مرثيهاي
براي روز تولدم
و من پراکنده به دنيا آمدم
وقتي که من به دنيا آمدم
پدرم در گوشهاي از اين خاک
به فکر لقمهاي از اين همه نان بود
که
در سطح زمين پراکنده گشته است
و هنگامي که من به دنيا آمدم
برادرم در گوشهاي از خلوت اين همه زندان
به تاوان گناه نکردهاي
و به تاوان خوشيهاي نديدهاي
خواب مرا مي ديد
و هنگامي که من به دنيا آمدم
خواهرم در خانهي مردي که شوهر او بود
کهنهي بچهاش را عوض مي کرد
و درفکرش
روياي لبخندِ مرا داشت
و من پراکنده به دنيا آمدم
و وقتي به دنيا آمدم
تنها ، مادرم
بود که با من بود
و تنها ، مادرم بود که در چند قدمي من
نفس مي کشيد
و من مي توانستم صداي پاک نفسهايش را بشنوم
و من مي توانستم براي نالههايش
دست
تکان بدهم
و من مي توانستم براي اين که حوصلهام سر نرود ،
تعداد لبخندهاي گاه و بي گاهش را
در ميان قطرات اشکي که هميشه بر بستر گونههايش جاري بود
بشمارم
و مادرم
مادرم
مادرم، تنها نشانهي يک صبح تازه بود
وقتي که آسمان پر از سياهي اندوه بود
و وقتي که من کسي را نداشتم
تا
براي خوشي و خوشحالياش لبخند بزنم
و من کسي را نداشتم که اگر من مي خوابيدم
او بتواند آسوده به کارهايش برسد
و من کسي را نداشتم که اگر او مي خوابيد
من ياد بگيرم چگونه بايد ساکت باشم
که من چگونه فقط
بايد نگاه کنم و لبخند بزنم
و من پراکنده متولد شدم
در سرزميني پراکنده
در سرزميني تکه پاره
که هر تکهاش
هر
گوشهاش
بويي از غم
ردي از خون
نمي از اشک، بر چهره دارد
و در سرزميني که
هميشه
هر وقت
درهر گوشه از دامن پهناورش
مي توان به آرامي نشست
و براي مظلوميت باغچه ها ، خيابانها
و براي معصوميت نگاهِ کودکان غم زده و مبهوتش
و براي نجابتِ لحظههاي تنهايي شب بوهاي عاشقاش
تا ابد گريست
بي قرار شد
جان سپرد
تا ابد
بي وقفه
بي صدا
گريه کرد و
گريه
کرد و
گريه کرد
. . .
|