زلزله بم، اين شهر
باستاني را با تمام تاريخاش، زنده به گور کرد.
بيش از سي هزار نفر از هموطنان ما را زير خاك برد و شمار بسياري بيخانمان، بيکس وکار، درمانده، بيپناه، زخمي، و همه چيز باخته را بر خاکِ خاطراتشان در کابوسي ابدي فرو برد.
هر که خبراين فاجعه را ديد و شنيد زمين زير پاياش لرزيد. سيل تلفنها و فکسها
و ايميلهاي تسليت به " واژه" نشان داد که همه
صاحب عزاييم و در برابر اين فاجعه احساس مسئوليت ميكنيم.
انگار هنوزدارد صداي هِق هِق گريهي پوران فرخزاد از گوشي
تلفن پخش ميشود:
’پگاه اينجا نيستي، نميداني درچه مصيبتِ خفتانگيزي دست وپا ميزنيم.
باورکن ازانسان بودن خودم بَد-ام آمده است. چه ارزشي دارد انسان بودن، وقتي
کاري از دستت برنميآيد، وقتي که دست و پايت بسته است. و من درحالي که اشکهايم را، که خود نوعي اعتراف به اين ضعف بود، پاک ميکردم، گفتم :
’آري، آن همه آوار بر سر آن همه انسان، نشانهي بياعتباري امنيت و
تلاشهاست، حتا نشانهي خيانتِ سقفها و ديوارهاست. وقتي آنها خانههاي خود
را با شوق واميد ميساختند، هيچ ميدانستند دارند قاتلان خود و فرزندانشان
را خلق ميکنند؟ آن شب وقتي به بستر ميرفتند، ميدانستند که دارند ميروند
درگورهاشان دراز بکشند تا با فجيعترين شيوه دفن شوند؟ آن شب چه فرق ميكرد
كه پير مفلوکِ پا بر لب گور باشي يا بيمار دمِ مرگ، يا کودک نوزاد يا زني پا
به زا؟ لابد آن شب در بم، جايي هم جشن عروسي برپا بوده است!
انسان تا فاقدِ نيروي پيش بيني است، همچنان ذلت پذير است؛ پوران
همچنان هق هق کنان مي گفت: ’ نميداني، نميداني، چه مي کِشيم. حتا
از گرماي اتاقام بَد-ام ميآيد ، از صداي قل قل سماورم بَد-ام ميآيد. ديگر
به سقفِ بالاي سرام و زمين زيرپايام هم اعتماد ندارم، وقتي بازماندگان بيچاره
را در اين سرماي کشنده ، درآن وضعيتِ دلخراش . . . آه پگاه نميتوانم ديگر
حرف بزنم ميخواهم بروم زار زار گريه کنم .‘
گفتم: ’ پوران عزيز برو بنويس اين ها را؛
گفت:’ پگاه از واژهها هم ديگر کاري ساخته نيست. وقتي انسان اينهمه
ذليل است واژههايش به چه کار ميآيند؟ فاجعه آنقدر عظيم است که دربرابر
آن، همهي آن چيزهايي هم که به اين مناسبت سروده شدهاند شعارگونه، حقير
و حتا مضحکاند؛
و من زمزمه کردم : آري فاجعه آنقدر عظيم است که واژهها را نيز خرد
ميکند.
او رفت که براي سرزمين نکبت گرفتهاش زارـ زار بگريد ومن درحالي که انگار
زلزله از جانام به زمين زيرپايام سرايت ميکرد،ازدوستِ سخنسنجي پرسيدم
:
چه ميتوان نوشت با واژههاي خُرد شده ؟
پاسخ داد :
"
يک شعرِ خرد شده! "
گفتم : آري
شعر
زيرآوار مانده
شعرِ
زخمي
شعرِمرده
شعرِ
واژه هايش را
زيرخاک برده . . .
اما !
ياران و خوانندگان عزيز " واژه"
آنچه ما را از اين کابوسها بيرون ميآورد و به ما نيرو ميدهد، همين واژههاي
دلگرم کننده، تشويقهاي نيروبخش و پشتيبانيهاي انرژي زاي شماست.
پيامهايي که از بدوِ تولدِ " واژه" تا کنون براي ما ارسال
کردهايد، آن همه محبت و دلسوزيهاي صادقانهي شما نسبت به " واژه "
به ما قوت قلب ميبخشد که " واژه" نوزادي است گرامي در خانوادهي
بزرگِ فارسي زبانانِ.
خرسندتر خواهيم شد اگر كه نامههاي شما در ارتباط با مطالبِ " واژه"
باشد. در موردِ مطالبِ" واژه" اظهار نظر کنيد.
آراء و نظرهاي شما براي ما سازنده خواهد بود.
فرصت را غنيمت شمرده، آمدن بهار ونوروز باستاني را به همهي ايرانيان
درسراسر جهان به ويژه دوستان و خوانندگان گرامي" واژه " تبريک و
تهنيت ميگوييم و براي همه تندرستي وبهروزي آرزو داريم.
ونيزازخوانندگان عزيز به خاطرِ تأخير در چاپِ اين شماره " واژه "
به دليل پيش آمدن کارهاي غيرمنتظره، عذرخواهي ميکنيم و تلاش خواهيم کرد
که شمارهي چهارم " واژه" را بدون تأخير منتشر کنيم.
|