تفسير درد تفسير درد
فريادِ ساقههاست
درآستان چيدن گلها
وقتي غرور باغچه عريان است
ديوارهاي باد
ميشکند
درهم
ودستِ شاخهها
پامال بي تفاوتي ميز و صندلي است
تفسير درد
گريهي هيزم درآتش است
يا، نالههاي دار
وقتي که دستِ خستهي نجار
مجروح ميکند بدنش را
آيا
هرگز کسي به دردِ صليب اشک ريخته است؟
. . .
درروزهاي مردهي باراني
آيينههاي سردِ غبارآلود
- تابوتهاي رابطه –
از مرگِ عشق فاجعه ميسازند
من فکر ميکنم: وقوع فاجعه
درلحظهي وجين علفهاست ازباغچه
وقتي
گلريشههاي تشنهي ناکام
- درگورسطلهاي زباله –
احساس ميکنند
خفقان را
حتا گلهاي روسپي
قانون جابرانهي مقراض را
تکفير مي کنند
ودرد را
درآستان چيدن گلها
تفسير مي کنند
|