واپسين
قصه
صدايش چون زورق شکستهاي بر کرانه
حسرت نشست
...مرا توان همراهي نيست
بر گامهاي شتابزدهي رهگذران مي نگريست
و از دويدنها و گذرگاه خاطرهها سخن ميگفت
... زلال آب
آيينه سيماي
من بود
و سبزه زاران
چشمانم
اينک اما
بنگر بدين کوير ترک خورده
و تشنه
بنگر بدين دشت بي رنگ و
خرمنهاي سوخته عمر
آه اي آيينه هستي
کيستم
من ؟
چيستم من
؟
اي هيمه هاي سوختهي ايام جوانيم
ياوه باورم را
به جاودانگيتان ببخشاييد
مهتاب روشني جواني من بود
در شبان خاموش رازهايم
در پس چهار ديوار حاشا
آفتاب بي رمق پاييز را
در تشت خسته و تشنه
از گناه مي پالودم
تا کودکانم در حسرت ابرهاي خيال
گرسنه سر بر بالش نگذارند
دريغا که ديريست کودکانم
در سفرهاي بي نيازيشان
از آغوش مهر من نمي گذرند
نه تلنگري بر در انتطارم
و نه عبور توپ کودکانهاي
از دريچه ي خيالم
انگار پنجرهي غبار اندود روزهايم
تنها بروي مرگ گشوده ميشوند.
در هنگامه خواب
صورتم را در زلالي آب شستم
و نگاه
بر دشتهاي سرسبز خاطره ها بر بستم
و هنگامي که چشمانم را بر کرانه بيداري
برگشودم
جهان به يکباره به رنگ خاکستر آلوده گشت
و ماهي هستيام
هوا را به جاي آب مي بلعيد
و هر دم و بازدم زندگيم
از دهليز دلهره و کابوس ميگذشت
از ياد مبر
آيين پرستش گلها
را
از ياد مبر
ميرايي لحظه ها
را
و واپسين قصه
قصه بودن را
***
وآنگاه دگر نگفت
خاموش و سرد بر کرانه هيچ
خفت
|