Vajeh Magazine :: نشريه واژه

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.


گفت و گوي مهرانگيزِ رساپور با داريوشِ آشورى
( در باره‌ي كتابِ "عرفان و رندى درشعر حافظ" )
آقاي داريوش آشوري باسلام و تشکرازشما که دعوتِ نشريه‌ي فرهنگي – ادبي" واژه" راپذيرفتيد و با ما به گفتگو نشستيد.
مي‌دانيم كه شما درزمينه‌هاي گوناگوني چند دهه تحقيق و کار کرده‌ايد، از زبان‌شناسي گرفته تا فلسفه، و برخي زمينه‌هاي جامعه‌شناسي و علوم سياسي به ‌ويژه در رابطه با مسائلِ ايران و جهانِ سوم، و نيز شعر و نقدِ ادبي؛ و آثارِ فراواني هم به صورت رساله، تأليف، و ترجمه در اين زمينه‌ها منتشر كرده‌ايد. من بنا به زمينه‌ي علاقه‌ي خودام، كه ادبيات است، مايل‌ام در باره‌ي کتاب بحث‌انگيز شما به نام ’عرفان و رندي درشعر حافظ‘ پرسش‌هايي طرح كنم. امّا مي‌خواهم پيش از آن، اين پرسش را از سرِ كنجكاوي شخصي پيش بكشم كه چه انگيزه‌اي شما را به اين دامنه‌ي گسترده‌ي انديشه و پژوهش و كار كشانده است؛ چون معمولأ انتظار اين است كه هر كسي در يك رشته به عنوانِ متخصص كار كند. به عبارتِ ديگر، مي‌خواهم بپرسم كه شما اين‌همه حوصله را از كجا آورده‌ايد؟


آ: پاسخِ به اين پرسش شايد چندان آسان نباشد. من هم، مثلِ هر كسِ ديگري، بنا به كشش‌هاىِ طبع‌ام كارهايي كرده‌ام كه توضيحِ منطقيِ آن‌ها چه بسا كار را بيشتر به منطق‌تراشي بكشد به جِاي منطق‌يابي. ولي اين قدر مي‌توانم بگويم كه من از كودكي، از همان شش‌سالگي كه به مدرسه رفتم، همين كه توانستم الفباي فارسي و خواندن را ياد بگيرم، شوقِ غريبي به خواندن پيدا كردم و هر چه دست‌ام مي‌رسيد و مي‌توانستم بخوانم، مي‌خواندم، حتّا تكه ‌روزنامه‌اي كه بقّال در آن پنير پيچيده بود و به دستِ من داده بود. در دسترس‌ترين چيزها آن زمان براي من مجله و روزنامه بود كه از سنِ نه­ ده سالگي مي‌بلعيدم و سپس هر چه كتاب به دست‌ام مي‌افتاد و مي‌توانستم از مغازه‌هاي كتابِ كرايه‌اي در آن روزگار كرايه كنم. بطبع در دورانِ اول از داستان‌هاي عاميانه آغاز شد و سپس به رمان و داستان كشيد. از دوازده سالگي، در دورانِ پرغوغاي حكومتِ مصدق و ملي شدن نفت روزنامه‌ها و مجله‌هاي سياسي و ادبياتِ سياسي كه حزب توده يا ارگان‌هاي وابسته به آن منتشر مي‌كردند به آنها افزوده شد، رُمان‌هاي گوركي، جك لندن، و مانندِ آن‌ها. در عين حال در همان روزگارانِ نوجواني كششي به مسائل نظري و علمي و فلسفي نيز در من بود و همين سبب مي‌شد كه من در پانزده ‌ـ شانزده سالگي در جوارِ كارهاي صادق هدايت و جمال‌زاده و بالزاك و ويكتور هوگو، به كتاب‌هايي در زمينه‌ي مسائلِ علمي و فلسفي، از تئوري داروين گرفته تا ’قراردادِ اجتماعيِ روسو‘ و ’روح‌القوانين‘ِ مونتسكيو—با همان ترجمه‌هاي شكسته­ بسته— تا كتاب‌هاي زمينه‌‌ي نظري ماركسيستي، مانندِ آثار اراني و اميرحسينِ آريان‌پور، و ترجمه‌هايي از اين گونه آثار، سپس از آثارِ كسروي گرفته تا آنچه در آن زمان‌ها حتا در زمينه‌ي تئوري نسبيّتِ انشتاين منتشر مي‌شد، با اشتياق مي‌خواندم. در جوارِ همه‌ي اين‌ها علاقه‌ي من به شعر كهنِ فارسي و خواندن دفتر و ديوان‌هاي شاعرانِ ديرينه و سپس نو هم بود. من روزي از سه­ چهار ساعت تا ده ـ دوازده ساعت مطالعه مي‌كردم و هنوز اين عادت كم­ و­ بيش در من هست.

اين گرايش به خواندن در زمينه‌هاي گوناگون همچنان در من هست و از جمله مقاله‌هايي، و گاه كتاب‌هايي، البته نه خيلي تخصصي، كه در زمينه‌ي فيزيكِ تئوريك و زيست‌شناسي و اخترشناسي تا ديرين‌شناسي نيز به دست‌ام مي‌افتد، با علاقه مي‌خوانم، اگرچه زمينه‌ي اصليِ علاقه‌ام سال‌ها نخست علومِ سياسي و سپس جامعه‌شناسي و فلسفه و نيز شعر و ادبيات بوده؛ و امروزه نيز زمينه‌ي اصلي مطالعه‌ام بيشتر در حوزه‌ي زبان‌شناسي ست، براي كاري كه در اين زمينه در دست دارم. به عبارتِ ديگر، همه‌عمر در يك زمينه ماندن و كار كردن با طبعِ من هرگز سازگار نبوده است. به همين دليل، من يك عنوانِ دكتري را نيمه‌كاره رها كردم و هرگز به دنبال عنوانِ رسميِ علمي و دانشگاهي نرفتم، اگرچه هميشه امكان‌اش برايم فراهم بود. يعني، هميشه به دنبالِ آنچه كنجكاوي و ذوقِ مرا برمي‌انگيخته رفته‌ام. من، به هر حال، در برخي از مؤسساتِ بزرگِ دانشگاهي در ايران و بيرون از ايران سال‌ها حضور داشته‌ام و كار و تدريس كرده‌ام، اما هيچگاه به دنبالِ يك عنوانِ رسميِ علمي يا تخصص نرفته‌ام. با اين‌همه، هر كاري را كه در هر زمينه‌اي در پيش گرفته‌ام و به ثمر رسانده‌ام، كوشيده‌ام با نهايت درجه بينشِ و كوششِ علمي و فنيِ لازم به انجام برسانم.

باري، اين‌ وضعي كه كنجكاويي شما را نيز در مورد من برمي‌انگيزد، حاصلِ كنجكاويي بي‌امان و بازيگوشانه‌اي در من است كه شوقِ دانستن‌اش، مانندِ كودكان، مرز نمي شناسد و از هر قالبِ رسمي گريزان است و در تنگناي آن احساسِ خفقان مي‌كند

م : شما گفتيد كه از روزگارِ كودكي و نوجواني با ادبياتِ فارسي و بويژه شعرِ فارسي انس داشته‌ايد و اين را از خلال سبكِ يگانه‌ي شما در نثرنويسي و وسعتِ كم‌نظيرِ واژگانِ شما و قدرتِ آفرينندگيِ زبانيِ شما به‌خوبي مي‌شود فهميد. به اين ترتيب، مي‌شود گفت كه آشناييِ شما با ادبياتِ صوفيانه‌ي فارسي آشناييِ ديرينه‌اي‌ست و بر اين پايه دست به تحليل ديوان حافظ از راهِ مفهوم‌ها و روش‌هاي علومِ انسانيِ مدرن زديد. نخستين پرسش دربارهء كتاب ”عرفان و رندي“ اين است که انديشه‌ي گشودن رمزهاي شعر حافظ و ريشه‌يابي شخص‌واره‌هاي شعرِ او، که اساس كار پژوهشي شماست، و براي فهم ديوان حافظ نيز اهميّتِ بسيار دارد‌، چگونه در ذهنِ شما شکل گرفت، و با توجه به جايگاهِ بي‌همتاىِ حافظ در فرهنگِ ايراني و وجودِ اين‌همه ’حافظ‌شناسان‘، يا مدعيانِ فهمِ حافظ، چگونه دست به کاري چنين عظيم و پر مخاطره زديد؟

آ: درست است، اين كار، به قولِ شما، كارِ پرمخاطره‌اي بود. نخستين نكته‌اي كه در اين باب بايد بگويم اين است كه همه‌ي كارهايي كه من كرده‌ام، از نوشتنِ فرهنگِ سياسي تا كتابي در مورد مفهومِ فرهنگ يا تأليفِ كتابي در زمينه‌ي فرهنگِ علومِ انساني، ترجمه‌ي آثارِ نيچه و جز آن‌ها، پيش از هر چيز پاسخ گفتن به يك نيازِ شخصي براي فهميدنِ يك چيزيا افزودن بر دانشِ خود يا درگير كردنِِ خود با يك تجربه‌ي بزرگ و سنجيدنِ توانايي‌هاي خود بوده است. در موردِ كار بر روي ديوان حافظ نيز داستان همين گونه است. من براي پاسخ‌گويي به يك معمّاي بزرگ در قلمروِ فرهنگِ ايراني، براي شناختِ بهتر و ژرفترِ فرهنگِ بوميِ خود به ياري آشنايي‌هاي خود با فلسفه و علومِ انساني مدرن و كنجكاوي‌هايي كه ساليانِ دراز در اين زمينه‌ها كرده بودم، دست به اين كار زدم. من در جريانِ بحرانِ بزرگِ فرهنگي‌اي كه با انقلاب پيش آمد، هم به عنوانِ يك ناظرِ صحنه‌ي اين زندگيِ بحران‌زده و هم كسي كه ناگزير، به عنوانِ يك روشنفكرِ زينده در متنِ اين فرهنگ، از وجهِ شوم و آزاردهنده‌ي اين بحران رنج مي‌برد، مي‌بايست، دستِ كم براي خود، دري به هواي تازه‌اي مي‌گشودم. به عبارتِ ديگر، نيازِ عميقي داشتم كه از فضاي غبارآلود و خفقان‌آوراين فرهنگِ پر از توهّم بيرون ‌آيم. اين‌همه هياهو و شور و شيدايي براي حافظ—براي من موضوعِ اين پرسشِ بود كه اين مردم، از ’عارف و عامي‘، در اين ديوان دنبالِ چه دوايي براي كدام دردِ خود مي‌گردند يا كدام معجزي كه اين‌همه دورِ ضريحِ آن مي‌گردند و به آن دخيل مي‌بندند؟ مي‌خواستم با رمزگشايي از اين ديوان نخست خود ام از اين فضاي وهم ‌زده، كه سخت آزار­ام مي داد، بيرون بيايم. به همين دليل، پاسخِ من به اين پرسش يك پاسخِ جامعه‌شناسانه، يا بر اساسِ عليّت‌شناسيِ اجتماعي، نبود، يك پاسخِ هرمنوتيكي يا تفسيرشناسانه بود. من مي‌خواستم از راهِ تحليلِ هرمنوتيكي ميانِ خود‌ام و حافظ فاصله‌گذاري تاريخي كنم و به عنوانِ يك آدمِ اهلِ انديشه‌ي مدرن و آشنا به مقولاتِ آن، حافظ را در جاي تاريخيِ خوداش بگذارم و خود به عنوانِ تفسيرگرِ مدرن در سرِ جاي خود قرار بگيرم. به نظرِ من، اين فاصله‌گذاري ميانِ ما و آن ميراثِ ادبيِ گذشته براي غلبه بر همه‌ي توهم‌هامان نسبت به خود و هويًتِ خود ضروري ست.

اين را هم بگويم كه يكي از آموزگارانِ بزرگِ من در نوجواني صادق هدايت بوده است. در آن دوران من آثار ِ او را با شوقِ غريبي مي‌خواندم. حساسيّتِ ژرفِ او به پوسيدگي و تباهيِ فرهنگِ ما كه در تسخرهاي بسيار گزنده‌ي او بازتاب دارد، حساسيتِ مرا نيز سخت تحريك كرد و اين احساس را در من ريشه‌دار كرد، كه بسيار هم عذاب‌آور و دردناك بود. مسأله‌ي فرهنگِ ما در برابرِ فرهنگِ جهانِ مدرن— كه همه‌ي فرهنگ‌هاي ”سنّتي“ را ذليل و درمانده كرده است—مشغله‌ي بزرگِ فكري من از روزگارِ جواني بوده است. و بايد بگويم كه هر كاري كه در زمينه‌ي فرهنگ مي‌كنم، سرراست يا ناسرراست، پاسخي ست به وجهي يا گوشه‌اي از اين مسأله‌ي اصلي. هدايت البته بكلي نوميد بود از اين كه بشود اين نكبتِ تاريخي را چاره كرد و كارِ نوميدي او به نوميدي از زندگي در كل كشيد و به خودكشي پايان يافت. اما انگيزه‌ي من و دست­ و­ پا زدن‌ام در اين چند دهه دست كم كوشش براي فهمِ نظري مسآله و جست­ و­ جوىِ راهِ حل‌هاىِ مشخص در زمينه‌هايي بوده است كه از دستِ من برمي‌آمده است. مجموعِ كوششي كه من براي گشودنِ گره‌هاي زبانِ فارسي و تواناتر كردنِ آن براي پاسخ‌گويي به چالش‌هاي دنياي مدرن كرده ام در همين راستا ست. كوشش براي فهمِ حافظ و گشودنِ معماي او نيز در همين راستا ست. من با سنجيدنِ بازتاب‌هايي كه كارِ من داشته است و گاه پاسخ‌هاي هيستريكي كه به آن داده شده است مي‌توانم بفهمم كه من در مقامِ آسيب‌شناسِِ فرهنگ دست‌ام را درست بر روي نقطه‌ي حساس و دردناكِ اين بيمار گذاشته‌ام (اين را هم بگويم كه من آسيب‌شناسيِ فرهنگ را نيز نزدِ استادِ ديگرام نيچه آموخته‌ام.)

باري، كوششِ من در اين زمينه‌ها پاسخي ست به پرسشي كه ذهنِ بسياري از انديشه‌گرانِ جوينده و دردمندِ ما را، از روشنفكرانِ ديني و لائيك، به خود مشغول كرده است: ’چه‌گونه مي‌توان مدرن شد؟‘ در عالمِ انديشه آنچه در توانِ من بوده اين بوده است كه تا حدي كه در توانِ من بوده گرهِ كارِ زبان را باز كنم و نيز گرهِ فهمِ خواجه حافظ را به عنوانِ يكي از گره‌ گاه‌هاي اين فرهنگ. به عبارتِ ديگر، كوشيده ام پلي ميانِ اين ديوان و دست‌آوردهاي علومِ انساني و فلسفه‌ىِ مدرن بزنم، تا آن جا كه من توانسته‌ام بفهمم. با گذشتِ زمان، با همه‌ي دشمني‌ها و پرخاشگري‌هاي گاه ديوانه‌واري كه شفاهي و كتبي با كارِ من شده، به‌روشني مي‌بينم كه تشخيص درست بوده و راه را درست رفته‌ام و با همه كوشش‌هايي كه براي خفه كردنِ صداي من كرده‌اند، اين صدا رفته­ رفته بيشتر و بيشتر به گوش‌هاي شنوا مي‌رسد.
به گمان‌ام اين اندازه توضيح براي شرحِ انگيزه‌ي خود بس باشد.

م : شما چگونه به اين نكته‌ى اساسي رسيديد كه در بنيادِ ديوان حافظ يك نگرشِ تأويليِ اسطوره‌اي هست. با چه رهيافتي از نظر نگرش و روش توانستيد اين گرهِ بزرگ را باز کنيد؟

آ: بايد بگويم كه اين رهيافت حاصلِ يك كنجكاوي ديرينه بود. ’معمّاي حافظ‘ براي من—چنان كه در آن شبِ سخنراني( ده شبِ نقد) در لندن طرح كردم و در سايتِ ’واژه‘ نشر شد— ساليانِ درازي بود كه پاسخي نمي‌يافت و هر چه از پژوهندگان يا مدعيّانِ حافظ ‌شناسي مي‌خواندم مرا قانع نمي‌كرد. البته در زمينه‌ي ادبي، در زمينه‌ي جست­ و­ جوىِ معناي واژه‌ها و استعاره‌ها و كنايه‌ها در ديوانِ حافظ و تأثيرپذيري‌هاي او از شاعرانِ گذشته و همروزگارِ خود، اديبان كارهاي ارزنده‌اي كرده‌اند. امّا آن جا كه كار به فهمِ اين متن از ديدگاه‌هاي بيرون از قلمروِ ادبيات‌شناسيِ سنتي يا متن‌شناسيِِ ادبيِ مي‌رسد، كار بسيار دشوار مي‌شود و دل به دريا زدن مي‌طلبد. اولين مشكل اين جا اين است كه چه‌گونه مي‌توان از روش‌هاي مستبدانه‌ىِ شرقي دست برداشت و پايه‌ي شناخت را بر داده‌ها و روشي گذاشت كه بتوان گفت داراى تكيه‌گاهىِ منطقى ست و به يارىِ دستگاهِ مفهوميِ سنجيده‌اى متن را ‌بگشايد كه ‌بتواند به بحثِ نظري گذاشته شود.

سرآغازِ اين كار براي من گشايشي بود كه در بابِ رابطه‌ي ميان‌متنيِ ديوانِ حافظ و نخستين متنِ تآويلِ صوفيانه‌ي قرآن به فارسي براي من حاصل شد. اشتراكِ بسياري واژه‌ها و تعبيرها ميانِ ديوانِ حافظ و اين متن، به‌ويژه در بخشِ تأويلِ صوفيانه‌ي اسطوره‌ي آفرينشِ آدم به روايتِ قرآن، و اين كه بسياري از اشاره‌ها و كنايه‌هاي حافظ را به كمك اين متن مي‌توان روشن كرد، راهي را باز كرد براي اين كه ذهنِ من آنچه را كه از اسطوره‌شناسي آموخته بود و در بابِ رابطه‌ي اسطوره و سرنمون (آركه‌تايپ) خوانده بود، به ميدانِ فهم و تحليلِ ديوانِ حافظ بياورد. نتيجه‌ي كار همان است كه در كتابِ ’عرفان و رندي‘ مي‌بينيد. من گمان مي‌كنم كه به صورتِ منطقي و منظّم توانسته باشم نشان دهم كه رابطه‌ي ديوانِ حافظ و قرآن چه‌گونه و بر چه پايه‌اي ست و در اصليِ وروديِ اين رابطه— و نه تنها ديوانِ حافظ كه تماميِ ادبيّات صوفيانه و عارفانه‌ي فارسي و شعرِ عاشقانه‌ي آن— كجاست و اين رابطه از كدام سرچشمه‌ي تآويلي مي‌آيد. و سرانجام اين كه، عرفانِ ’رندانه‘ي حافظ چه گونه و با چه منطقي از همين جا سرچشمه مى‌گيرد و خود را مي‌پروراند.

م : اگر اساس را بر تحليل كتاب ’عرفان و رندي‘ از ديوانِ حافظ بگذاريم، شما در اين كتاب تمامي زمان‌ها و مكان‌ها وشخص‌واره‌هاي ديوان حافظ مانندِ: ديرمغان، ميکده، صومعه، دير، خراب آباد و . . . پير مغان، رند، زاهد، صوفي، شيخ، و حتا خودِ ’حافظ‘ را در برابرِ ’زاهد‘، بر اساس روايتِ تأويليِ اسطوره‌ىِ آفرينش در ادبياتِ صوفيانه تفسير مي‌كنيد؛ در اين صورت، آيا مي‌شود گفت كه از نظرِ شما تمامي ديوانِ حافظ و تك‌تكِ ابياتِ آن را مي‌بايد بر اين اساس فهميد؟ اگر چنين باشد، تكليف برخي ابيات كه اكنون به ذهن من مي‌گذرد، چه مي‌شود؟ مانند اين بيت: تازيان را غم احوال گرا‌‌‌ن‌باران نيست / پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم؛ و يا اين بيت: ازآن به دير مغان‌ام عزيز مي‌دارند / که آتشي که نميرد هميشه دردل ماست

آ: بله، من در تحليلِ خود نشان داده ام كه تماميِ زمان‌ها و مكان‌ها و شخص‌واره‌هايي كه به صورت نمادين در شعرِ حافظ پديدار مي‌شوند در يك ساختارِ نمادينِ اسطوره­ بنياد با يكديگر رابطه دارند و در بنياد، به زبانِ نمادينِ شاعرانه، به نگرش‌ِ تآويلي به اسطوره‌ي آفرينش برمي‌گردند. اين البته آن زمينه‌ي كلًي‌اي ست كه پراكندگيِ ظاهري ديوانِ حافظ را گردِ هم مي‌آورد و بنيادِ معنايىِ آن را روشن مي‌كند. اما اين بدان معنا نيست كه تك­ ‌تكِ بيت‌هاي حافظ را به سبكِ تفسيرهاي كهنِ صوفيانه (مانندِ آن ’تفسيرِ عرفانيِ‘ كذايي كه در چند جلد به چاپ رسيده) با روشِ مكانيكي به اين تأويل بچسبانيم و معناي صوفيانه به آن‌ها ببخشيم و بس. من در آن تحليل نشان داده‌ام كه حافظ چه گونه ميانِ معناهاي مجازىِِ صوفيانه‌ي واژه‌ها و تعبيرها، حتا در زبانِ اصطلاحاتِ جاافتاده‌ي صوفيانه، و معناهاىِ حقيقي و حس‌پذيرِ آن‌ها بازي مي‌كند. بنا بر اين، شعرِ او را هم بايد ’رندانه‘ خواند و تفسير كرد، يعني با ظرافت و زيركى. به هر حال، تفسيرِ من يك تفسيرِ مكانيكي نيست، بلكه وجوهِ گوناگون و ناسازه‌ نماىِ متن را با هم در نظر مي‌گيرد.

م : بعضي‌ها معتقد اند که بازشناسي شما در کتاب " عرفان ورندي درشعرحافظ" به عارف بودن حافظ مي‌انجامد و اين شناختي است که مطهري و ديگران هم به آن رسيده‌اند . تفاوتِ کارشما با اين افراد در چيست؟

آ: اگر كسي كتابِ مرا فارغ ازبرخي گرفتارها و بيماري‌ها، كه در محيطِ روشنفكرانه‌ي ما كم ديده نمي‌شود، بخواند و آشنايي كافي هم با تاريخِ انديشه‌ي صوفيانه و عرفاني و مبناهاي نظري هرمنوتيكيِ آن كتاب داشته باشد، با يك نكته‌ي اساسي آشنا خواهد شد كه به گمان‌ام تا كنون در جاي ديگري گفته نشده است. و آن اين است كه انديشه‌ي صوفيانه، برخلافِ ديدِ كليشه‌اي رايج، چيزي يكدست و يكنواخت نيست و صوفيان يا عارفان از روزگارِ ابونصر سّراج و جنيدِ بغدادي و بايزيدِ بسطامي تا عطار و مولوي و سپس سعدي و حافظ همگي گفتمانِ واحدي نداشته اند، بلكه اين گفتمان نه تنها در انتقالِ تاريخي كه در انتقالِ جغرافيايى، از جمله از خراسان به فارس نيز، گسست‌ها و دگرگوني‌هاي اساسي داشته است. در نتيجه، گفتمانِ عرفانِ شاعرانه‌ي رندانه از بسيارى جهت‌ها ضدِ آن يا جز آن چيزي را مي‌گويد كه گفتمانِ عرفانِ نظرىِِ زاهدانه، از نوعِ عرفانِ سهروردي و ابنِ عربي، مي‌گويد. مطهّري حافظ را شاعرِ عارفي از مكتبِ محي‌الدينِ عربي مي‌داند، حال آن كه من نشان داده‌ام كه ميانِ گفتمانِ ’رندانه‘ىِ حافظ و عرفانِ او و عرفانِ فلسفي‌مآبِ محي‌الدين تفاوتِ بنيادي هست، چه از نظرِ ظاهرِ زبان و بيان و چه درونه‌ي معناييِ آن، و معناي ارتباطِ ظاهرِ بيان (شاعرانه يا فيلسوفانه) و درونه‌ي معنايي را هم روشن كرده‌ام كه گمان مي‌كنم در فهمِ عرفانِ رندانه كليدِ مهمي ست.

م : چرا با وجود اين‌همه تفسير وحافظ شناسي اين ديوان توانسته است تاکنون جايگاهِ جادويي خود را حفظ کند و حتا با گذرِ زمان هرچه بر ابهام آن افزوده شده باز حافظ همچنان ’لسان الغيب‘ باقي مانده ؟ رمزِ اين موفقيت درچيست؟

آ: به نظرِ من، اين ’موفقيّت‘— مانندِ بسياري مواردِ مشابه در سراسرِ عالم و در همه‌ى روزگاران— بيش از آن كه به حافظ و حرف‌هاي او مربوط باشد، بيشتر به عالمِ سوداي ما در اين برهه‌ىِ تاريخي مربوط مي‌شود كه به چيزهايي مي‌چسبد كه گمان مي‌كند چسبيدن به آن‌ها به معناي ’اصالتِ‘ اوست. غير از آن تفسيرِ صوفيانه‌ي سنّتي كه ديوانِ حافظ را تفسيرِ مكانيكي مي‌كند، اما دستِ كم اين حسن را دارد كه با خود از درون متناقض نيست، هرچند كه ديوانِ حافظ را به سودِ ديدگاهِ زاهدانه‌ي خود مصادره مي‌كند، تفسيرهاي ديگر در جهانِ ’مدرنِ‘ ما، آنچه را كه دوست دارند و به‌ظاهر با ديدگاهِ شخصيِ تفسيرگر مي‌خواند، از ديوانِ او برمي‌دارند وآنچه را كه با آن ديدگاه‌ نمي‌خواند، به‌آساني ناديده مي‌گيرند. به عبارتِ ديگر، ثفسيرهايي هستند يكجانبه و غيرِ منطقي يا با تحميلِِ منطقِ شخصي به متن به روشِ ’استبدادِ شرقي‘. امّا كوششِ من اين بوده است كه تحليلِ‌ام از اين متن خودسرانه يا با خود در تناقض نباشد و بتواند بر منطقِ متن، دستِ كم از زاويه‌اى، نوري بتاباند.

البته، حافظ در سنتِ ادبيِ كلاسيكِ زبانِ فارسي شاعر بسيار مهمي ست، و از بسياري جهت‌ها پايان‌بخشِ اين سنّت در عالي‌ترين سطحِ نمودِ آن است. اما حافظ ‌پرستيِ كنوني به نظرِ من بيمارگونه و بي‌منطق است، هرچند كه اين گونه ’فهم‘، و هر گونه فهم، از ديدگاه هرمنوتيكىِ گادامرى يا دريدايى، از جهتِ آن كه ’فهم‘ است و ’هست‘، براي خود در جوارِ ديگر فهم‌ها جايي داشته باشد. به هر حال، به گمانِ من، فهم‌ها، البته، گوناگون‌اند. اما برابر نيستند. اگر چه يك داورِ فهمِ مطلق در ميان نيست كه در باره‌ي درجه و نسبتِ فهم‌ها داورى كند، به هر حال، اين را همه مي‌دانند كه فهم داريم تا فهم! سرانجام اين كه، گويا داوري به نام زمان هم هست كه داوري‌هاي درست‌تر و دور­ و­ درازتري دارد.

م : به نظر شما با کتاب ’عرفان و رندي درشعر حافظ‘ ديگر جايي براي ’عالمِ اسرار‘ نمي‌ماند كه ديوانِ حافظ، به قولِ فال‌گيرندگان‌اش، ’كاشفِ‘ آن باشد؟

آ: من البته كوشيده‌ام يك فهمِ منطقى، كه با ميزان‌هاي فهمِ مدرن سازگار باشد، از اين ديوان ارائه دهم. در چنين فهمي جايي براي ’عالمِ اسرار‘ به معناي قرونِ وسطاييِ آن نيست، هر چند فهمنده‌ي مدرن به محدوديتِ امكانِ فهمِ خويش آگاه باشد و بدان اقرار داشته باشد، چنان كه امروزه هست و دارد. اما، بديهي ست كه براي كساني كه به ’عالمِ اسرار‘ باور دارند، حافظ همچنان ’كاشفِ هر راز‘ باقي خواهد ماند.

م : آنچه مسلم است اين است که کتاب" عرفان ورندي درشعر حافظ " به کشفياتِ بزرگي دست يافته و توجه بسياري را به خود جلب کرده و به همين دليل واكنش‌هاي فراوان، چه منفي چه مثبت، نسبت به اين کتاب ابراز شده است. آيا شما همچنان به آنچه در اين کتاب نوشته‌ايد معتقد ايد ؟ آيا نيازبه بازنگري ديگري در آن نيست؟

آ: همچنان كه گفتم، من نه تنها به آنچه در اين كتاب گفته ام باور دارم، بلكه هر چه زمان مي‌گذرد، بيشتر باور مي‌كنم كه راهِ درست را رفته ام، هر چند كه به تنهايي راهِ دشوار و ناكوفته‌اي را رفته‌ام براي نخستين بار. با اين‌همه، به مطالعه‌ىِ خود ادامه داده‌ام و براي تكميلِ بحث‌هاي اين كتاب يادداشت‌هاي فراوان فراهم كرده‌ام و از متن‌هاي صوفيانه نيز شاهدهاي بسيار در تآييدِ برداشت‌هاي آن بيرون آورده‌ام كه در آينده به نشرِ كنونيِ آن خواهم افزود.


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
Design: H&S Media Ltd