تلخ
هي مي روم حوالي شب
حوالي مِه
تَرَک هاي روحم را نبيني
ستاره اگر بگذارد
ديگر از آن ديوار کاهگلي خبري نيست
چه بي شرم است اين فقر
بي هيچ سايه ساري
هم بستر زندگي مي شود
و همين جور يکسره مرگ مي زايد
در سرزمين من
آسمان هم انگار نه انگار ؛
پتوي سياهش را سر مي کشد
که " به من چه شانه هاي زمينتان لرزيد و
زانوانش فرو نشست
اضطراب دارد لابد ،
کمکش کنيد ! "
قرار ندارم
گُر گرفتهام
لبم تَرَک برداشته
آب مي خواهم
هي مي نشينم پاي خبرها
سکوتم را نميشنوي
بغضم اگر فرو نپاشد ،
نگاهم تا گلو در خاک فرو رفته است
بوي درد آزارم مي دهد
بوي مرگ حالم را به هم مي زند
قلبِ تکه پارهام
به در و ديوار سينه مي کوبد خود را
و اين آسمان . .
چه راحت خوابيده
بي آنکه حتي يک گوسفند بشمارد !
هي غلت مي زنم شانه به شانهي درد
و مي شمارم :
شش هزار کودک تنها
سي هزار کشته
صد هزار زخمي . . .
خوابم نمي برد
فکرم درد مي کند
دهانم تلخ است
شيريني سرزمينم راخاک کردهاند
آن سوي آب
هي مي روم سراغ آينه
نزديک انزوا
تلخيام را نميبيني
زمانه اگر بگذارد
۲۰۰۴ . ۱ . ۱۴
خون سبز فرياد
نميخواهم سايهي هميشه خاموش آرزوهايم باشم
وقتي که خون سبز فرياد
در دورترين پس کوچههاي روحم
پرسه مي زند
مي خواهم خودم باشم
و قلبم را پشت هيچ حصاري
پنهان نکنم
چرا که همچون تو
از تصوير ناسروده هايم
در هزار توي آينه ها
نمي ترسم
چگونه به زنجيرم مي کشي
وقتي که بستن هر پنجرهاي
رؤياي فتح افق را
برايم زيباتر ميکند !
من شکوه سعادتم را
در باور سرخ زيبايي يک سيب
از
دست دادهام
بر قامت باورهايم تبر نزن
که هر ضربهات
زخمهاي مي شود
لبريز از جوانهي پرواز
من از سراب دلخوشيهاي انسان
خستهام
و واقعيت آبي دريا
همچون ترانهاي اصيل
در ذهنم تکرار ميشود
و تو آن سوي سراب
از بهشتي سخن مي گويي
که خداوندگارش
راز برتري ما را
در موهبت عصيانمان خلاصه کرد
خاکسترِ سردِ نخواستن را
بيهوده در مسير نگاهم نپاش
که چشم هاي من
ديرآشنا ترين رفيقِ همهي خواستنهايند
آزادي ام را از من مگير
مخواه که خداي باورها يت
دوباره با فرشتههايش
تنها شود
|