزش آن ديگراني که خود را وابسته به آن انديشه ميدانند نبايد کرد. اگر براي انديشه‌اي بودي آن را بايد نگاه ميداشتي، بزرگ ميداشتي، رواج ميدادي، درکار ميآوردي ، آن را، نه وابستگانش را، آن انديشه را نه طرفداران دست اندرکارده‌ها جور ميل و توقع و ملاحظات خطا يا درست ديگر آن را. خودت بودي که ميخواستي به خير ديگران باشي. به خيرشان ، نه لزوما به ميل شان. زندگاني را از راه عقيده ميديدي، از روي عقيده ميجستي، و عقيده سنجيده را، سنجيده در خورند نيروي انديشيدني که داشتي و رشد ميدادي، به کار ميدادي، در کار ميپروراندي، با کار مينماياندي. خودت بودي بيرون از تمام دسته بنديها، بي‌ بستگي به دسته بندي‌ها، پشت کرده به هرچه ونگ ونگ و کرنا بود. پشت کرده ولي مواظب و جوياي آگاهي تا آنجا که ميتوانستي، تا آنجا که ممکن بود. ميگفتي جوري که فکرميکردي، خواه باشند مردمي که فکرشان همين باشد. خواه تنها باشي ميان بيابان بي پايان. و درهرحال اگر نه بي پايان، دست کم بيابان بود. حتما بيابان بود. چشم انداز گرداگرد گاه بستگي به نوع نگاه خودت دارد، و اين که فضا را چگونه مييابي. اما درآن دوران، قسم به دانه انجير و حبه زيتون، ما در بيابان واقعي بوديم، يک شوره زار که گل ميکشت. ميدانستي که در بياباني، واينکه دربياباني ترا معاف از معامله ميکرد. اين. و اين اميد که استقلال و خود نگهداري تأمين رشد تو باشد ، تآمين دور ماندنت ازآلودگي باشد. رودربايستي نبود و روي پاي خود بودي، بالا بر بندِ نازکِ کشيدهِ معلق لغزنده. آدمي عادي با قد عادي و با قوت تن و هوش و حواس ساده عادي - در کوچه کوتوله‌هاي کولِ‌ِ‌ِ کور‌ِ لش‌ِ‌ لنگ، پابند سربلندي در روزگار گردن کج و دست دراز و نفس‌هاي تنگ و ديد ريز و چشمداشت هاي چرک‌آلود. درگيرودار اعوجاج و فقرانساني، يک نفس کش اميدوار ساده سر راست. يا دست کم ميخواستي در آن ميان چنين باشي. ميخواستي چنين باشي. ميخواستي درست ببيني. شايد هم درست نميديدي اما به صدق ميديدي. ميکوشيدي به صدق ببيني، و ميدانستي که کوشش تو در درست ديدن، دردرست ديدن و بر وفق آن درست گفتن و درست را نماياندن غريبگي ميساخت ، غريبه‌ات ميکرد، جدائيت ميداد، و پيش خود سرافرازيت ميداد. حزن آور بود يک چنين سرافرازي. چون در قياس با کوتاهي محيط ميآمد اين سرافرازي، محيط کوتاه قد بود، تو قد بلند نبودي. خود پسند نبودي که اهل آن کوچه را که ميديدي خيال ورت دارد که راضي از کار خود باشي، رضايتي که روشن بود حاصل همان حقارت حدهاي کوچه بود. رنجور بودي از آن حدها. محصور بودي در آن حدها. وهمچنين ، در حدِ خود تنها. وبعد تنهاتر.
فخري نداشت تنهائي. يک جور درد بود تنهائي - دردي که بهتر بود تا در تخدير و خنگي گله‌اي بودن. آگاه بودن به آن شکل زنده بودن بود. آن را مزيتي نميديدي. آن را منحصربه خود نميديدي. تنهاهاي ديگري بودند هم، چندتائي، درحيطه‌هاي گوناگون، که گاه ميشناختيشان، و ميديدي که هم کارشان و هم توان فکري شان همراه بود با حرمت به هوش وارج نهادن به جوهر نجابت انساني. ميديدي که گرچه گير درتنگناي روزگارخود بودند دلبسته رفاه و سربلندي براي مردم محيط خود بودند حتي اگر محيط بيابان بي رفاهي بود و زندگاني يک کوچ پي در پي از صحرائي به صحرائي و از خيمه‌گاهي به خيمه‌گاه بعدي ديگر. حتي اگر، گاهي، وزير يا بانکدار هم بودند، که با تمام بستگي‌هاشان گره گشاينده‌ تر بودند در راه خير مردمان تا ياوه گوي ابتري که به واماندگي و حسرت و حسد بي علاج، خواه از حرص خودنمائي و سرتوي سرها در آوردن، خواه درانتظار نان چرب، نق نق ميکرد و دراميد يک گشايش نامعلوم در کار پيچ و تاب خورده خود پرت ميپراند.
دريک چنين حالت چه جاي عنايت به پرت پراکنده گوي پريشان بود؟ کفران نعمت وجود و وقت بود پا به پايشان بودن، صدا درصدايشان دادن، حتي اگر که قصد يا خيال پاسخي يا خطا زدودني هم از خاطرت گذرميکرد. همراهشان بودن ؟ در ميانشان بودن ؟ در تنگناي دخمه‌هاي دود تمرگيدن . لوليدن ميان هرزه‌ها و هرزه درايان، درماندگان توي هيچي آواره، بيماران عقيم گول خود خورده ؟ ميرفتيم و هرچه ميکرديم با روحيه رمانتيکي روي ابر نشستن نبود. دريک قطارآسوده، روي راه آهني که از آن پيش ساخته باشندش هم نميرانديم. هم راه و هم قطار، هم ديد وهم پيغام را ناچار بايد خودت فرا ميآوردي، و خودت فرا ميآوردي. و ميراندي و ميرفتي، و چشم چشم ميکردي که کي کدام سنگ از کدام کوه پيش پات بيفتد، اگر نه بر فرقت، و قاطع طريق در کجا کمين کرده ست. و مآمني نبود به جز خاطري که با خيال خود خوش بود. سختي‌هاي حاضر و خطرمحتمل را پذيرفتن هم از زمره لذائذ مازوخيستي نبود. درک و قبول آب و هوا و شرائط اقليم کار بود. نوع زنده بودن بود. " نرگس واري " و نارسيسيزم هم نبود. در برزخي که بهره‌ات از وقت و فرصت و ممنوع و ممکن بود با کار خود را در خود جستجو کردن، و خود را از خود در آوردن، پيدا کردن و نمودن چگونه بايد بودن بود. غم بود که ميديدي که حجم کار تو، مقدار کار تو، از حد قدرت تو در اجراي کار کمتر بود. هر چند از امکان کار در آن محيط بيشتر بود. ضايع شدن بود اين. غم هم بود وقتي که ميديدي برآمد کارت، وقتي تمام بود، بيشتر نصيب بيابان بود. برخورد و درک و واکنش و بررسي و نقد، حتي بگو نق نق، در حد حال و هواي فضاي عمومي‌اي ست که در آن وجود ميگيرند. برخورد و واکنش و درک و بررسي و نقد در حد حال عام پائين و خام بود. اينها را تمام ميديدي، تن در نميدادي، نميپذيرفتي، ولي ناچار پهلويشان بودي، و بودشان را درارجي که داشتند، که نزديک هيچ بود، ميديدي، و از بودشان رم نميکردي، سر وا نميزدي، و ميدانستي بايد به کار خود باشي چندانکه بتواني، در حدِهوش و شعورت، چنانکه آنها هم در کار خود بودند در حدِ هوش و شعور و فضاي فکريشان. اين بود زندگانيت، و تو مسئول آن بودي . ميدانستي که با کارت اگر فقط ميشود خراشي داد بايد همان خراش را داد، ميدانستي حتي اگر به ناخن خراشاندن، از قطرآن ستون سفت بايد کاست هر چند از براي چنين کار عمر و زور تو طول و توان بيشتري ميخواست. اما ميدانستي که قصد و نفس کار بود که مطرح بود، و معاينه ميديدي که کار که لازم بود دشوار بود، و درحدِ يک نگاهِ تنگ و تند بي‌حاصل. لازم، زيرا نفس کشيدن بود؛ دشوار، چون از دو سد زور حاکم و حقارتِ مرسوم بايد که رد ميشد. بي حاصل، زيرا هم زور حاکم و هم پرتي حقارت مرسوم در شيب با شتاب مسرعه ميرفتند و با چنان سرعتي که ميرفتند فرصت يا ميلي براي فهم نميديدند؛ و سرعت را هم که سرعت شتاب فزاينده سقوط بود يک جور چالاکي به ضرب قدرت ماهيچه‌هاي خويش ميديدند، نه از سرازيري.

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.