"فروغ" در خوابِ "پگاه"
. . . همراه با درخشش بيمقدمهي رنگها
وارتعاش آهنگين اشياء
زني
ازعالم مثال . . . در" تولدي ديگر"
" فروغ"
درخوابِ " پگاه"
!
سلام! اين تويي فروغ ؟!
بته مي چيدي تمام شب ؟
از" بيشههاي آنسوي ديوار"
چه خبر؟
« چه مي تواند باشد توليداتِ يک مقبره ؟ »
وازمنافذِ پوستش
ساطع . . . ميشد
صدا !
« پس ازآن نور کورکنندهي انتهاي دهليز
خراب ميشود همه چيز »
اما تو
هنوز بر سر تولدات دراين دنيا بحث داشتي
« آري
گورمن
قه قاهي است
به قلهي آزادي و انتخاب »
و نگاهش
رفت . . . به زير پوستِ پگاه
چه ميکني آنجا فروغ؟
« حيرت مي کنم از سرانجام آنهمه بلوغ
حجم سفرم را اندازه مي گيرم
و گاه ، از پوزخند موذيانهي خاک
از پشيماني جنازههاي باکره
از ضيافتِ کرمها و سوسکها
درچشم
خانهي جمجمههاي پرمدعا
وازسرکشيهاي منتهي به ابتذال
درس مي گيرم!
ودرميان دهانهايي
که در يک اعتراضِ ابدي
به غار تبديل شدهاند
ميگردم
و با آهنگِ ترسناکِ زبوني انسان
مي لرزم
آه پگاه !
اين مناظر مدفون
پاسخگوي شعرمن نيست
ببين
آدم در گور شبيه
باورهايش مي شود »
و تکيه بر ديوار
سُريد . . . و
نشست :
« بيا پگاه!
اين بتهها را
که براي تو چيدهام ببر
و بگو
بعد ازمن چه خبر؟ »
پگاه ، زمزمه کنان درلابلاي بتهها
« همهي خبرها آنجاست
در گورهاي جمعي »
وخيره بر فروغ
« کدام بعد؟ تو همچنان هستي . . .
وهنوزاز تو تقليد مي کنند »
از من ؟ !
من که مُردهام
« مقلدين ، مردن را بهتر تقليد مي کنند ! »
فروغ : قه قاه
و ُزل زد
. . . به طنزِ پگاه
چگونهاند شاعرها ؟
« مثل هميشه
يک جا
خاکِ بارور و سخاوتِ آفتاب وآب
. . .
يک جا
خشکسالي و رعد و برقهاي توخالي
!
وسقوط .
.
.
از جيغ
به تبليغ
با" عشق " چه ميکنند؟
« دربيابان قلبهاي يکديگر
گُلهاي سُربي ميکارند
واشکهاي خندهآور
به سوي هم پرتاب ميکنند »
چراغ پيدا کردند روشنفکران؟
« نه ، دريک تاريکي حراف
غبغبِ زيپِ شلوارشان را پيدا کردند! »
آيا آن مردمي که همچنان که ترا ميبوسيدند
درذهن طنابِ دارترا ميبافتند، همچنان . . . ؟
« آري
امروز سلام ميکنند و تعارف و تعظيم
و فردا
با دو نيش دراز نامرئي
به رگهاي گردنت خيره ميشوند
فروغ !
تو انگار مرا
دررستاخيزِ ساختِ خودت مأخذه ميکني !
»
فروغ : قه قاه . . .
و گرسنگان هنوز. . . ؟
« آري ميگريند
شايد گونههاشان قابل کِشت شود »
وهنوز جنگ؟
« آري مدام . . . بنگ! بنگ!
عزيز!
جهان ما زن زيبايياست
که از چشمها و دماغ و دهاناش
عقرب و مار ومگس
سرريز کرده است
جهانِ ما
زَهرهي ديدن آينه را ندارد
سلامهاي هندسي
نوازشهاي اسيدي
الفتهاي قرضي
عشقهاي کاسبکارانه
حرصهاي مُسري
وتيغ . . .
ارواح آدم آهنيها مگر به بهشت بروند!
فروغ ! قدرمُردنات رابدان »
پس همچنان . . . درهيچ رشتهاي ترقي نيست؟
« چرا
از بالا به پايين ! »
يعني سکس ؟
« آري سکس
زندگي شايد. . . آويختن برگِ انجيري* باشد
برافق ! »
. . .
قهقه و قه قاه . . . فروغ و پگاه
ورقصيدند و خواندند عين دو پروانه :
« زندگي مي چرخد دريک مثلث و استوانه ! »
برگِ انجير= برگي که حوا با آن خود را پوشاند
چرا گفتهاي « پرنده ديگر، نه » ؟
پنجرهام پر شده است از پرنده
پشتِ
هم سوار !
پرنده زل زده است
از پنجرهام تو !
« بفرماييد
اين خانه
شما و اين
همه شعر دردانه » !
پرنده نمي آيد تو !
« چرا گفتهاي پرنده ديگر، نه » ؟
آه پرنده
سحر بيا
بنشين در سفينهي پگاه
نترسي ها ؟ !
عشق پگاه کيست ؟
« عشق پگاه کيست ؟ »
قلم ، ميپرسد از کاغذ!
کاغذ
رنگاش پريده است
از بياطلاعي
وقلم سياه شده است
از فشارسئوال
پگاه
نشسته است پشتِ ميزکار
بر کهکشان صندلياش
پشت به جنجالهاي بياعتبار
و مينويسد :
معشوق من
مردم را
به حدسهاي متعالي
و پچ وپچ
هاي رنگين
وخيره شدن
درنور. . . واميدارد
پگاه!
اي سرتاسرهستيات گناه
تو بهشت را چگونه فتح کردي ؟!
|