 هنوز
. . . زيباست به فرشته آزادي
با سکوت سردي بدرقه ات مي کنيم ،
مشتي خاک
روي تابوتت مي پاشيم
و چند گل پر پر
هنوز به ما لبخند مي زني ،
و هنوز
لبخند ت زيباست !
... آنگاه ما مي رويم
و باز درد است که مي آيد
و سکوت...
و اما نمي دانيم
چگونه است که ،
هنوز نخستين برف زمستاني زيباست
و زيبايي اش اشک در چشم مي نشاند
... و آواز تار مرد پنبه زن
که اگر چه درد مند
هنوز – اما – ما را در خود گم مي کند !
... توده اي از پنبه هاي تازه را به دست دارد
و سفيدي آنها
سياهي پنبه هاي کهنه را
- يکر يز –
مي پو شاند ...
* * *
به آسمان نگاه مي کنيم ،
اگر چه تيره
اما آنچه به چشم مي آيد
سفيدي برف ها ست !
... و آنها که بر چهره مان مي نشينند
و در چشم هايمان آب مي شوند
چه سوزش دلپذ يري !
چشم ها را مي بند يم
و مي بينيم،
پنبه هاي سفيدي را که
به هوا مي پرند
و مي شنويم،
آواز تار مرد پنبه زن را . ..
سيد ني – جولاي 2003
رنگ درد
گفتي:
" به چه رنگ مي بيني
آن رنج فروخورده
آن درد را؟ "
گفتم:
" به رنگ نوشته هاي سوختهام
- وقتي ديگر آتشي نباشد-
و به رنگ آب دريا
در غروب غمگنانهي سرد
- وقتي ديگر تلاطم و جوششي
نباشد - ."
... و اينچنين درد را
بر پرده نقاشي ذهنم
به تصوير کشيدم.
ققنوس وار
خيال وهم آلود گمشدهات
از لابلاي خطهاي ذهن سوختهام
نمايان شد
و آبي به رنگ قير
از پردهام چکيد...
آذر ۱۳۸۲
|