زني در انتهاي جاده آنجا
؛
زني در انتهاي جاده دارد مي پوسد ...
اما همچنان
انبوه آرزوهاي کوچکش را
مي کشد بر دوش
انگار نمي خواهد باور کند
که انتهاي راه ،
در گيسوانش جاري است ...
و شايد نمي داند که د يگر
جز يک تن بي نام را
بر دوش نمي کشد ...
مغلوب تر؛
پوسيده تر از پندارهاي خام
وفريبنده تر از دروغ هاي بي سر انجام ...
آنجا ؛
زني در انتهاي جاده
دارد مي پوسد ...
زن
زنبيلش را از سنجد هاي اشک پر مي کند
و در حنجره اش فرياد مي کشد
راز ويرانگري عشق را
که زندان ذهن است در
چار چوب پشيماني
و خيالي که دل را از اميد هاي بيهوده
سر
شار مي کند
آنجا ؛
زني
در انتهاي جاده
سرشکسته تر از دروغ
دارد ديواري مي بافد
از ابريشم ترديد
|