Vajeh Magazine :: نشريه واژه

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.


نشاط هدايت
زلزله وشاعران منتظرالمضمون

مي گويند روز عاشورا اگر براي خيلي‌ها مصيبت و بدبختي به بار آورد، براي روضه‌خوان‌ها شد نان چرب و شيرتازه!
با وقوع زلزله‌ي بم، عده‌اي ازشاعران منتظرالمضمون ( به مناسبت سرا) که از خماري خميازه مي‌کشيدند، ناگهان عين قحطي‌زدگاني که يک تکه گوشتِ پخته بيندازي وسطِ‌ شان، همه با هم حمله کردن به بمِ، و هرکس گوشه‌اي ازآن را گرفت و اين بِکش وآن بِکش، و هرکدام تکه‌اي از بم را گرفتند زير دندان و حالا نجو کي بجو! چنانکه جاهايي را هم که زلزله خراب نکرده بود، اين‌ها خراب کردند و جاهايي را هم که زمين ملاحظه کرده بود و نخورد بود، اين‌ها نجويده قورت دادند!
و هرکدام به بهانه‌ي زلزله‌ي بم، شعرهاي با مزه‌اي زيرعنوان‌هاي پرطمطراق، با عجله صادرکردند که تا تنور گرم است نان را بچسبانند و بم بم بم، زدند توي کله‌ي بم! با شعرهاي درهم وبرهم.

بازماندگان مصيبت زده‌ي بم هم ، با شنيدن اين" شعر!"هاي قروقاطي و لِنگ درهوا، با اينکه زلزله خانه‌ها‌شان را تکان داده و روي سرشان خراب کرده بود سينه زنان راه افتادند در خرابه‌هاي شهر وبا اين‌ که وزن و قافيه هم سرشان نمي‌شد يک چيزي في‌البديهه سرهم سوارکردندو شعار دادند : اينها شعره يا معره ؟ / آي خوشا زلزله!
يکي از‌آن‌ها مي‌گفت : اگر زلزله مي‌دانست اين همه شاعر منتظرالمضمونِ پريشان‌گو براي استقبال‌اش صف کشيده‌اند، زودتر مي‌آمد!
اما حقا که بعضي‌ها‌شان ديگر در بحر لاطائلات زده‌اند به سيم آخر ومعجون‌هايي ساخته‌اند که ثابت مي‌کند که زلزله درآن واحد، هم زمين را مي‌تواند تکان بدهد وهم مخ نداشته‌ي بعضي‌ها را.

براي نمونه دريکي از وب سايت‌هاي شلوغ پلوغ کشکولي چيزي چاپ شده بودکه صاحب‌اش نامش را گذاشته بود " منظومه ‌ي ويراني" اما وقتي که آن چيز را مي خواندي مي‌ديدي که واقعآ بايد نامش مي‌شد " شاعري دربيمارستان رواني".
تنها کاري که بايد کرد اين است که اين گازهاي خنده آور را از دسترس بازماندگان دور نگه داريد و گرنه اين مادرمرده‌هاي به خاک نشسته با خواندنِ اين چيزها ازتعجب وخنده خواهند ترکيد و بازماندگان راهم اينطوري از دست خواهيم داد!
به شما هم توصيه مي‌کنيم اگر نمي‌خواهيد به صفِ سينه زنان ِ شعار دهنده‌ي : آي خوشا زلزله، بپيونديد، شما هم نخوانيد و يادتان هم باشد که هرچه هست از قامتِ ناساز بي‌اندام ماست وگرنه اين طفلکي‌ها همينند که هستند.
حالا اين شما و اين هم تکه‌هايي از شعر" منظومه‌ي ويراني" که بايد منظورهمان ويراني مغزي باشد که به عبارتِ ديگر مي‌شود " شاعري دربيمارستان رواني"

بدون شرح.

آن سوتر جواني با چهره استخواني و ته ريش با پيرهني جر خورده بر سه پايه اي كنار حوض شكسته سنج ميزند
سنج
دماي پريده از شيشه لب پر
لب پريده، چشم و گوش پريده، تكه تكه ضجه هاي پريده لب پر؛
و عطر، عطر پريده آن زن قهوه اي در فضاي افيوني شمع و عود كه پشت خط به پشت خوابيده بود و خواب عروسي ميديد!
...
موش دوانده اند زير پوست زمين شايد زني مي مويد و انگشتان آتش گرفته اش را با مشت بر سر ميكوبد؛
تن له شده، خودكار له شده، استخوان له شده، روياي له
در چشمان لهيده زني رو به راه كه قاب گرفته بود پنجره او را و پشت شعرهاش ابر كرده باران ميباريد تا اسب سپيدي كه سوارش را خورد و پس نداد جاده آن چه را كه با خود برد.

له . . . له، همه همه همه له
لاالله الال لِه
پيرزن پستان چروكيده اش را بر خاك ميمالد و كودكي چند ماهه در آغوش مادري مرده زنده ميماند تا زندگي او را درست و درسته گائيده باشد.
...
همينم، بي شك خود منم اين غول بي شاخ و دم ترك كه ترك باخته اينچنين و نعره هاي بمي دارد نعره هاي بم و در هر دستي كه بچرخد شمس تمام است و تمام دل دست دارد و اين همه در دفي در دست مثل آتش گردان ميچرخاند!

راه را از راه راه رگها و خطهاي اين كاغذ خط به خط شتلپ بيرون ريخته ام
…شايد از اين روست كه من هم مثل شما گاهي به مرگ راي ميدهم.
با مرگ موافقم
با زلزله، ايدز، سيل، بمب اتم، گردباد و هر چه طبيعي و دست ساز! ا
اما به كتم نميرود اين، اين يكي به كتم نميرود آيت العظمي!
حتي اگر اين زمين جر خورده بزرگترين شعر جهان شود با هفتاد‌هزار صفحه سنگ!ا
به كتم نميرود اين بار!

بيا، آقا، بفرما: ا
جيب هايت را پر كن از ته مانده ما. پركن از خاك و چشم و دست و خرما! ا
شايد‌ دستي در گلويت گير كند! ا
شايد‌ پايي از ماتحتت بيرون بزند! ا
لطفا كمكهاي نقدي و غيرنقدي تان را به حساب باد واريز كنيد؛
ما ميخوريم تا زمين بالا بياورد؛
هر چه باداباد؛
بادا بادا مبارك بادا و هرچه بادا باد . ا
آن كهت باد
آن كهت باز دهاني در باد لاي لاي ميخواندا
چشمي به خواب ميرود در باد، ا
سري دنبال تنش ميگردد
تني دنبال زيرپوش آبي نخ نما آغشته به خون در باد.


يک شوخي هم با زلزله

پيرزن نود ساله‌اي را پس از هشت روز اززير آوار، زنده وقبراق بيرون کشيدند. معلوم شد که خانم، درتمام اين مدت توي کمد بوده است و دورتادورش هم لباس. گرم وراحت، گرفته خوابيده است . نيازي هم به غذا نداشته آنقدر که جايش گرم ونرم بوده. بي خيال.
مرد چهل ساله‌اي راهم بعداز شش روز سالم وسرحال، فقط کمي خاکي، از زيرآواربيرون کشيدند. معلوم شد که آقا هم درکمد سکونت داشته است و گرم وراحت، تمام اين شش روز درخواب تشريف داشته‌اند.
نتيجه مي‌گيريم که درشهرهاي زلزله خيز، درهرخانه‌اي بايد به تعدادِ افرادِ آن خانه کمد بسازند. ويا اصلأ چرا خانه بسازند که خراب شود برسروپيکر کمدهاشان و جلوشان را سد کند که نتوانند راحت از کمد بيرون بيايند. بهتراست درشهرهاي زلزله خيز، فقط کمد بسازند واز آن صبحِ خدا بروند درکمدهاشان بنشينند تا ابد. براي رفع مايحتاج شان نقبي بزنند به کمدهاي يکديگر. دراين صورت نه تنها زلزله هيچ غلطي نمي‌تواند بکند، بلکه اگر دنيا راهم آب ببرد، کمدها تبديل به قايق خواهند شد و آن‌ها خواب خواهد برد.
اين را مي گويند فکرِ اساسي!


اين بچه‌هاي اينترنتي ‌ِ فضول

پسردو ساله‌ام را در حاليکه يک تلفن مبايل توي يک دستش بود و يک walkman هم توي دستِ ديگر‌ش و دوتا بلندگوي تکمه‌اي هم توي هردو گوشش و شيشه‌ي شيرش هم زير بغلش، به زور از پاي اينترنت بلند کردم و گذاشتم‌اش توي تخت‌اش و داد زدم : بچه! ساعت يکِ نصفه شبه، مگه تو خواب سرت نمي‌شه؟ تو چه طوري درآنِ واحد هم توي اينترنتي ، هم روي مبايلي ، هم موزيک گوش ميدي هم تلويزيون تماشا مي‌کني، هم شير مي‌خوري؟! ما اندازه‌ي شما که بوديم ، اين موقع شب هفت پادشاه رو توي خواب ديده بوديم. سرِشب، مادر يا مادربزرگ مي‌نشست کنار رختحواب‌مون و برامون قصه مي‌گفت. هنوز شروع نکرده ما خوابمون ‌برده بود. شماها ديگه چه‌جور مخلوقاتي هستين؟
با زبان کودکانه‌اش گفت : اوکي! تو هم يه گِشِه( قصه) بگو تا من خوابم ببله( ببره).
دراز کشيد و چشم‌هايش را بست و من هم نشستم کنار تخت‌اش، دستي به موهايش کشيدم و شروع کردم :
يکي بود يکي نبود
غيراز خدا هيچکي نبود
چشم‌ها‌يش را نيمه باز کرد و پرسيد: « يعني چي غيراز خدا هيچکي نبود؟ »
يعني اينکه فقط خدا بود.
پرسيد: « ژمين و آشمون هم نبود؟ »
نه فقط خدا بود.
« شتاره و ماه و کورشيد هم نبود؟ »
نه فقط خدابود.
« هيچ شياره ( سياره ) ديگه هم نبود؟
با دندان غرچه گفتم : نه فقط خدا بود
« هيچ کهکشان ديگه‌ هم نبود؟ »
با شک وترديد گفتم : نه فقط خدابود.
« پش خدا کجا بود؟ » !


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
Design: H&S Media Ltd