آريل
دورفمن در روز ششم ماه مه 1942 در آرژانتين متولد شد. اسم اصليش ولاديميرو
است. پدر و مادر آريل که از شيفتگان ولاديمير ايليج اوليانف لنين بودند اين
نام را بر او نهادند. آريل درخاطرات خود اشاره به زماني ميکند که پسري نه
ساله بود و در آمريکا زندگي ميکرد. ميگويد در آن سن و سال نام ادي را بر
خود نهاد تا بيشتر به اسامي آمريکاييها شبيه باشد. اما هنگامي که خانواده
به شيلي نقل مکان کردند، اسم وسط خود آريل را براي خود انتخاب کرد.
پدر آريل از مردم اهالي اودسا در اوکرايين و مادرش متولد کيشنيوف (پايتخت فعلي
مالديو) است. شرايط روزگار ايندو که هنوز همديگر را نميشناختند به آرژانتين
پرتاب کرد. آنها در آرژانتين با هم آشنا و سپس ازدواج کردند. وقتي آريل دو
ساله بود، رشد سرطاني فاشيزم در آرژانتين خانواده او را مجبور به مهاجرت به
آمريکا کرد.
وقتي آريل دوازده ساله بود، مکارتيزم در آمريکا در اوج جنايت بود. پدر آريل
يک بار ديگر از جامعهاي که چپ بودن جز حرمان و بدبختي و رنج و شکنج و زندان
چيز ديگري نصيبت نميکرد، به شيلي گريخت.
آريل دورفمن شاعر، رمان نويس، نمايشنامه نويس، فيلمساز و منقد ادبي ست.
در دهه هفتاد در دانشگاه شيلي تدريس کرده و از مشاوران پرزيدنت سالوادور
آلنده بوده است. اولين رمان او به نام باران سخت که در سال 1990 به انگليسي
منتشر شد، پيش از اين در سالهاي هفتاد همزمان با روي کار آمدن ژنرال پينوشه
به زبان اسپانيولي منتشر و باعث تبعيد ده ساله نويسنده شده بود. آريل اين
دوره تبعيد را در کشورهاي اروپايي و در آمريکا گذرانده و در همين دوره کتاب
معروف آخرين ترانه مانويل سندرو( ۱۹۸۷)، آخرين والتز در سانتياگو و اشعار
تبعيد و گمشدگان ( ۱۹۸۸) را منتشر کرده است. يکي از کارهاي نمايشي او به
نام مرگ و کلفت
( ۱۹۹۲)، در سال ۱۹۹۴ به کارگرداني رومن پولانسکي به فيلم در آمد. از کارهاي
ديگر دورفمن مي توان به خانهام در اتش است ( ۱۹۹۰)، کونفيدنز ( ۱۹۹۵)، به
جنوب رفتن، به شمال نگاه کردن، اشاره کرد.
دورفمن شاعر روزهاي سخت رنج و شکنج و رسوا کننده تباهيهايي ست که حکومت
ديکتاتوري پينوشه بر مردم شيلي تحميل کرده بود. زبان شعر دورفمن به سادگي
يک صحبت معمولي روزانه است اما دردهاي جانگداز درونش بر قلب خواننده آوار
ميشود. دورفمن، شاعر لحظههاي طاقتگير شکنجه در سياهچالهاي مخوف ديکتاتورهاست.
شاعر گمشدگان، شاعر اجسادي که به ناگاه بر آبهاي جاري رودخانه ها پيدايشان
ميشود و هيچ اسم و رسمي ندارند. شاعر آدمهايي ست که شناسنامه خويش را به
همراه ندارند، آناني که نه در زندگي نه در مرگ شناسايي نخواهند شد. شاعر
زناني است که شوهرانشان از کار به خانه باز نگشتهاند، زناني که هنوز نيز
منتظر بر درگاه ايستادهاند. شاعر مادراني که با عکسهاي فرزندانشان شبانه
به خواب مي روند و روزانه به خيابان خطر مي کنند.
دورفمن شاعر رنجهاي خود نيز هست.
اميد
پسرم از هشتم ماه مه سال پيش تا کنون گم شده است
او را بردند وگفتند
فقط چند ساعتي خواهد بود
گفتتد
يکچند سئوال معمولي خواهند پرسيد.
از آنوقت که اتوموبيل رفت
اتوموبيلي که شماره نداشت
هيچ ردي از او به دست نياورديم.
اما حالا بعضي چيزها عوض شده
از يکي از رفقاش که به تازگي از زندان آزاد شده شنيديم که
پنج ماه پس از بازداشتش
در ويلا گريمالدي زير شکنجه بوده است،
و در اواخر سپتامبر
در خانه سرخ زير استنطاق بوده است
خانه اي که يکوقتي به گريمالديها تعلق داشت.
ميگويند صدايش را تشخيص داده اند
ميگويند فريادش را.
چرا کسي نيست که به من بگويد
چگونه زمانه ايست اين
چگونه دنيايي ست
چگونه کشوري؟
ببين چه ميگويم
چگونه مي شود که
خوشحالي پدري
خوشحالي مادري
به اين باشد
که بدانند
هنوز نيز فرزندشان زير شکنجه است؟
معني اش اين است که
پنج ماه پس از بازداشتش
زنده بوده است
و بزرگترين اميدمان اين است
که دريابيم
سال بعد
آنها هنوز نيز او را شکنجه مي کنند
هشت ماه بعد
چشمش به پرنده بود
خدايا از اينکه اين دادخواست را
برايت مي فرستيم
بر ما ببخشاييد.
اما هيچ جاي ديگري برايمان باقي نمانده است
خونتا جوابمان را نميدهد،
روزنامه مسخره امان مي کند
و سکوت اختيار کرده است
دادگاه استيناف وقعي نمي نهد
و شکايت وکيل مدافع را تحويل نمي گيرد.
دادگاه عالي،
دستور داده است سکوت کنيم
و دست برداريم
و هيچ مرکز پليسي
جرأت نمي کند
شکايت خانواده اش را تحويل بگيرد.
خدايا!
تو
تو که همه جا هستي
تو نيز در گريمالدي بوده اي؟
مي گويند هيچکس
هرگز
کلونياديگنيداد
بازداشتگاه خيابان لوندرز
و طبقه بالاي ساختمان آکادمي ارتش را
ترک نخواهد کرد.
تو آيا توانسته اي از آنجاها خود را رها کني؟
اگر توانستهاي و اگر درست است که همه جا حضور داري
لطفاً جوابمان را بده.
وقتي که آنجاها بودي
فرزندمان را نديدي
جراردو را؟ خداي من
او که در کليساي خود تو تعميد شده بود.
جراردو،
شادترين و شيرينترين از ميان چهار فرزند.
اگر او را به خاطر نميآوري
مي توانيم عکسش را برايت بفرستيم
از آن عکسهايي که
روزهاي يکشنبه
در پارکها گرفته مي شود.
آخرين باري که او را ديديم
درست پس از شام بود
آن شب
هنگامي که در خانه را کوبيدند
ژاکتي آبي
و شلوار جين کمرنگي به تن داشت
حتا حالا هم بايستي همانها را در بر داشته باشد
خدايا!
تو که از همه چيزآگاهي
او را ديده اي؟
کيک ذرت
بانوي پير از همه چيز بي خبر بود
او را بردند
چراکه مادر ما بود.
چيزي نمي دانست
منظورم اين است که
هيچ چيز در مورد هيچ چيز نمي دانست.
يک لحظه فکرش را بکن.
حالا درد را کنار بذار، به حساب نيار
فکرش را بکن چقدراو را شوکه کرده اند.
هرگز فکرش را نميکرد
در اين جهان
اينگونه آدمياني نيز وجود داشته باشند
حدود دو سال و نيمي ميشود
و او هنوز به خانه بازنگشته است.
به آشپزخانه وارد شدند
و گذاشتند همانطور
کتري بر روي اجاق بجوشد.
وقتي که پيرمرد به خانه آمد
کتري برآتش خشک شده بود
پيش بند آشپزي پيرزن نيز بر جايش نبود
فکرش را بکن
چگونه به آنها نگاه کرده بوده است
براي دو سال و نيم
چگونه مي بايستي ...
به چشمبندي بينديش
که چشمانش را تيره و تار کرده است
براي دو سال و نيم
و همان مردان
که نمي بايستي درين جهان حضور داشته باشند
چندين باره بر او هجوم برده اند.
پيرزن مادر من بود
اي کاش
هيچوقت به خانه باز نگردد.
|