Vajeh Magazine :: نشريه واژه

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.

چالش نوين، رهايي از بحران
و يک پيشنهاد
ادبيات عامل بزرگ رشد و تعالاي فرهنگ است و فرهنگ عامل پويايي سياست. بدون ادبيات بارور وغني نمي‌توان فرهنگ پويا داشت و بدون فرهنگ تناور، جامعه امکان رشد سياسي نخواهد يافت. زماني هم که جامعه‌اي بري از رشد سياسي باشد، سخن گفتن از آزادي حاصل پويايي به همراه نمي‌آورد. بنابراين روشن است که همه‌ي کساني که به نوعي احساس مسئوليت مي کنند و دلشان براي آزادي مي تپد، آرزومند اين هستند که روزي آزادي با معناي کامل خود، آن چه اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر در سي ماده – بدون توجه به‌تبصره‌ي آن - بيان مي‌کند، به ايران باز گردد، ناگزيرند که به اين روند توجه کنند. بپذيرند که براي رسيدن به آزادي ناگزيرند که ابتدا ادبيات سالم و بارور زمانه خود را داشته باشند. بپذيرند که جامعه نياز به يک فرهنگ پويا و بالنده مطابق با زمانه‌ي خود و در ارتباط با فرهنگ جهاني دارد. بپذيرند که دريافت صحيح مخاطابانشان زماني ممکن است و پاسخ شايسته دارد که جامعه از يک شعور نسبي و درک صحيح از سياست برخوردار باشد. اين يقين وجود دارد که با حتا ميليون‌ها بار گفتن اين که ايراني داراي تمدن بوده است و يا تمدن دارد و شعور سياسي‌اش بالا است و هزاران متخصص در سراسر جهان دارد و اگر آزادي باشد، خود را نشان مي دهد و ... (که اين روزها بسيار شنيده مي شود و رسانه‌هاي پوشالي لس‌آنجلسي به آن دامن مي زنند) هرگز آزادي در ايران بنيادي نمي شود. نمونه‌اش اين که هر گاه فرصتي در اين زمينه به دست آورده است، نتوانسته از آن بهره‌مند شود. چرا که توان بهره‌مندي از آن را نداشته است. بري از آگاهي لازم و شايسته بوده است. چنان که نتوانسته از فرصت‌هاي بعد از مشروطيت، به ويژه دوران طولاني دکتر محمد مصدق و دوران کوتاه شاپور بختياراز آن بهره ببرد. بعد هم که فرصتي کوتاه و تا حدودي کاذب به دست آورده است، نتوانسته آن را به سوي خواسته‌هاي طبيعي خود و يا آزادي راستين سوق بدهد و نهايت به همان جمهوري اسلامي و انتخاب فردي از همان حکومت تن داده است. چرا که ادبيات به دليل سانسور شديد نتوانسته است فرهنگ را به سوي باروري و برابر با زمانه‌اش سوق بدهد و سياست را در آن متعالي کند.
زماني که جامعه‌اي بري از رشد ادبي، فرهنگي، سياسي باشد، همه چيز به کج راهه مي رود. همه‌ي افراد جامعه همه فن حريف و هيچ کاره مي شوند. هر کس به خود اجازه مي دهد که سازمان و گروه و حزب سياسي راه بيندازد. خود را نماينده مردم و فرهنگ و ايران اعلام کند. هر کس به خود اجازه مي‌دهد که بدون رعايت معيارهاي متعارف و معمول در تمام جوامع پيشرفته و آزاد صاحب کتاب باشد و خود را نماينده ادبيات و فرهنگ ايراني قلمداد کند. هر کس که امکان انتشار اثرش را در رسانه‌اي نمي يابد، دست به انتشار نشريه مي زند و بدون کوچکترين معياري آثار خود و دوستانش را و گاه با چاپ مجدد آثار منتشر شده اين و آن، نشر مي دهد و لقب سردبيري و مديريت را با خود يدک به اين جا و آن جا مي کشد. بديهي است که وقتي آزادي نباشد، فرهنگ نيز چون دشت پهناور پرباري خشک مي‌شود و در آن خار و علف‌هاي هرز مي رويد که گاه حتا به کار نشخوار حيواني هم نمي‌آيد.
از آن جا که اين مقال را با اين انديشه آغاز کرده‌ام که راه رهايي ايران از ظلمتي که آن را فرا گرفته است، ابتدا کوشش ادبي و فرهنگي است، اجازه بدهيد که از اشاره و نمونه آوردن از فعاليت‌هاي سياسي و سياستمداران بگذرم و به چند و چون کتاب که شاخص ادبيات و فرهنگ است اشاره اي بکنم و باز برگردم بر سر اين انديشه که چگونه مي توان ايران را از بحران فعلي نجات داد، چالش جدي فراهم کرد براي تبادل صداها و انديشه‌ها و رشد ادبيات، فرهنگ و سياست؟
به گمان من ايران به يک چالش جدي در زمينه‌ي ادبيات و فرهنگ و سياست، بيرون از رسانه‌هاي ديداري/شنيداري نياز دارد. به يک هماهنگي در يک رسانه‌ي مکتوب همه گير نياز دارد تا بتواند راه رسيدن به آزادي را فراهم کند. بدون يک چالش بزرگ و گسترده که همه‌گير باشد و بازتاب همه‌ي صداها، براي همه‌ي ايرانيان، راه ديگري شاخص نيست.

پراکندگي ايرانيان اهل قلم و به ويژه جامعه‌ي ادبيات، امکان آگاهي‌ي کامل از آن چه را نوشته و منتشر مي شود سخت و گاه غير ممکن کرده است. به ويژه که کم نيستند افراد کنجکاو و علاقه‌مندي چون من که در شهر و کشوري زندگي مي کنند که نه تنها ايرانيان مهاجر و ساکن در آن از فضاي فرهنگ و ادب ايراني دور هستند ، که دور از کشورهاي ديگراروپايي هم هست که به هر حال کم و بيش آثار ايراني در آن يافت مي شود. کشورهاي اروپايي هم اين امکان را به علاقه‌مند ادبيات مي دهد که در جست و جوي کلاي خود هرازچندگاهي از کشوري به کشوري برود و چند کتاب خواندني به دست بياورد. به‌طور معمول اگر يک يا دو کتاب‌فروشي به معناي متعارف آن وجود نداشته باشد، فروشندگان کالاهاي ضروري و روزمره که گوشه‌ي چشمي هم به کتاب به طور کلي دارند، در کنار اجناس ديگرشان، جايي را هم به کتاب اختصاص داده اند.
من در استاوانگر، شهري در جنوب غربي نروژ زندگي مي کنم. شهري ساکت و آرام، اما همراه با جشنواره‌هاي فرهنگي، ادبي و هنري بومي‌ي خود، اروپا و آمريکا. شهري که در دل خود نمايندگي‌ي بزرکترين شرکت‌هاي نفتي را دارد، به معناي کامل ثروتمند است و حدود ۵۰۰ ايراني، از قوم‌هاي مختلف در آن زندگي مي کنند و به‌سختي مي‌توان در ميان آنان ۵ کتاب خوان حرفه‌اي يافت. اگر چه با بسياري که برخورد مي‌کني ادعا دارند که شعر مي گويند، داستان مي نويسند و در ايران که بوده‌اند خيلي کارها مي‌کرده اند. معمول‌ترين آن بازيگري در تاتر، نقاشي و يا روزنامه‌نگاري بوده است. (يکي از پديده‌هاي غريبي که گمانم فقط در مورد ايرانيان صدق مي کند. ملتي که همه چيز، از جمله هنر و ادبيات در آن بيشتر به شوخي و داستان‌هاي مادر بزرگ در پاي کرسي مي‌ماند. ملتي که از هر دري سخن بگويي خود را صاحب نظر مي داند و ورد زبانش "هنر نزد ايرانيان است و بس" بوده است و معلوم نيست تا کي ادامه خواهد يافت.) اما نمي‌توان ناديده گرفت که همين‌ها مي‌توانند از خوانندگان بالقوه‌ي يک نشريه‌ي جدي و عمومي باشند و سرانجام به سوي ادبيات، فرهنگ و سياست سوق يابند و در سرنوشت خود فعال شوند.
در چنين فضايي که جمهوري اسلامي بر من و امثال من تحميل کرده است، خواندن کتاب يا يک نشريه‌ي جدي موهبتي است. به قول قديمي‌ها بهترين مونس آدمي است. حالا از اين امر بگذريم که براي من و امثال من ديگر از حد و حدود يار و مونس گذشته است و جدا از حرفه‌اي بودن و ضرورت مطالعه، کتاب و نشريه يک نياز جدي است. کل نشريه‌ها و کتاب‌هايي هم که از دوست و آشنا مي‌رسد، در طول يک سال بيش از ۳۰ يا ۴۰ نسخه نمي شود. پس تنها راه اميد سفر مي‌ماند. در هر سفري که پيش مي‌آيد تا آن جا که ممکن است تعدادي نشريه مي خوانم و چند کتاب مي خرم و به ديار دور افتاده خود بازمي گردم.
در مورد کتاب‌هايي که هديه مي دهند، بديهي است که هيچ انتخابي نيست. منت پذير، آن‌ها را در کوله‌بار خود حمل مي کنم. در مورد کتاب‌هايي که مي خرم، بديهي است که نمي توانم زياد حساس باشم و مته به‌خشخاش بگذارم. چرا که آن قدرعناوين و نام‌هاي ناآشنا زياد است که نمي‌تواني معيار و ملاکي براي انتخاب داشته باشي. نشريه‌ها هم که در همان يکي دو ساعت نخست از خواندنشان فارغ مي‌شوي و کمتر مطلب دتدان‌گيري در آن مي يابي. حتا دريغ از نقد يا معرفي‌ي کتابي.
در پيش از انقلاب به‌صورت استثنا با کتابي در ويترين يا قفسه‌ي کتاب فروشي‌ها برخورد مي‌کردي که هيچ آگاهي از آن نداشته باشي. يا نويسنده را مي شناختي، يا مترجم را و يا خود کتاب را.
معمول چنين بود که شاعر و داستان‌نويس و نمايشنامه‌نويس و مترجم و ... پيش از اين که به‌فکر انتشار کتاب باشد، آثار خود را براي نشريه‌هاي هفتگي و جُنگ‌هاي ادبي مي‌فرستاد. اين عمل دو ويژگي مهم داشت. نخست اين که شاعر يا نويسنده پيش از هر کس خود درمي‌يافت که آيا چيز ارزشمندي در چنته دارد يا نه. بديهي است که با انتشار اثرش به اين دريافت مي رسيد. چرا که معمول چنين بود که نشريه‌ها به فراخور حال و هوايي که داشتند با يک يا چند شاعر و نويسنده‌ي صاحب نظر همکاري داشتند و آثاري که در صفحه‌هاي نشريه منتشر مي شد از صافي‌ي نگرش کساني مي گذشت که در آن مقوله اشراف داشتند. دوم اين که آثار منتشر شده، کم و بيش با ويراش و اصلاحاتي منتشر مي‌شد و آفرينشگر يا ارسال کننده‌ي آن ضعف‌ها و سستي‌هاي کار خود را درمي‌يافت و به گونه‌اي نامستقيم در قلمرو فعاليت خود آموزش مي‌ديد. (به عنوان نمونه بسياري از شاعران ده چهل و پنجاه کساني بودند که آثارشان با اصلاحاتي توسط احمد شاملو در خوشه منتشر شده بود.) سوم اين که اگر به دلايلي که بيشتر استثنا بود، کتابي منتشر مي‌شد که شاعر يا نويسنده‌ي آن پيش از آن اثري در مطبوعات منتشر نکرده بود و يا کمتر شناخته شده بود، نشريه‌ها صفحه‌هايي ويژه‌ي نقد و بررسي و معرفي‌ي کتاب، زير نظر افراد مسئول و حرفه‌اي داشتند که هم زمان با انتشار اثر آن را براي خوانندگانشان مي‌شناساندند.
چنين فضايي زمينه را از هر نظر براي رشد استعدادهاي جوان و تداوم فعاليت فرهنگي و تغذيه و اغناي جامعه‌ي فرهنگي - اگر چه در زمان پيش از انقلاب هم کافي و بسنده نبود و به هر حال ضعف‌ها و نقصان‌هاي خود را به دليل سانسور اداره‌ي مميزي کتاب داشت ، اما بسيار راهگشا و مفيد بود – به‌وجود مي آورد.
امروز نه تنها در ايران خواننده‌ي‌ جدي‌ي کتاب با مشکل انتخاب کتاب روبه رو است که به مراتب اين مشکل با توان هزار برابر در خارج از کشوروجود دارد. ( در پايان دهه‌ي شصت و آغاز دهه‌ي هفتاد هم نشريه‌هاي دنياي سخن، گردون، تکاپو و آدينه [و کارگاه هاي شعر و داستان] با همه کوششي که داشتند و نسلي از شاعران و نويسندگان جوان امروز بار آمده‌ي آن‌ها هستند، باز به دليل رشد اتمي نسل جوان بعد از انقلاب پاسخ گوي نياز جامعه نبودند و سبب شد مشکل‌ها خود آفرينشگر مشکل بزرگ ديگري شوند.
هم در ايران وهم در خارج از ايران انتشار کتاب‌هاي ادبي، فرهنگي، سياسي به ويژه در قلمرو شعر و بررسي تاريخي صدها برابر دوران پيش از انقلاب است. اما دريغ از توازن اين کميت با کيفيتي که انتظار مي رود.
در پيش از انقلاب ده‌ها نشريه‌ي ريز و درشت، در سطوح مختلف فرهنگي آثار جوانان و استعدادهاي ادبي را منتشر مي کردند. اين امر سبب مي‌شد که استعدادي که همراه با مطالعه و کوشش مي نويسد، به راهش ادامه دهد و سرانجام سري در سرها درآورد. آن جواني هم که احساسات دوران جواني و يحتمل پيروزي‌ها و شکست‌هاي جواني – که بيشتر شکست بود و آن هم در زمينه عشق و گاه سرخوردگي‌هاي اجتماعي – باعث شده بود که رو به ادبيات بياورد و اگر هم استعدادي در اين زمينه دارد در پرتو علائق پر زرق و برق رفاهي گم شود، پس از چند صباحي قلم را به عنوان يک وسيله‌ي ثبت آفرينش کنار بگذارد و با آن بيشتر به حساب کتاب‌هاي روزمره بپردازد. چنين فردي نه تنها به سراغ انتشار کتاب نمي‌رفت، که ناشران هم به دليل اعتبار و جدي بودن در حرفه‌اشان، زياد به پول صاحب کتاب اهميت نمي دادند. اگر هم حاضر مي‌شدند اثري را با پول نويسنده‌اش چاپ و منتشر کنند، مي بايستي دست کم از معيارهاي خود ناشر برخوردار باشد و او اثري از نويسنده را در يکي دو نشريه‌ي مورد علاقه‌اش خوانده باشد.
آن چه در اين مقدمه حائز اهميت است، جايگاه خواننده است. هر دو شرايط بالا - چه در مورد کسي که به ادبيات به عنوان يک حرفه نگاه کرده است و آن را ادامه داده و چه در مورد فردي که ادبيات برايش يک نياز گذرا و اغناي احساسات دوران جواني بوده است – بزرکترين ياري رساننده به خواننده است. خواننده وقتي وارد کتاب فروشي مي شود و يا با کتابي برخورد مي کند، در هر زمينه که علاقه‌مند باشد، ملاک و محکي دارد. مجبور نيست چندان بي‌گدار به آب بزند. اگر اهل ادبيات سانتي مانتال يا رمانتيک است، مشت نمونه خروار در دست دارد. اگر هم اهل ادبيات مدرن و جدي است، همين طور. همان طور که گفتم از طريق نشريه‌ها با آن آشنا شده است. به سخن ديگر خواننده با ۲۰ در صد خطا روبه رو بود و نه صد در صد، چنان که امروز است.
بهاي انتشار يک کتاب به طور معمول در ايران نزديک نيم ميليون تومان است. اين رقم البته براي يک شاعر يا نويسنده پول بسياري است. به ويژه که مي داند يک هزارم آن هم باز نمي گردد. اما اين مبلغ براي فردي که در خارج از ايران زندگي مي کند، با توجه به تفاوت فاحش دلار و يورو با ريال، در واقع هيچ است. پول چند بار کافه رفتن است. بنابراين خيلي سريع اقدام به انتشار کتاب مي‌کند. اين عمل او از چند نظر تيشه به ريشه‌ي ادبيات امروز ايران مي‌زند و اجازه نمي‌دهد که ادبيات روز راه خود را بدون حشو و زوايد و پوشال براحتي طي کند. نخست اين که آمار انتشار کتاب‌هاي ادبي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را که دشمن سرسخت ادبيات جدي‌ي نويسندگان متعهد ايران است و جلو انتشار آثار آنان را گرفته است، بالا مي برد. دوم اين که مشتي آدم‌هاي وابسته جمهوري اسلامي را که به دلايل بسياري سر از حرفه‌ي انتشاراتي درآورده اند پروار مي کند. سوم اين که انتخاب خواننده را براي کتاب دل‌خواهش سخت و گاه غير ممکن مي‌کند و گاه در تداوم، مأيوس و سرخورده از مطالعه. چرا که در تداوم به اين نتيجه مي رسد که ۸۰ در صد کتاب‌هايي که مي‌خرد، ارزش خواندن ندارد. گاه حتا تورق کردن در ميان صفحه‌هاي کتاب به آدمي احساس خستگي مفرط توأم با سردرد مي‌دهد. به‌طوري که مجبور مي‌شوي کتاب‌ها را گوشه‌اي بگذاري و بکوشي به راه چاره‌اي بينديشي.
جلو انتشار کتاب را که به هيچ عنوان نمي توان گرفت. هر حرکتي در اين راستا با هر استدلالي - مستقيم و نا مستقيم- مانعي است در راه آزادي بيان و نشر که خلاف تمام اصول انساني و آزادي‌خواهي و يا اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر است.
پس چه بايد؟
اگر قرار باشد ادبيات امروز ايران چنين به راه خود ادامه بدهد، معنايش اين است که فرهنگ ايران‌زمين روز به روز ناتوان‌تر مي شود. معنايش اين است که انديشه‌ي نويني در جامعه رشد نمي‌کند. معنايش اين است که مردم به سوي ادبيات جذب نمي‌شوند. در نتيجه از فرهنگ لازم زمانه خود تغذيه نمي‌کنند و سرانجام اين که دريافت و درک سياسي‌شان از مسايل روز نه تنها رشد نمي‌کند که رو به افول مي‌گذارد. تداوم يک چنين روند نادرستي حتا گروه موجود مخاطبان ادبيات را سرخورده مي‌کند. يعني که ما باز بازمي‌گرديم به دوراني که ادبيات معنايي جز مديحه سرايي و لحو و لعو نداشت و مخاطبانش درباريان و اشراف بودند. در آن هيچ انديشه‌ي نوين و جدي وجود نداشت و بازتاب کنش‌هاي جامعه نبود. در صورتي که مي‌دانيم زمانه چنين امکاني را نمي دهد. ادبيات و فرهنگ امروز از هر نگرشي برخيزد ناگريراز چالش هاي اجتماعي است. منتها آن چه که بيش از پيش گريبان ادبيات امروز را گرفته است، حجم رو به افزايش پوشال‌هاي آن است و بعد شکل خام، ناپخته و الکن آن. زماني که اثري به اين صورت منتشر مي‌شود و به دست خواننده مي‌رسد اگر هم داراي انديشه‌اي و نگرش نويني به جهان باشد، امکان انتقالش را از دست مي دهد. به الماسي مي‌ماند در قعر دره‌اي مملو از ذغال سنگ. چنان که بازار آشفته انتشار کتاب و نشريه هم به طور کلي چنين فضايي را ايجاد کرده است. آن قدر به اصطلاح "متاب" و "مشريه" زياد است که هرگاه هم اثري وجود دارد ارزشمند، گم مي شود. خواننده به دنبال آن نمي‌رود.
براي رهايي از اين بحران، رسيدن به يک ادبيات پالوده مملو از انديشه‌ها و نگرش‌هاي گوناگون، يک فرهنگ زنده و پويا که جامعه را به خود جذب کند و نگرش‌هاي سياسي متفاوت را بشناساند و تعالي دهد، چه بايد کرد؟ راه بهتر کدام است؟
آيا نهادي وجود دارد که بتواند با احترام به آزادي بيان و انديشه و نشر، در اين راستا کمکي باشد؟
در نگاه نخست اين امر بسيار ساده‌اي است. شايد بدون درنگ بتوان گفت که نهاد کانون نويسندگان ايران (هم درداخل و هم در تبعيد)، بتواند دست کم در مورد مهاجران چنين خدمتي بکند. جدا از مشکلاتي که به طور طبيعي در سر اين راه وجود دارد، با يک نگاه ساده به دست اندرکاران و فعالان کانون نويسندگان ايران در زمان حال، متوجه مي‌شوي که خانه از پاي بست ويران است. در جمع هيئت دبيران امروز که تشکيل شده از افرادي صالح، دلسوز، متعهد و فعال، نيستند افرادي که چندان اهل ادبيات به معناي صرف آن باشند و در اين راه به اصطلاح استخوان ترکانده باشند. افرادي هستند که يا کتاب شعر و داستان و نقد ادبي از آنان در دسترس نيست يا اگر هست خود اندر خم کوچه‌اي گرفتار آمده‌اند. بديهي است که براي عضويت در کانون نويسندگان، چه در تبعيد و چه در ايران، ملاک کيفيت آثار نبوده است و نيست، اما به کارنامه‌ي کانون نويسندگان چه در داخل و چه در تبعيد که نگاه کني هيچ دوره‌اي هم اين چنين که امروز هست، خالي از آفرينشگران صاحب سبک و شيوه و انديشه نبوده است. از طرف ديگر هم که نگاه مي کني انگاري در تمام اين سال‌ها همه‌ي فکر و انديشه‌اش اين بوده است که اعلاميه صادر کند که البته بسياري از آن ها هم به جاي خود جذاب و کارا بوده است و جان روشنفکراني را از خطر جدي رهانيده است.
البته اين سخن به اين معنا نيست که در بيرون از کانون و در ايران و در ميان مهاجران افراد فرهنگي برجسته اي نيستند. بر عکس. امروز، به دليل قصاوت ديرينه‌ي جمهوري اسلامي با فرهنگ و ادبيات و هنر آزاد، پيشرفته و متعهد ۷۰ در صد چهره هاي ادبي، هنري و فرهنگي جدي ايران که مي‌توانند حاصل تاريخي/ فرهنگي ملت ايران را، سالم، با نگرش نويني، به نسل آتي منتقل کنند، در مهاجرت روزگار مي‌گذرانند و در راه اهداف خود مي‌کوشند. بماند که گروهي از آنان که جز فعاليت در رشته خود - که درست يا نادرست، آن را از فعاليت در راه آزادي جدا کرده‌اند و بر اين باورند که فرهنگ و ادبيات پالنده به طور طبيعي به همراه خود آزادي را هم نهادينه مي‌کند – گروه ديگري که در کنار فعاليت‌هاي فرهنگي، ادبي و هنري، فعاليت‌هاي سياسي زيادي در راه آزادي دارند و اين جا و آن جا يکي از ارکان رسيدن به آزادي را وحدت و اتحاد افراد و گروه‌ها مي‌دانند و مي‌کوشند که نهادهايي در اين راستا بنيان بگذارند، خود در معتبرترين، دموکرات‌ترين و صالح‌ترين نهادي که دست کم تا امروز وجود دارد، يعني همين کانون نويسندگان ايران در تبعيد عضويت ندارند و يا اگر روزگاري بوده‌اند، امروز با عدم فعاليتشان در آن، توان بالقوه‌ي آن را گرفته‌اند.
از کانون نويسندگان که بگذريم، امکان ديگر مي‌ماند نشريه‌ها. در ايران به دليل خفاش سانسور هيچ اميدي نيست. پس مي‌ماند در خارج از کشور. از ميان انبوه نشريه‌هايي که در خارج از ايران منتشر مي‌شود که گاه شمارش آن‌ها از صد عنوان مي گذرد، چند نشريه مثل نامه کانون نويسندگان در تبعيد، چشم انداز، بررسي کتاب، کاکتوس به ادبيات به طور جدي نگاه مي‌کنند که اولي ابتدا با کوشش نسيم خاکسار و بعد مجيد نفيسي و منصور خاکساربه صورت هرازگاهي منتشر مي‌شود و دومي که چندي است دچار ضعف انتشار شده است، به همت فرهيخته‌ي دل سوز فرهنگ و آزادي ناصر پاکدامن، و سومي که ديرپاي ترين نشريه خارج از ايران است، به همت مجيد روشنگر و چهارمي به کمک عباس صفاري و مجيد روشنگر. از ميان نشريه‌هاي سياسي، اجتماعي که به فرهنگ و ادبيات هم گوشه چشمي دارد، شايد تنها نشريه‌اي که بخش شعر آن زير نظر دو شاعر منتشر مي شود، تنها مجله آرش است. پرويز قليج خاني مدير مجله آرش که سال‌ها است آن را با چنگ و دندان سرپا نگه داشته است و در اين سال‌ها هر دو ماهي يک شماره‌ي پر باري حدود صد صفحه ( برابر با يک کتاب معمولي سيصد صفحه‌اي) منتشر مي کند، مسئوليت صفحه‌هاي شعر آن را به مجيد نفيسي و منصور خاکسار واگذار کرده است. کاري برازنده و پر ارزش که در شأن هر مدير حرفه‌اي و دل سوز براي فرهنگ و ادبيات است. ديگر- دست کم – من نشريه اي سراغ ندارم. البته دو ماهنامه‌ي آفتاب با مديريت دل‌سوزانه‌ي عباس شکري هم هست که از نظر نظم انتشار يکي از استثنايي‌ترين نشريه‌هاي خارج از کشور است که متأسفانه، به رغم اين که در شناسنامه‌اش نام ويراستار آمده است، تهي از اين ويژگي است و حتا رسم‌الخط مشخص و معين ندارد و مطالب نشريه در هر شماره سازه ويژه خود را مي‌زند و در يک نگاه فاقد بينش ادبي، هنري و فرهنگي‌ي ثابت است. ديگر، امروز که اين يادداشت را مي نويسم، به همت نشر باران با مديريت مسعود مافان که سابقه‌اي درخشان در نشر و انتشار نشريه‌هاي ادبي ديگر دارد، دو شماره از فصل‌نامه‌ي باران با سردبيري بهزاد کشميري منتشر شده است که هنوز نتوانسته و يا فرصت نکرده است، به رغم شکل و شمايل حرفه‌ايش، يک نشريه ي ادبي حرفه‌اي باشد که دست کم پاسخ سي در صد ازعلاقه مندان به ادبيات و فرهنگ را بدهد. باران با اين دو شماره بيشتر به يک نشريه‌ي محفلي مي ماند که اگر چه در جاي خود ارزشمند است و در يک شرايط طبيعي - دست کم زماني که ده‌ها نشريه ادبي، هنري و فرهنگي منتشر مي‌شود- جاي خالي آن حس مي شود و نه امروز.
ديگر مي ماند نشريه هاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي. از نشريه هاي سياسي صرف مي گذرم. چون نه تا امروز متن نويي منتشر کرده اند و نه توانسته‌اند انديشه‌اشان را به مخاطب منتقل کنند. زبان الکن، نثر زشت و حرامزاده‌ي بيشتر آن‌ها حتا خواننده را از دريافت اخبارشان هم - درست يا نادرست - باز مي دارد. نشريه‌هاي جدي فرهنگي و سياسي هم هيچ کدام تا امروز، جز همين آرش قليج خاني و فصلنامه آزادي با مديريت هدايت متين دفتري، نتوانسته اند مخاطبان زيادي، بيشتر از محفل‌ها، در بر بگيرند. روزنامه‌هايي هم چون کيهان لندن و نيم روز، با نگرش فعلي بيشتر به اين مي مانند که از قعر تاريخ تغذيه مي کنند و نشريه‌هايي چون پيوند و شهروند در کانادا آن چنان گرفتار مخاطبان عمومي خود هستند که اگر هم رسالتي جز امرار معاش داشته باشند، کمتر مي شود آن را در ميان انبوه آگهي‌ها به دست آورد.
ديگر مي‌ماند چند نشريه‌ ويزه زنان مانند آواي زنان،پيوند آزادي، پيام زن و ... که در چنبره‌ي خود گرفتار آمده‌اند و نشريه‌هايي چون پر، نگين، دنا و ... که به‌راستي نمي‌دانم که علت وجودي‌ِ انتشار آن‌ها چيست. بي‌گمان با وضعيت فعلي بعيد به نظر مي‌رسد مخاطبي داشته باشند و يا نقشي در راستاي فرهنگ، ادبيات و هنر.
بنابراين با توجه به خيل عظيم شاعر و نويسنده‌ي نوپا و نه لزومن جوان، به اين چند نشريه نمي‌توان اميد بست. به ويژه که تيرازهاي اندکي دارند و اغلب به دست بسياري از جويندگان نوپا نمي‌رسد و مهم‌تر از همه اين که منبع تغذيه‌اي براي خانواده‌ي اهل قلم نيستند. براي کساني که سال ها در زمينه‌هاي گوناگون مي نويسند و به طور طبيعي نياز به مطالعه و دريافت شيوه‌ها و نگرش‌هاي نو دارند.
راه ديگر حضور انتشاراتي‌هاي فعال است. شايد ناشران فعالي چون نشر باران و نشر آرش در استکهلم، نشر خاوران در پاريس، نشر تصوير در کاليفرنيا، شرکت کتاب در لس‌آنجلس، و چند انتشاراتي ديگري که به طور جدي به فرهنگ و به ويژه ادبيات توجه دارند، و به نظر مي رسد افراد بسياري به آنان براي انتشار آثارشان مراجعه مي کنند، بتوانند گامي در اين راه بردارند. در واقع شايد انتشاراتي‌هاي فعال بتوانند از طريق به کار گرفتن ويراستاراني در زمينه‌هاي گوناگون، جاي دبيران نشريه‌هاي گذشته و نابوده را پرکنند. اگر آثاري که آن‌ها منتشر مي کنند با دقت انتخاب شود و با ويرايش جدي به دست خواننده برسد، بديهي است که پس از يک دوره خواننده با يک منبع معتبر روبه رو است. چنان که در گذشته در مورد ادبيات مدرن و از نوع تعهد اگزيستانسياليسمي يا سارتري انتشارات زمان در ايران داراي اين اعتبار بود و انتشارات پيام و خوارزمي در يک دوره در زمينه خود و ... يعني اين که خواننده مي دانست اثري که نام و نشان اين انتشاراتي‌ها را بر پشت جلد خود دارد، کاري است جدي و حرفه‌اي و خالي از اشکال‌هاي معمول. حالا اگر منِ خواننده به دلايلي از آن بهره نمي بردم و يا خوششم نمي آمد اين ديگر مربوط به سليقه و ذوق و نگرش من بود و ايرادي بر کتاب، نويسنده، مترجم و يا ناشر نبود. چنان که در همين زمينه انتشارات باران تا کنون چند اثر ويرايش شده را منتشر کرده است. اما اين به تنهايي کافي نيست. اين اتفاق بايد در تمام قلمروهاي فرهنگ و در همه انتشاراتي‌ها جامه‌ي عمل بپوشد تا راهگشاي خواننده شود و فرهنگ و ادبيات فارسي را در راستاي درستي رهنمود شود. زماني هم که اين اتفاق جامه عمل بپوشد ما تازه يک گام کوچک برداشته ايم . به ويژه که پخش کتاب و هزينه‌هاي سنگين آن و بي زغبتي خواننده ايراني که بيشتر ناشي از نبودن آگاهي (نبودن نشريه‌ي معتبري به عنوان اهرم تشويق و ترغيب) است و پراکندگي آنان در سراسر جهان خود معضل بزرگي است.
راه چهارم شايد امثال همين "مجله رايانه‌اي واژه" باشد که مدير و سردبير آن از من خواسته است اثري براي او بفرستم و فکر کردم باز کردن اين بحث در واژه، خالي از فايده نيست و شايد که همه دست اندرکاران فرهنگي، به ويژه ادبيات، از طريق همين مجله رايانه‌اي و يا هر شيوه‌ي پسنديده‌ي ديگري با اظهار نظ‌رها به يک نتيجه اي برسند. اما به يقين مجله رايانه‌اي هم هرگز نمي تواند جاي نشريه را به هر شکلي، چه روزنامه، چه هفته نامه و چه ديگر گاهنامه‌ها بگيرد. روزنامه وسيله‌اي است براي قرائت در هر شرايطي. به يقين اگر اين شيوه موفق و مؤثر بود – بدون آن که بخواهم از نقش آن، به ويژه در زمينه خبر پراکني بگذرم – اروپايي‌ها و آمريکايي‌ها و ژاپني‌ها و ديگران که فرهنگ آن را در جامعه خود نهادينه کرده اند، امروز از آن بهره مي بردند و هزاران روزنامه و هفته نامه فرهنگي، ادبي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، علمي و ... منتشر نمي شد و مخاطبان ويژه‌ي خود را نداشت.
پيش از اين گفته و نوشته ام که به نظر من، با وجود اين که همه‌ي اين کوشش‌ها جاي دست مريزاد دارد و به سهم خود گلي هستند در خارستاني که نظام جمهوري اسلامي بر فرهنگ و ادبيات ايران تحميل کرده است، راه بايسته وشايسته صداي بزرگ است. فرهنگ و سياست و ادبيات ايران در اين ۲۵ سال آن چنان در سراشيبي و انحطاط قرار گرفته است که نياز به يک حرکت بزرک دارد تا بتواند از بحران فعلي به درآيد و در راه سالم خود گام بردارد.
به گمان من - که بپذيريد با توجه به حرفه‌ام (نويسنده‌اي که از بد حادثه سردبيري‌ي چند نشريه‌ي معتبر و پرتيراژ را هم داشته است.) راه رهايي از بحران و بيرون آمدن از سردرگمي و به دور خود چرخيدن، اتحاد در انتشار يک نشريه‌ي جهاني است. جهاني به اين معنا مي گويم که نه تنها ايران نياز به يک نشريه‌ي فرهنگي، ادبي، سياسي‌ي جدي دارد که همه‌ي ايرانيان مهاجر سراسر جهان هم به آن نياز دارند. ايرانيان به نشريه‌اي نياز دارند که به وسيله‌ي آن صداي يک ديگر را دريابند. نشريه‌هاي کوچک با تيرازهاي محدود کاري جز انتقال انديشه‌ها به گروه‌ها و محفل‌هاي نزديک به هم نمي‌توانند انجام بدهند. ما اگر احساس مسئوليتي در قبال فرهنگ و هم ميهنان و سرزمين خود داريم و به‌راستي در جست و جوي آزادي و رهايي از بختک جمهوري اسلامي هستيم، ناگزير به اتحاد در انتشار نشريه‌اي هستيم که بتواند با مسئوليت و با يک بينش باز صداهاي گوناگون، انديشه‌هاي گوناگون در زمينه فرهنگ و ادبيات و سياست را به صورت جدي و شسته رفته در اختيار ايرانيان قرار دهد. با توجه به تجربه‌اي که دارم پيشاپيش اعلام مي کنم که اين راه بسيار دشواري است. نيرو و هزينه‌ي بسياري نياز دارد، اما عملي است. مي دانم که ايرانيان، به ويژه کساني که در خارج از ايران زندگي مي کنند با اين که از شرايط رفاهي بهتري از هم ميهنانشان برخوردارند، کمتر اهل مطالعه و خريدن نشريه هستند، اما باز تحربه به من آموخته است که ايرانيان براي فعاليت‌هاي بزرگ و حرکتي که تداوم داشته باشد، به دلايل گوناگون، هر کسي از ظن خود احترام مي گذارد و زماني که دريابند آنان نيز از مخاطبان نشريه‌اند، از آن استقبال مي کنند. به خود اجازه نمي دهند که ناديده گرفته شوند و همين سبب بقا و اعتلاي نشريه، درنهايت فرهنگ، ادبيات، سياست، يعني جامعه‌ي ايرانيان خواهد شد.
اگر در اين راستا همت نکنيم و تلاشي چشم‌گير وجود نداشته باشد، همان طور که اشاره کردم، فرهنگ ايران روز به روز رو به افول مي رود. يقين دارم که اگر در چنين فضاي نابه ساماني به‌سر نمي‌برديم، نويسندگان و محققان ايراني هم کمتر دچار خطا و لغزش مي شدند. اين واقعيت وجود دارد که هيچ نويسنده‌اي به سراغ کسي يا موضوعي نمي‌رود که به دلايلي به آن علاقه نداشته باشد. علاقه‌اي که در دوران پژوهش به يک رابطه عاشقانه ميان راوي و روايت يا پژوهشگر و پژوهش و يا نويسنده و شخصيت تبديل مي شود و به سختي مي توان با آن فاصله‌ي لازم را حفظ کرد. شايد در مورد ادبيات آفرينشي اين امر گاه به کمک اثر بيايد، اما در مورد ادبيات پژوهشي اين سم مهلک است. پزوهشگري که نتواند فاصله‌ي لازم خود را با موضوع پزوهشش حفظ کند، نه تنها به حرفه‌ي خود خيانت کرده است که امکان جبران آن در برابر ملت و تاريخ بسيار سخت و گاه ناممکن است. زماني که فرهنگ جامعه‌اي دچار بحران باشد، همه خطا مي کنند. بحران امري نيست که به راحتي بتوان به صورت فردي از آن مبرا بود. از همين رو هم هست که در اين دوران، جامعه ايران، دست کم همان تعداد اندکي که به مطالعه علاقه دارند، به جاي اين که با آثار پزوهشي در باره‌ي افراد و موضوع‌هايي روبه رو شوند که تداوم و تعالي‌ي انديشه ومنش و حرکتشان کمک به پويايي فرهنگ مي کند، با کتاب‌هايي روبه رو مي شوند که موضوع آن‌ها هيچ نيست جز توجيه رفتارهاي نادرست. چنان که به عنوان نمونه مي توان به دو شخصيت شاخص و در دو سوي محمدرضا پهلوي، عباس هويدا (بي فکر) و شعبان جعفري (بي مخ) اشاره کرد.
اين دو کتاب از اتفاق از جمله آثاري است که خواننده با توجه به شناختي که از نويسندگان آن‌ها دارد، تزلزلي در انتخابشان ندارد. مي داند که نويسنده‌ي "سرگذشت هويدا" جامعه شناس و محققي توانا و متعهد است و نويسنده‌ي "خاطرات شعبان جعفري" روزنامه نگاري توانا و متعهد. براي همين خواننده در ضمن انتخاب بي‌چون چراي کتاب آن‌ها، نمي‌تواند از اين پرسش در گذرد که چرا هويدا و شعبان جعفري؟ چرا مصدق نه و يا کسروي، بهار و يا ... ؟ ده‌ها شخصيت فرهنگي/ سياسي در تاريخ صد ساله ايران وجود دارد که خواننده با مطالعه‌ي زندگي آنان و شناخت انديشه اشان، بهتر، سريع‌تر و راحت‌تر راه رسيدن به آزادي و فرهنگ متعالي را طي مي کند. نه هويدا به عنوان نخست وزير و رييس دربار صاحب انديشه و منش قابل بررسي است و نه شعبان جعفري. انتخاب اين دو قطب، هر دو بي‌حاصل براي خواننده و جامعه ايران، آن هم از يک محقق و يک روزنامه نگار شناخته شده خود بهترين گواه بر فضاي کامل بحران فرهنگي است که جامعه‌ي ايران و به ويژه همه‌ي ايرانيان به آن دچار شده اند. چرا که نمي‌توان با اين توجيه ساده که نام اين دو شخصيت کتاب را پرتيراز مي کند، از کنار مسئله گذشت. اين شق اول اگر هم مهم باشد، نمي تواند مسئوليت نويسندگان آن‌ها عباس ميلاني و هما سرشار را توجيه کند. به ويژه که با توجه به فرضي که بيان کردم، نويسنده، درست مثل زنداني و زندانبان که پس از چندي متأثر از يک ديگر مي شوند، پس مدتي مجذوب شخصيت مورد بررسي‌اش مي شود و خواسته يا ناخواسته به سويي سوق پيدا مي کند که شخصيت مورد بررسي، اگر هم به صورت قهرماني پاک باخته از آب در نيايد، شخصيتي معصوم و عاشق مردم و وطنش به خواننده ارائه مي‌شود. انگاري فقط هويدا و شعبان جعفري از روي خلوص نيت در خدمت اعلاحضرت همايوني شاهنشاه آريامهر بزرگ ارتشتاران بوده اند. ايمان علي اکبر هاشمي رفسنجاني و اله کرم که خيلي بيشتر است به امام بزرگوار بزرگ رهبر انقلاب و ملت و امت مسلمان ايران و جهان. مصداق اين نظر محتواي دو کتاب منتشر شده و استقبال از آن‌ها. تيراژ بالاي اين کتاب‌ها اگر چه بخش بسيار چشم گيري از آن تنها براي سرگرمي بوده است (و چه خوب بود اگر در اين سرگرمي انديشه‌ي پويايي را مي شناساند و منفعل بودن در برابر قدرت را معصوم جلوه نمي داد)، بهترين گواه براي يک جامعه متلاشي، بدون انسجام و داراي فرهنگ مرده است. فرهنگي که اگر تلاشي براي پويايي آن نشود، دير يا زود آثار ديگري و چه بسا از همين نويسندگان نام آشنا در باره علي اکبر هاشمي رفسنجاني، اله کرم و ده ها شخصيت ديگر مثل لاجوردي منتشر مي شود که تعدادشان هم در جمهوري اسلامي کم نيست و همه هم با ايماني کامل تر از پيشينيان به حقوق ايرانيان تجاوز کرده‌اند و مي‌کنند و جز ايمان به اسلام و خلوص و خدمت به رهبر و ديگر قدرتمندان حکومت و دولت هيچ هدف ديگري نداشته اند و ندارند.
پس کلامم را خلاصه کنم. مخاطبم در ابتدا همه‌ي کساني‌اند که به گونه‌اي، در يک گوشه از اين جهان نيروي مادي و معنوي خود را در اختيار فرهنگ و ادبيات گذاشته‌اند و مي‌کوشند که با تلاش‌هايشان گامي در راه اعتلاي فرهنگ و آزادي بردارند. بعد روي سخنم با تمام نيروهاي سياسي، اعم از فرد و گروه و سازمان و حزب است. کساني که به شکل‌هاي گوناگون در راه نجات آزادي ايران فعاليت مي کنند و اميدوارند روزي ايران آزاد شود تا بتوانند در سرزمين خود آزادانه فعاليت کنند و مسئوليتي داشته باشند. سوم مخاطبم تمام کساني است که دلشان براي فرهنگ و ادبيات مي تپد، خود را وامدار آن مي دانند و آرزوي مي کنند امکاني فراهم شود تا آزادي به ايران باز گردد و اگر فرصتي فراهم شود در راه رسيدن به آن دست کم از کوشش مادي دريغي ندارند. چهارم روي سخنم با همه ايرانيان است. همه کساني که اميدوارند روزي نام ايران و ايراني با سربلندي بيان شود و اگر رسانه‌هاي همه گاني از آن سخني دارند در برابر مخاطب غير ايراني سربلند باشند. به همه يقين مي‌دهم که به دليل فقر فرهنگي حاصل از سال‌ها ديکتاتوري و سانسور، يکي از شاخص‌ترين راه‌هاي فعاليت براي رسيدن به آزادي‌ي پويا، فعاليت فرهنگي است. تداوم يک حرکت عظيم فرهنگي است. انتشار يک روزنامه، با تيراز وسيع و پخش گسترده در سراسر جهان است که همه ايرانيان را مخاطب قرار بدهد. جهانيان را با يک منبع معتبر آشنا کند. يقين دارم تنها در اين صورت است که بازگشت آزادي در ايران، پويا و پردوام خواهد بود. اکنون که زمينه براي رشد و تعالي فرهنگ و آزادي وجود دارد و مي‌توان تمام صداهاي ممکن را، تمام انديشه‌هاي موجود را، تمام شيوه‌ها را، با تحليل‌هاي اصولي به‌نظر ايرانيان رساند، خطا است که بنشينيم و خيال کنيم که بعد از رسيدن به آزادي، فرصتي براي اشاعه و اعتلاي آن وجود دارد. بديهي است که اگر ما امروز کاري کرده باشيم، فرداي روز آزادي هم تداوم خواهد يافت. اکنون که همه‌ي ايرانيان در دو اصل بزرگ (برکناري جمهوري اسلامي و نظام دموکراتيک) با هم توافق دارند و همين مي‌تواند بهترين تکيه گاه اتحاد باشد و نه شيوه‌ها و نگرش‌ها، خطا است که تا پيش از رسيدن به درک صحيح از شيوه‌هاي گوناگون حکومت و شناخت دقيق سياست‌ها و مکتب‌هاي آن، هوار بزنيم که کدام بهتر از کدام است. خطا است که بنشينيم تا حکومت با قدرت سرنيزه و يا عوامل بيگانه، سرنگون شود. لازم است که بکوشيم تا با آگاهي‌ي سياسي مردم، نظامي آزادانديش، بيرون از هرگونه عقيده‌ي بنيادي و جزمي، ديني يا سياسي، جايگزين آن شود. اگر چنين نکنيم، نتوانيم ادبيات زنده، فرهنگ پويا و سياست انساني را در ميان ايرانيان نهادينه کنيم، بار ديگر هزاران مصلحت انديشي که ريشه‌ي فرهنگ ايراني را سست و ناتوان کرده است، سد راهمان خواهد بود.
پس با اميد به‌اين همت و انتشار نشريه‌ي جهاني ايرانيان (نماد همبستگي و اتحاد همه‌ي افراد و گروه‌ها و سازمان‌ها و احزاب آزادانديش و آزادي‌خواه) با هر نامي که براي آن بر گزيده مي‌شود.


استاوانگر، اکتبر 2003
mansourkoushan@yahoo.no


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
Design: H&S Media Ltd