| علي
اميني
حماسه سرای باران
سيري در شعر بدر شاکرالسياب
شاعر نوگراي عراق چهل سال پس از مرگ او
در ميان پايه گذاران شعر نوي عرب، پيش ازهمه از سه شاعرعراقي
نام برده ميشود: نازک الملائکه، عبدالوهاب البياتي
و بدر شاکر السياب. اين سه شاعراز نيمه دهه ۱۹۴۰
به شکستن قالبهاي کهن شعرعرب دست زدند و زبان شعري را
از آئينهاي سخت و خشک عروض سنتي، که پشتوانهاي ديرين
و نيرومند داشت، رهايي بخشيدند. اين سه گوينده جوان و
نوجو، سبک کلاسيک (شامل بحور و اوزان) را که در قواعد
و صنايع شعري با عروض کهن فارسي همانند است، به دورافکندند
و زيرتأثيرشعرغربي جرياني پديد آوردند که به نام شعر آزاد
(شعر الحر) شناخته شد وطي چند سال سيماي شعرعرب را دگرگون
کرد. ناگفته نماند که پيش ازاين، به ويژه درلبنان و مصر،
از اوايل قرن بيستم گامهايي درجهت نوگرداني شعرعرب برداشته
شده بود، اما تنها درعراق بود که گرايشهاي نو به صورت
جنبشي هماهنگ و نيرومند به ميدان آمد و دراندک زماني مهر
خود را بر آفرينش شعري کوبيد.
نازک الملائکه، شاعره متولد ۱۹۲۳ که
هماکنون درقاهره زندگي ميکند، علاوه بر شعرسرايي، به
نظريه پردازي نيز توجه داشت. او در معرفي پايه هاي نظري
جنبش تازه نقش مهمي ايفا نمود، هرچند که در اين زمينه
ديدگاهي کمابيش محافظه کار داشت.
عبدالوهاب بياتي (۱۹۹۹-۱۹۲۶) نامي ترين
شاعر سياسي معاصرعرب به شمار مي رود، و شعرهايش بيش از
هر شاعر ديگري به زبانهاي ديگر، از جمله به فارسي، ترجمه
شده است. او به نسل شاعران بزرگ مردمي تعلق دارد، و ازاو
درکنار سخن سراياني مانند ناظم حکمت و برتولت
برشت و پابلو نرودا نام برده ميشود. نوگرايي
او بيش ازهرچيز درخدمت ديد اجتماعي و پيام مبارزه جويانه
آثار اوست.
راديکالترين نماينده جريان شعري مدرن بدر شاکرالسياب
بود که نه تنها درشکل وقالبهاي پيشين، شامل
تصاوير و عناصرشعري، بلکه درگوهروحس شعري نيزيکسره با
سنت ادبي گرانبار گذشته قطع رابطه کرد. اوبا ديد مدرن
شخصي، بيان اساطيري ژرف و نمادگرايي بديعش بر شعر امروز
عرب و کار شاعران نسل بعد مانند خليل حاوي و ادونيس،
بيشترين تأثير را به جا گذاشته و نام و مقام او با گذشت
زمان بالا گرفته است.
سياب در سال ۱۹۲۶ درروستاي جيکور درنزديکي
شهربصره درجنوب عراق تولد يافت. در شش سالگي مادرش را
از دست داد، و داغ دوري از آغوش نوازشگر مادر تا دم مرگ
زندگي و شعر او را دنبال کرد. عشق به دهکده زادگاهش مضموني
است که در بسياري از شعرهاي او بازتاب يافته است.
سياب در نوجواني براي تحصيل به بغداد رفت و در دانشکده
تربيت معلم در رشته زبان انگليسي درس خواند. در اين زمان
شعرسرايي در قالبهاي سنتي را شروع کرده بود. از سال ۱۹۴۷
اولين شعرهاي آزادش را در نشريه "شعر" انتشار
داد. تسلط بر زبان انگليسي دروازه شعر شگرف غرب را به
روي او باز کرد. اشعاري از لويي آراگون، ناظم حکمت، فدريکو
گارسيا لورکا و پابلو نرودا به عربي ترجمه کرد و از تي
اس اليوت، اديت سيتول و ازرا پاند سخت تأثير گرفت.
سياب در جواني به تأثير از ناآرامي هاي سياسي، که جانمايه
آن اعتراض به دستگاه فرسوده استبداد و رژيم خودکامه گوش
به فرمان انگلستان بود، مانند بيشتر روشنفکران و هنرمندان
همروزگارش به انديشه هاي کمونيستي گرايش يافت و از سوي
پليس نوري سعيد تحت پيگرد قرار گرفت. در سال ۱۹۵۲ در زمان
حکومت ملي دکتر محمد مصدق به ايران گريخت و پس از يک اقامت
هفتاد روزه در ايران، به کويت و سپس لبنان رفت.
سياب پس از انقلاب ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ که فصل تازه اي در تاريخ
عراق گشود، به ميهن خود برگشت و در متن مبارزات پرشور
مردم قرار گرفت که نيروهاي چپگرا نيروي اصلي آن به شمار
مي رفتند. او در سال ۱۹۶۰ مهمترين شعر خود "سرود
باران" را انتشار داد که تا امروز يکي از بهترين
نمونه هاي شعر معاصر عرب به شمار مي رود. درباره اين شعر
مقالات و تفسيرهاي فراوان نوشته شده است. شايد بهتر باشد
که امروز با گذشت بيش از چهل سال از تاريخ سرايش آن، درونمايه
اين شعر را رستاخيز بدانيم، با تمام ابعاد و معاني حقيقي
و مجازي آن.
سياب، هنرمندي حساس و سخت ناشکيبا بود.
او که از آشوبهاي سياسي پس از انقلاب بس ناخشنود، و از
نقش ناروشن وغيرفعال نيروهاي سياسي چپ درمقابله با بيگانگان،
به شدت دلسرد شده بود، سرانجام به حزب کمونيست پشت کرد
و به هواداري از نيروهاي ناسيوناليست افراطي پرداخت. نخستين
جوانههاي اين گرايش را در شعر"زيرا غريبه
ام" ميتوان ديد که آن را درتبعيد سروده.
عشق به سرزمين مادري و مردم زحمتکش و ستمديده آن، که به
خاطر جهل و استبداد از ثروتها ومواهب بيکران ميهن خود
جز زجر ومحنت سهمي ندارند، از درونمايههاي هميشگي شعر
سياب است.
سياب از جواني به بيماري استخواني درمان ناپذيري گرفتار
بود که راحت و آرام او را گرفته بود. در سالهاي پيش از
مرگ زودرسش (که به سال ۱۹۶۴ درکويت روي داد) ديگر به کلي
فلج شده بود. گفته ميشود که تنهايي و بيماري براي نخستين
بار به شعراو بارقهاي ازتأمل دروني وجذبه روحاني بخشيده
بود. رگههايي ازاين گرايش تازه در قطعه "رودخانه
و مرگ" ديده ميشود. ادونيس
شاعرنوگراي معاصردرتفسيراين شعر چنين نوشته است:
« دراين قطعه حسرت مرگ نهفته است، درحاليکه فعلا خود شاعربا
زمين که همان رودخانه است پيوند دارد. گويي قصد دارد بر
حقيقتي تأکيد کند که در زمان زندگاني خود در ميان مردم
نتوانسته آن را به بيان آورد. هيچ چيز عميق ترازمرگ حقيقت
را برملا نميکند: در اينجا بود و نمود، واقعيت و پندار،
ممکن و موجود با هم يگانه ميشوند. انسان مثل رود، مثل
آب دگرگون ميشود: از ذات خود زنده و زاده ميشود. به
مدار جهان و بافت هستي وارد ميشود. زندگي مرده به مرگ
جاندار بل ميگردد. آنجا چيزي برنميگردد مگر آب، مگر
زايش مدام... مرگ در رود يک زندگي فراتر از مرگ است: رهايي
ميبخشد و بازگشت ميدهد. ومرگ در رودخانه سفري دوگانه
است: در خويش و بيرون از خويش، در هستي... آب عنصري مادرانه
است، و مرگ در آب بازگشت به بطن مادر را تداعي مي کند.»
السياب زباني غني، رمزآلود، چندپهلو و روي هم پيچيده
دارد. من تلاش بسيار کردم که سه شعري که در زير ميآيند
درعين رعايت امانت، زباني شيوا، روان و در يک کلام قابل
فهم داشته باشند. داوري را البته به خوانندگان ميسپارم.
دربرگردان شعرها، مرجع من اصل عربي اشعار (ديوان کامل
السياب، چاپ بيروت در ۱۹۸۹) بوده است. ترجمه آلماني شعرها
و ترجمه انگليسي آنها را نيز براي اطمينان خاطر پيش رو
داشتهام.*
..........................................................
........
* مترجم آلماني شعرهاStefan Weidner است و
مترجم انگليسي آنها Lena Jayyusi & Christopher Middleton
ترانهي باران
چشمانت دو نخلستان است در سپيده دمان
يا دو مهتابي که ماه از آن بر مي دمد
وقتي چشمانت برق مي زند، از تاک برگ مي رويد
و نورها ميرقصند... مثل نقش ماه در آب
وقتي از تکان پارو به لرزه مي افتد
گويي نبض ستارگان است که در ژرفاي آن مي تپد.
و درمهي از اندوه شفاف فرو مي روند
همچو دريايي که شب روي آن دست مي کشد
گرماي زمستان و لرزش پائيز را با خود دارد
و مرگ، و تولد، و تاريکي، و روشنايي؛
پس رعشهي گريه اعماق جانم را مي لرزاند
و شوري غريب آسمان را در بر مي گيرد
مثل بچهاي که از ماه به وحشت افتد.
رنگين کمان ابرها را مي نوشد
و قطره قطره ذوب مي شود در باران....
مثل قهقهه پسربچه ها لاي چوب بست تاکها
و همهمه سکوت گنجشکها بر درختان.
سرود باران
باران...
باران...
باران...
شب خميازه مي کشد اما
ابرها همچنان اشکهاي سنگينشان را فرو مي بارند
مثل بچهاي که قبل از خواب بهانه مادرش را مي گيرد
- يک سالي هست که جاي مادرش خالي است –
و چون از سماجت او به ستوه مي آيند
به او مي گويند: "او پس فردا مي آيد..."
بايد حتما بيايد...
اما بچههاي ديگر توي گوشش مي گويند
مادرت آنجا در دامان تپه خفته است
خوراکش خاک است و آبش باران
مثل ماهيگير مأيوسي که تورش را بر مي چيند
بر آب و بر بخت خفته خويش نفرين مي فرستد
و با فرو رفتن ماه ترانه مي خواند
باران...
باران...
هيچ مي داني که اين باران چه اندوهي برمي انگيزد؟
و چه نالهاي از ناودانها بلند مي کند؟
و مرد تنها را چه حسي از گمشدگي فرا مي گيرد؟
بي انتها... مثل خون جاري، مثل گرسنگي
مثل عشق، مثل بچهها، مردهها... چنين است باران
و چشمانت همراه من است در باران
و برقهايي که بر فراز خليج مي درخشند
سواحل عراق را با ستارهها و صدف جلا مي دهند
گويي شفق در تب و تاب رهايي است
اما شب روي آن پرده اي مي کشد از خون.
و من به سوي خليج فرياد مي زنم:
"اي خليج
اي بخشنده مرواريد و صدف و مرگ!"
و صدا برمي گردد
چون ناله اي سنگين:
"اي خليج،
اي بخشنده صدف و مرگ!"
گاه چنين مي پندارم که عراق
تندر ذخيره مي کند
و برقها را دردشتها و کوههايش انبار مي کند
تا وقتي مردان قد افراشتند
بادها ديگر هيچ نشاني از قبيله ثمود باقي نگذارند.
انگار مي شنوم که نخلها باران را مي نوشند
و مي شنوم که روستاها صيحه مي کشند
و مهاجران با بادبانها و پاروها
به جنگ توفان و تندر خليج مي روند
سرودخوان:
باران...
باران...
باران...
و در عراق همه جا گرسنگي است
در فصل درو کومه هاي خرمن پراکنده مي شود
تا فربه شوند کلاغ ها و ملخ ها
تنها توده اي سنگ و کاه به آسيا مي رود
در کشتزارها آسياب ها مي چرخند... و انسانها بر گردشان
باران...
باران...
باران...
چه اشکها ريختيم در شب عزيمت
و از ترس غرورمان، بارانش خوانديم....
باران...
باران...
از وقتي کوچک بوديم
هميشه خدا آسمان را
در زمستان ابر مي پوشاند
و باران مي باريد
و هر سال زمين سبز مي شد، اما ما گرسنگي مي کشيديم
و سالي نگذشت در عراق که ما گرسنه نباشيم
باران...
باران...
باران...
در هر قطره باران
غنچهايست قرمز و زرد از شکوفه گلها
و هر قطره اشک گرسنگان و برهنگان
و هر قطره برجوشيده از خون بردگان
لبخنديست در اشتياق آينده
پستاني ست که در دهان طفلي گل مي اندازد
در دنياي جوان فردايي که زندگي ست!
باران...
باران...
باران...
روزي عراق از باران سرسبز مي شود.
من به سوي خليج نعره مي زنم:
"اي خليج
اي بخشنده مرواريد و صدف و مرگ!"
و صدا بر ميگردد
چون نالهاي سنگين:
"اي خليج،
اي بخشنده صدف و مرگ!"
و خليج از برکات بيشمارش
به شنها تنها کف شور مي دهد و پوسته پوک صدف
و خرده استخوان درماندگان مغروق
آن مهاجراني که مرگ نوشيدند
در لجه اعماق خليج
و درعراق هزارافعي هست که مي نوشند
افشرهي گلهايي که فرات از شبنم به بارآورده.
و مي شنوم آوايي را
که در خليج طنين مي اندازد:
باران...
باران...
باران...
و در هرقطره باران
غنچه ايست قرمز و زرد از شکوفه گلها
و هر قطره اشک گرسنگان و برهنگان
و هر قطره برجوشيده از خون بردگان
لبخنديست در اشتياق آينده
پستاني ست که در دهان طفلي گل مي کند
در دنياي جوان فردايي که زندگي ست!
و باران جاري مي شود!
زيرا غريبهام
زيرا غريبهام
و عراق عزيزم
دور است و من اينجا دراشتياق او
فرياد مي زنم: اي عراق
و بازتاب آوايم سوگي ست
که در آن صداي انفجار مي آيد
احساس مي کنم که از عرصه زمين عبور کردهام
به جهاني ويران که پاسخي ندارد
براي صدايم.
و اگر شاخه ها را بتکانم
آوار فرو مي بارد
سنگها
سنگ خام بي هيچ ميوهاي
و حتي چشمهها
سنگند، و حتي هواي نمناک
سنگي ست آلوده به خون
صداي من نيز سنگ است و دهانم صخره
و پاهايم بادي ست که در خرابه مي پيچد.
رودخانه و مرگ
بويب...
بويب...
زنگهاي يک برج در اعماق دريا گم شده است
غروب ميان درختان، آب در کوزه ها
زنگهاي باران در خمره فرو مي افتند
قنديل آن در آهي ذوب مي شود:
"بويب... اي بويب"
و خون در رگانم تيرگي مي گيرد از حسرت
به خاطر تو اي بويب
اي رود من، غمين چون باران.
دوست دارم در تاريکي بدوم
شوق يک سال تمام را در چنگ بفشارم
در هرانگشت دستم
و نذرهايم را به نزدت بياورم از گل و گندم.
دوست دارم تا بالاي تپه ها بروم
و ماه را تماشا کنم
وقتي ميان کناره هايت غوطه مي خورد
سايه مي کارد و سبدها پرمي کند
از آب و ماهي و گل.
دوست دارم در تو غوطه ور شوم، ماه را دنبال کنم
و گوش بسپارم به آواز ريگهاي اعماقت
چون همهمه هزاران گنجشک بر درختان.
آخر رودي تو يا بيشه اشک؟
آيا ماهي شب زنده دار سحرگاه به خواب مي رود؟
و آيا ستارگان درانتظار مي مانند
تا از بوته ابريشم به هزاران سوزن نواله دهند؟
و تو اي بويب...
دوست دارم در تو غرق شوم و از ژرفايت صدف جمع کنم
با آن خانهاي بسازم
تا ماه و ستارگان با نورشان
سبزي آب و درخت را روشن کنند.
و سپيده دم با جزر تو به دريا بروم.
مرگ دنياي غريبي است که بچهها را افسون مي کند
و درب مخفي آن در توست، اي بويب...
۲
بويب.... اي بويب
بيست سال بر ما گذشت که هر سالش ابديتي بود
و امروز که تاريکي برهمه جا فرو افتاده
و من بي خواب در بستر آرميدهام
اما ذهنم هشيار است: مثل درخت تناوري که صبحگاه
با شاخهها و پرندگان و ميوههايش بيدار مي شود
خونها و اشکها را حس مي کنم که مثل باران
از سراپاي دنياي غمزده فرو مي ريزند؛
زنگهاي مرگم در رگانم طنين مي اندازد
و خونم تيرگي مي گيرد
از حسرت گلولهاي که انجماد مرگبارش
ژرفاي سينهام را مي شکافد
و مثل هيمهاي استخوانم را مي گدازد.
آنگاه دوست دارم به سوي مبارزان بشتابم
مشت گره کنم و با سرنوشت بجنگم.
دوست دارم در خونم غرقه شوم
همراه آدميان عذاب بکشم
تا زندگي تازهاي سر بردارد.
مرگي ازين دست پيروزي من است!
* بويب: نام رودي است در شهرک جيکور،
زادگاه شاعر.
|