برزخ
حسنک وزير نيستم
سال هاست اما که بر دارم آويختهاند؛
در برزخي
ميان آغاز و انجام ...
مرزي هستم بي رمق ميان آسمان بيرون
و
آسمانهي
درون
اسباب شکست نورم ...
درياچهي مخمليني بودم از آغاز
که نيلوفرهاي کبود ؛
در آن نشسته بودند ...
تپش تند خورشيد تابستان –اما –
آبي مرا
به ملال چرکيني بدل کرد ...
و اکنون ؛
همواره در تشويشم،
چرا که امنيت من دستخوش بادي است
که بازيگوشانه
يادهاي نخ نماي مرا
به بازي مي گيرد ...
پردهام ؛
شايد عبرت دورويي خويش باشم ...
وسعت استراليا به اندازه ی وسعت غم های من است
در غربتی ...
در غربتی به وسعت غم های زيستم ،
من سر زمین مادریام را گریستم ...
فردای من تلاوت دیروز می شود
دربرزخی به فاصلهی هست و نیستم
در پَرسههای هر شبهی خوابهای خود
روشن نشد مرا که پریشان چیستم
آنجا زرفتن و زنرفتن دوراههای است
خود ماندهام کنون، بروم ؟ یا بایستم ؟
آیا کدام راه رود سوی زیستن؟
آیا کدام راه کند سر به نیستم ؟
دانم ولی که درخم این کوره راه ها
آنقدرگم شدم که ندانم که کیستم
باری که سربه دامن این بخت ناگوار،
هرلحظه جان سپردم و گفتم که زیستم
|