روياهاي ما
چندان هم رويائي نيست.
دهان ماهي ها
بوي خزه و نفت مي دهد
و حباب ها
کلمه هاي منتشر مرگ اند.
در مرگ منتشر
بر اقيانوس و دريا مي گذرم
و جاي پاي من
بر آب هاي چارجهت
مي ماند.
بر آب هاي چارجهت
منتشرم
اکنون که نامم را
از جاي پاي خود بر مي دارم،
و در شناسنامه ي من
چيزي به جز صداي باران و باد نيست،
و در صداي من
هيچ چيز نيست.
غير از حکايت دلهره ي پريان مسموم.
در من
چيزي
از هندسه ي قديمي باران
باقي
ست.
چيزي
از هندسه ي قديمي باران، اما
مخدوش گشته است.
مخدوش
از برج هاي سوخته مي گويم،
از بي قراري نامم
بر آب ها
- اين آب هاي تلخ همگاني،
از بي قراري نامم مي گويم،
با خواب هاي خصوصي من
- با تو.
باتو
در کجاي گفتن خواهم خفت ؟!
با تو
در کجاي خفتن خواهم گفت ؟!
مي گويي:
- « تو؟!
باران بي پرنسيب ؟!»
آري من
که تمام شهرها را خواهم رفت
و بر تمام درختان خواهم باريد
و بر تمام تو
- « باران در انتظار چتر نمي ماند،
مي داني؟!
چتري به وسعت اقيانوس هم اگر داري
بي هوده است.»
دستي به قدر جاي پاي من بردار
نزديک تر بيا
و کلمه هاي منتشر مرگ را
از من بگير
اما
من مرگ منتشر که نبودم
من مرگ منتشر
شده ام
و جاي پاي خود را
بر آب هاي چارجهت
ديده ام.
نزديکتر بيا
اکنون که سايه ي من
چترش را
در پشت آب هاي همگاني
از ياد برده است.
نزديکتر بيا
اکنون که شاعري قديمي
در هيئت غريب پري خوانان و باد
مي خواند.
نزديک تر بيا
و دروغ هايم را باور کن
بگذار
در هر بوسه
کمي جذام
و کمي اغراق رد و بدل کنيم.
حالا که ناممان
بوي دهان
ماهي و خزه و نفت مي دهد.
نزديک تر بيا
و دروغ هايم را باور کن
حالا که روياهامان
چندان که مي داني هم
رويايي نيست.
|