ميتوان
گفت كه شعرهاي سافو كمابيش ازدست رفته است . سيصد سالي بعدازمرگِ او، هنگامي
که دانشورانِِ اسكندراني شعرهاي غزلسرايان يوناني را گردآوري کردند، کارهاي
او را در(۹) دفتر جاي دادند. ميدانيم كه اولينِ آنها شاملِ ۱۳۲۰ سطر بوده
است و بقيه چه بسا کمترتر از اين. از آن جا كه از شعرهاي او جز اندكي به دست
ما نرسيده است، به دليلِ زيباييِ بسيارِ همين مقدار اندك، ميتوان گمان كرد
كه وي سازندهي چيرهدست چند گوهرِ نفيس يا چند شاهکار بوده است. اما به نظرنميرسد
كه براي خوانندگان عهدِ باستان نيز اين گونه بوده باشد. آنچه اين احساس را
نيرو ميبخشد كه ما اين جا با يك كمالِ كوچكِ درخشان روبهرو ايم، خصلتِ تغزليِ
سرراست و روشنِ شعرهاي اوست.
او نه اهلِ موعظه است نه اهل بحث و جدل بر سر ايدههاي پيچيده. 1سوينبرن
، که در’سافوئيها‘ (Sapphics) و ’آناکتوريا‘ (Anactoria) عشق و علاقهاش را
به سافو ابرازکرده است، در بارهي او گفتهاي مبالغهآميز دارد: ’اشيل
بزرگترين شاعري بود که پيامبر نيزبوده است. شکسپير بزرگترين
شاعري بود که نمايش نامهنويس هم بوده است، اما سافو بزرگترين شاعري ست كه
هرگز بوده است، نه كمتر و نه بيشتر.‘ يا ممكن است هوس كنيم گفتهي والتر
پارتر— از معاصرانِ سوينبرن— دربارهء تنديسِ ونوس
دو ميلو(Venus de Milo) را در بارهي شعرِ سافو تكرار كنيم كه: ’جز
زيباييِ افسونگرِ خويش هيچ چيزِ ديگري را خاطرنشان نميكند.‘
با اينهمه، و با اين که چندان از زندگي او خبر نداريم، داشتنِ اطلاعاتي از
زمانه و اوضاعِ روزگار او ميتواند براي فهم ِ بهترِ کار او به ما کمک کند.
او درجزيرهي لسبوس (Lesbos)، درشمالِ درياي اژه، در اواخرِ
قرن هفتم قبل ازميلاد، در يک خانوادهي اشرافي، به دنيا آمد. گفتهاند که روزگاري
را درسيسيل در تبعيد به سر برد، و نيز گفتهاند که شوهر کرده و صاحبِ دختري
نيز شده بود. داستان عشقاش به کشتيباني به نام فائون (Phaon)
و خودکشياش درجزيرهي لوكاديا با پرت كردن خود ازصخره، از
اويد (Ovid) به بعد مايهي الهام براي شاعران بسيار بوده،
اما اينها افسانههايي است که قرنها بعد ازمرگِ او ساخته شده است.
در دورانِ زندگيِ سافو ’عصرِ غزلسرايي يوناني‘ داشت به اوج خود مي رسيد.
شعرِ تغزليِ يوناني به دو گروه گسترده تقسيم ميشد وهردو دسته را درابتدا به
قصدِ شنيده شدن در مجلس ميسرودند. شعرِ همسرايي (choral poetry) براي دسته
كُر نوشته ميشد تا با همسرائي و رقص اجرا شود و هر بندِ آن فرمِ ديگري داشت.
چکامههاي پيروزي پيندار و ميان پردههاي تراژديهاي يوناني
ازاين نوعاند. سافو هم ترانههاي جشنِ عروسي اش ميبايد براي اجراي همسرايان
ساخته شده باشند. نوع ديگر شعرِ تغزلي تكسرايي (monody) بود که معمولأ خودِ
شاعرآن را اجرا ميکرد، با استفاده از فرمهاي موجود براي سرودنِ بندها. فرمِ
موردِ علاقهي سافو براي سرودنِ بند همان است که ’سافوئي‘ ناميده ميشود و
چند تن از مترجمانِ وي دست به تقليد آن در شعرِ انگليسي زده اند.
جاي اجراي تكسراييهاي تغزلي ’سمپوزيوم‘ بود. سمپوزيوم نهادي است يوناني،
که آن را ’ميهماني شام‘ (dinner party) يا ’مجلس ميگساري‘ (drinking party)
ترجمه كردهاند كه كاملا نارسا است. سمپوزيوم مجلسي بود دوستانه براي گرد هم
آمدن مردانِ طبقاتِ بالاي جامعه. كارِ زنها در اين مجالس، اگر كه حضور ميداشتند،
يا رقاصي بود يا فلوتزني يا روسپيگري. اين نشستها هم ميتوانست ميدان مست
بازي و عيش و عشرت باشد هم مجلس بحث سياسي يا فلسفي، مانندِ مجلس بحث در رسالهي
سمپوزيومِ افلاطون ( اين كه موضوع بحث در ان رساله ماهيتِ
عشق است، نكتهاي ست كه بياهميت نبايد دانست).
سافوچون زن بود، راهي به اين دنيا نداشت و تكسراييهاي خود را ميبايد براي
خواندن در محيط ديگري نوشته باشد. اگرچه وضعيتِ او کاملأ روشن نيست، به نظر
ميآيد که مديريتِ گروه يا ’مدرسه‘اي را به عهده داشته كه در آن به دختران
هنرها و آدابي را ميآموختهاند تا براي يک ازدواج با يك مردِ شايسته آماده
شوند.
اين خود يکي ازدلايل وجود فضاي سراسرزنانه در شعرهاي او است. شاعر ديگري
از لسبوس، يعني آلكايوس (َAlcaeus)، كه
در دورهي سافو زندگي ميكرد، با سياست و تبعيد درگير بود.
اما در تکههاي بازمانده از شعر سافو، نشاني از آشوبِ زمانه ديده نميشود.
وضع شخصي او درشعراش بازتابي عميقتر ولي نامحسوستر دارد.
شرطِ لازم براي پديدارشدنِ شعرِعاشقانه بي گمان اين است که معشوق بتواند ’
نه‘ بگويد. اين عاشق را دردمند ميکند و براي شاعر ’ماجرا‘يي ميشود و درعين
حال اميد و نوميدي او داستان را به مراتب جذابتر ميكند. بدينسان است كه شعرِ
عاشقانهي لاتيني هنگامي ناگهان پديدار ميشود كه بر اثرِ دگرگونيهايي در
جامعهي رومي زناني پيدا ميشوند که ميتوانستند هر کاري را كه دوست دارند
بكنند. پس اين اتفاقي نيست که بهترين شعرهاي عاشقانهي يوناني همجنسگرايانه
است. زيرا زن نميتوانست به خواستهي شوهر تن در ندهد، روسپيان هم که به آساني
در دسترس بودند، تنها پسر ميتوانست درخواست عاشقانهاي را رد کند. شايد اين
هم کاملأ اتفاقي نيست که عاليترين شعرِ عاشقانهي يوناني هم همجنسبازانه
است و هم يك زن آن را سروده است. زيرا سافو از دو جهت دردمند است: هم از اين
جهت كه دختر زيبارو ميتواند از او رو بگرداند و به كسي ديگر روي كند. و به
هرحال بزودي ازدواج مي كند و محفل شاعر را ترك ميكند. و چنين است که بسياري
ازاين پاره شعرهاي بازمانده شرحِ غيبت يا فراق است . درانکتوريا،
پارهي،۱۶ ميگويد: ’او ديگر در کنارام نيست.‘ و آخرين بندِ بازمانده ممکن
است اشاره به اين باشد که او در ليديا است، در آن سوي دريا.
در پارهي ۹۶ دخترى را وصف مىكند كه در ميان زنان ليديايى ميدرخشد، در آن
دوردستان، در سارديس، پايتختِ ليديا، و او آرزومندِ
بازگشتِ آتيس به سرمنزل ديرينهى خويش است. در پارهي 94
دخترى سافو را در سيل اشک رها ميکند، در سوكِ سعادتِ همصحبتياي که ديگر
باز نخواهد گشت .
چنين حال و روزهايى است که به روشني نشان ميدهد که چرا اين همه دختران
در شعر او حضوردارند. بنا به طبيعت، روابطِ وي با ايشان چه بسا شکننده و
بيدوام بوده است. شاعران لاتين، از 2 کاتولوس
به بعد، سلسلهاى از شعرها را در بارهى يك معشوق پرورش ميدادند که خواننده
در آنها فرازونشيبهاي ماجرايى طولاني و پيچيده را حس مىکرد. آنان اين
شيوه را به غزل سرايانِ قرنِ شانزدهم و پس از آن به بسياري ديگر درادبياتِ
اروپا منتقل کردند. اين سنت و ايدهى رومانتيكِ درد و داغي زندگيسوز، ممکن
است کساني را درمورد عمقِ احساساتِ سافو به ترديد بكشاند. براي بايرن او
’سافوي سوزان‘ بود، اما برخي از پژوهشگران اخيراين تصورعمومي را زير سؤال
برده اند و به جاى آن گفته اند که او نگاهِ سرد و حتا تمسخرآميز و واقعبينانهاي
به خود داشت. بىگمان او از فايدههاى خودداري و خونسردي باخبر بوده است.
در پارهي ۹۶ چشم اندازي را در زير نور مهتاب تصوير ميکند پاك و روشن، تهي
از حضور هر آدميزادى كه در آن از احساسِ شاعر چيزى گفته نميشود، ولي اين
زيبائي از احساس تنهايى خالى نيست. درموردهاى ديگرممكن است كه بيانِ هنرى
شاعر مهار شده باشد، اما عواطفي كه بيان ميكند بيمهار است. درمعروفترين
پاره شعرِ او به شمارهى ۳۱ جائي براي تحليل نيست (البته بحثِ پژوهشگران
مدرن بر سر اين است که احساس او در اين شعر حسادت است يا عشق): در اين شعر
اشتياق درحسِ جسماني ناب بروزميکند، در زبان، پوست، چشمها، گوشها، و گوشتِ
بدن. درآن سخني از زيباييِ لبها و چشمها و پستانها نيست كه اينهمه در
غزل عاشقانه وصف ميشود. در اين شعر همه چيز بر گردِ تجربهي آنى و واكنشهاي
آنىِ شديد گوينده ميگردد.
آنچه سافو ميپسندد چيزهايي فردي و خصوصي، ذوق و سليقهي شخصي است.
در پارهي ۱۶ دربارهي گونا گونيهاي انتخاب حرف ميزند: بر روي
اين زمينِ سياه هر كس چيزي را زيباترين چيز ميداند. براي برخي ارتشِ سواره
نظام و پياده نظام و ناوگان زيباترين چيز است. اما او دربرابراين
چيزهاي مردانهي همگاني، در برابراين انبوهي، چيز کوچکِ شخصيِ دروني يگانهاي
را برميگزيند: ’جانان‘ را. وادامه ميدهد: هلن را ببين، زيباترينِ
زنان، همسر بهترين شاه، با اينهمه با معشوق اغواگرش "پاريس" به"
تِروا" گريخت، با مردي که با هر معيارِ ظاهري از شوهر اش کمتر بود.
واينها آناکتورياي رفته را به يادِ شاعرميآورد . اما باز آنچه او درمقابل
شكوه و جلالِ پياده نظام ليديايي وگردونههاشان ميگذارد، نه آن چيزهايي
ست در او كه هوس عشقبازي را برميانگيزد، بلكه يکيـ دو حالتِ ويژه در
رفتارِ او است.
در پارهي ۱ سافو رسم سرودهاي نيايش يا دعا خواني يوناني را دنبال ميكند
، يعني خطاب كردن به خدا با نام و عنوانهايش، سپاس به درگاهِ او به خاطر
نعمتهايِ پيشيناش، ياد كردن از فضايلِ او، و درخواستِ ياري از او. اما او
به اين نيايش چهرهي شخصياي ميدهد. دراين شعر آفروديت ايزدبانوي بزرگِ
المپ است که از آن دورها ميآيد، ازکاخ پدرياش، با جمال و آرايش خيرهكننده،
بر اورنگي پرنقش و نگار، وگنجشگهاي زيبايي گرداگردِ او بال ميزنند. علاوه
برآن، او همانقدر نزديكي نشان ميدهد كه فاصله. لبخندي كه چهرهي جاودانهي
او را پوشانده هم انساني است هم خدا گونه. بيشتر اينگونه مينمايد که دوستِ
سافو است، هردو شوخ ، بذله گو ، مهربان ، شاد از اين ديدار و ياريكديگر.
به نظر ميرسد كه اينجا شاعربا نوعي فاصله گرفتن، ميخواهد شور و شيداييهاي
خود را از چشمان ايزدبانو مشاهده کند. آفروديت با آن کلماتِ طعنهآميزِ خدائي
( نه از پشتِ نقابِ سافو ) بيدوامي و ناپايداري روابطِ عاشقانهي انساني
را براي ما حكايت ميكند:
اگر اکنون از تو ميگريزد / بزودي در پيات خواهد افتاد
اگر هديه از تو نميپذيرد/ بزودي برايت خواهد آورد
اگر عاشقات نيست / بسي زود خواهد شد
چه بخواهد ، چه نخواهد
باز ميبينيم که اشتياق همچنان آنجاست در دلتنگي واندوه نخستين و" درد
تلخ " آخرين بيت. و اين نه تنها چيزي ازدرخشندگي و دلربايي شعر نميکاهد
که سلسله حالتهائي که دراين قطعه هست، درحقيقت همهي مشغوليتها و پيچ و
تابها را به هم ميبافد و يکي از سرچشمههاي نيرو واستحکام آن است.
نگاهِ بيهمتاي سافو، تنها به عشق محدود نميشود. تکهي ۲ شايد براي اولين
باردرادبياتِ اروپا ، دروني بودن حس مکان را نشان ميدهد که ميگويد چگونه
است احساسِ دريک مکانِ شناخته شدهي ويژه بودن، در يک زمان ويژه، و اين تصويراصالتي
داردهمچون تسلسل و تکامل حالتها، نيمي آرام و خوابآور، نيمي ماوراء طبيعه
و اسرارآميز. اين حسها باهم ميآميزند و مغشوش ميشوند. وزش عطرهاي خوشبو
ازجانبِ محرابها منظره و بوي خوش درهم آميخته درچنين فضاي سُکرآوري است
که بنظرميآيد که آب از ميانِ خودِ درختان فوران ميکند وهمچنانکه برگها
ميلرزند و موج ميزنند، گوئي خوابي مغناطيسي ازدنياي ديگري نزول ميکند
ومرز ميانِِ طبيعي وماوراء طبيعي را درخود حل ميکند .
در اين شعر،افروديت از کِرت فراخوانده شده است، از يک مکان حقيقي، به يک
مکان حقيقي ديگر، به باغ مقدس، جائي که شاعر و دوستاناش جشنشان را برپا
کردهاند و ايزد بانو شراب ميريزد، هم شرابِ زميني وهم شرابِ لذيذِ خدايان
را . شراب افسانهاي که خدايان با آن مست ميکردند . در تکهي ۱ افروديت
به نظرميآيد که هم خداي گونه است هم آشنائي ديرين .
پژوهشگران اسكندراني درپيکرتمام اين کاربزرگ به اين نتيجه رسيدند که تنها
نُه(۹) شاعرغزلسراي اصلي (شاعران اشعار بزمي ) وجود داشته است. تنها چکامههاي
پيروزي پندار درنسخههاي خطي يک قرن ونيم پيش به ما رسيده است باقي، نقل
قولهاي اندکي از نويسندگان يوناني بعد ازآنهااست . بعدها، پاپيروسها و
بردهاي يافته شده درمصر به دانش ما دراين مورد بسيارافزود. اما پاپيروسها
اغلب پاره پاره و از هم شکافهاند . تكه پارگي بعضي قطعهها دراين کتاب به
همين جهت است . تکهي ۲ تاريخچهي عجيبتري دارد. بندي ازاين شعرهميشه شناخته
شده بوده است اما باقي آن دراوايل همين قرن برتکههاي يک کوزهي شکسته پيدا
شد . پرخراش وخط خطي، به وسيلهي کسي دراوقاتِ بيکارياش !
ما درواقع درمورد سافو شانس بيشتري داشتهايم تا بقيه . اغلبِ شاعران غزلسرا،
درکارهاي بعديها نقل قول شدهاند و آن هم نه براي لياقت وشايستگي ادبيشان،
بلکه به وسيلهي متخصصين دستورزبان وعتيقه شناسان براي منافع و جذابيتِ تاريخي
آنها يا براي توضيحاتِ ويژهي زبان شناسي . درمورد سافو اما ما دو تکهي
۱ و ۳۱ را دردست داريم که ازمنقدين ادبي به ويژه براي اثباتِ نيروي استثنائي
کار اونقل قول شدهاند.
ودرآغازاين نمونهها، يک غنيمتِ بزرگ، يک شعر کامل ازاوست. که البته کافي
نيست و غم انگيز است که از نبوغ او تنها فرصتِ چند نگاهِ اجمالي وآني را
به ما بدهند. با نگاه ديگراما کافي است، بسنده است باهرمعياري، براي ما که
بدانيم که دنياي باستان، درتصديق وشهادتِ بزرگي او، اشتباه نکرده است .
1- Algernon Charles Swinburne شاعرِ نامدارِ دورهء ويكتوريا
2- Gaius Valerius Catullusشاعرِ غزلسراي رومي قرنِ اول پيش از ميلاد
م . پگاه
دخترجوان سه هزارسالهي ما، سافو
چشمانات مدام . . .
رنگ عوض مي کرد
و گيسوانات به رنگِ چشمانات در مي آمد
حرفهايت رنگين
نفسهايت رنگين
اشکهايت رنگين
و قه قاهت رنگارنگ
. . .
چه رنگين شعر نفيسي بودي ديشب
سافو !
* * *
اول
صداي خندهات وارد ميشد
هرگاه که ميآمدي
و چون مي رفتي
صداي گريهات ، پشتِ سرت
مي
ماند . . .
ديشب
در جزيياتِ سپيدِ تخيل تو پرسه مي زدم
تمام شب
صداي پرت شدنات از صخره ميآمد
صداي کوبيده شدنِ شعر
به سنگ !
سايهات اما
همچنان . . . روشن
ايستاده است بر صخره
سايهات پرت نشد با تو
سايهات هيچگاه خود را به خاک نمي سپرد
سافو !
ميشنوي؟
صداي تخميرشدن خاطراتِ زير خاک را ؟
همهي ارتباطاتِ زميني
به سماجتِ سنگ
تسليم ميشوند
اما تو . . .
سنگ را به آهنگ بدل کردهاي
سافو!
چنانکه انگار
ازآن
شهر باستاني
هيچکس
نمرده است!
ببين!
برادرت
که دعا ميکردي
« باز گردد به خانه به سلامت »
ونگران بودي که
« نکند کفارهي گناهاناش را بپردازد » ؟
و مطمئن که
«
شما را از دشمنان در امان مي دارد »
اينجاست !
پيشِ ماست !
چه جواني
چه پهلواني
وتو در ميانِ
دژِبازواناش
چه جوان
ماندهاي
سافو !
و « اندروماکِ لطيف
در آن رداي گوهرنشان بنفش
غرق درتلاء لوء گوهرها
با اکليلي از گُل »
همه
حتا اشياء را
مبهوت کرده
است!
و آن زن " هلن "
که « رها کرد شوهر را
و خانوادهي گرامياش را
و تنها کودکاش را
و به تو نيز پشتِ پا زد . . . »
پس جفا و خيانت
فراق و اشک
هميشه ملازمِ عشق بودهاند !
تو نمردهاي سافو!
تو نشستهاي در گور . . . جوان
و سنگِ قبرت را بر کفِ دو دست
چون لوحهاي پرشعر
بالاي سرت
نگه داشتهاي!
وچشمانت
همچنان شاد و عاقل
برفراز جسمِ خاک شدهات
مي درخشند
نه . . . تو نمردهاي
سافو!
تو مادر شعر
چناني ،
که دختر
همهي شاعران جواني
بايد بگردم وصدايت را پيداکنم
باد
صداهاي باستاني را
بايد روبيده و جايي جمع کرده باشد
ميدانم
تو آن شعر را مي پسندي
که نامات برده شود درآن
پس اين شعر را هم ؟
آه سافو
اي همه سرودههاي جهان . . . به نام تو
۱- جملاتِ داخلِ گيومه، نقل قول از سافو است
|