علي
مقامي
پيامبر بيخدا
جهنم است
زندگي
گهگاه که فکر ميکنم
سطرهاي اين شعر
ازحضورخداي گونهات خالي است
ازحال رفتهام درحضور ثانيهها
که همهي قاصدکهاي خدايان نيز
چو من بودند!
پيامبر بيخدا
از تجلي وهم خالي است
که نشانهاي ست
از حضور هيچ...
. . .
آسمان دورسرم چرخيد
که تنها يک وحي نازل شد:
« رسالتات به پايان است » !
رسالت پايان يافت
اما هنوز
تمام کوچههاي شهر پُر است
از بوي ياسهاي سفيد
که بي هيچ خدايي
حضور خدايگونهي تو را
ميتوان دريافت.
عاشقانه
بهار درمن جارياست
وبادها درسراپردهي دلم ميوزند
زمين خيس است و
چشم نيز
دلت را بازکن
من آنجا گل مي دهم!
گل
دستي بود
گمشده درفراخي زمين
گلي شدم پيدا شده درسايهي دستش
بي آنکه چيده باشد مرا !
ماندن
پشت درپشتِ هم بوديم
تو روي به باغ و من روي به در
توسر به آسمان و من آسمان به دل
تو نميدانستي و من هيچ نگفتم :
که نه آواز گنجشگان را شنيدي
ونه اضطرابِ بهار را فهميدي
* * *
گيلاسها آمدند
پنجرهات
را بازکن !
|