Vajeh Magazine :: نشريه واژه

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.

اخلاقِ سياسي
(رابطه سياست با علمِ اخلاق* و اخلاق)
انسان در جمع زندگي مي‌كند، يعني با ديگران. هر فرد يا گروه داراي منافع و علائقي است كه مي‌تواند با منافع و علائق فرد يا گروه ديگر در تطابق، يا در تعارض باشد. بعلاوه اينكه رفتار انسان برآيند محيط اوست. انسانِ فطريِ خوب يا فطريِ بد وجود ندارد. خوب يا بد معيارهاي جامعه‌اند. خوب آنهائي هستند كه به‌نفع فرد و جامعه براي تنظيم امور يك زندگي مسالمت‌آميز و مشترك است. بد تمام آن چيزي است كه به اين امر لطمه مي‌زند." جمع" در گذشته دور، كوچك و پراكنده بود. حدود دو هزار سال پيش، جمعيت دنيا دويست ميليون نفر بود. واحدهاي كوچك و پراكنده. در آن دوران هركس يا گروه، در جمعي متشكل از چند هزار، دور از ديگران، به‌عنوان واحدي بسته و بدون ارتباط با ديگران، حق داشت در تصورات خويش، خود يا آن " واحد" كوچكش را "محور" دنيا بداند. نه علمي وجود داشت و نه دانش و مبادلات فكري و فرهنگي. افكار و انديشه‌ها، يا تصورات و برداشت‌ها، در دايره‌اي بسته و محدود دور مي‌زدند. اين واحد بسته، بمنظور تنظيم امور جمعي خود، اخلاق و سنتي داشت كه كلِ آن واحد آن را، كم و بيش، مي‌پذيرفت.

آن " ارزش "ها براي تنظيم امور آن جامعه نيز كافي بود. در قرن نوزدهم جمعيت دنيا به يك ميليارد و ششصد نفر رسيد و در پايان سده دوهزار به بيش از شش ميليارد مي‌رسد. رشد جمعيت، تجمع ميليوني انسانها در شهرها و نيز پيدايش وسائل و تكينيك‌هاي مدرن حمل و نقل، ارتباطات و رسانه‌هاي گروهي انسانها را به‌هم "نزديك" و نزديك‌تر كرد و بازهم بيشتر " نزديك" خواهد كرد. انسانها ديگر نه‌تنها در"واحد"هاي كوچك و جدا از هم زندگي نمي‌كنند، بلكه مجبورند در واحدهاي ميليوني، شهرها، در كنار هم و در ارتباط با ديگران در سراسر دنيا زندگي كنند. اگر تا "ديروز" ، دِه، يا حتا شهري يا كشوري شيعه مذهب بود و " ارزش"هاي زندگي ويژه خودش را داشت با دِه ديگر كه اهل سُنت يا يهودي يا…، ارتباط چنداني نداشت. هر كس بنابر اعتقادات خويش، جدا از ديگران، زندگي مي‌كرد. امروز همه مجبورند در كنار هم و در همسايگي هم در دِه يا در شهر، يا در يك واحد سياسي (كشور) يا اتحادي از كشورها و… در دنيا زندگي كنند. وظيفه سياست سازماندهي و تنظيم امور اين واحدهاست تا همه بتوانند، با حقوقي يكسان، در كنار هم زندگي كنند. اگر برتري خواهي يك گروه مذهبي يا…، در شرايطي كه در ارتباط با ديگران نبود، ممكن بود، زيرا كه"همه" كم و بيش داراي يك مرام و مذهب بودند و چيز ديگري نمي‌شتاختند، امروز اين امر ديگر ممكن نيست. زيرا كه رشد جمعيت، تمركز آن در شهرها و "كوچك" شدن دنيا از راه ارتباطات و رسانه‌هاي گروهي و… هزاران "حقيقت" را در برابر هم نهاده است. اگر قرار باشد كه هر " گروهي" براي تحقق "حقيقت" مورد نظر خويش"جهاد" كند، در آنصورت جنگ همه با همه است. برنده نيروي "قوي‌تر" است و نه "حقيقتي" كه پيروز شده است. و جنگ يعني شكست كامل تلاش انسان براي يك همزيستي مسالمت آميز. جنگ خود جنايتي سازمان يافته بر عيله بشريت است. "حقيقتي" كه براي اثبات خويش نيازمند اِعمال بزرگترين جنايت‌هاست (جنگ)، حقيقتي جنايتكار بر عيله بشريت است. "حقيقتي" كه انسان را در برابر انسان قرار مي‌دهد و آنها را بنابر تعلقات نژادي، ديني و مذهبي، قومي و مليتي و… به‌خوب و بد تقسيم مي‌كند و با اِعمال قهر، به‌ويژه قهر حكومتي قصد به‌كُرسي نشاندن و تحقق"حقيقت مطلق" خويش را دارد، " حقيقتي" است كه كمتر از همه حقانيت دارد.

پس، شرايط زندگيِ جمعيِ ميليونيِ انسانِ امروزي مي‌طلبد كه " ارزش"ها از "حقوق" جدا شوند، تا فرد بتواند با بهره‌گيري از حقوقِ قانونيِ برابر (كه جمع، حكومت، آن را تأمين و تضمين مي‌كند) در محيطي سالم به‌انتخاب ارزش‌هاي خويش (كه فرد آن را تعيين مي‌كند) براي زندگي بپردازد. ارزش و حقوق، هر دو قواعد و قوانين لازم براي زندگي جمعي‌اند. ارزش، در معناي عام، يعني تمام آن چيزهائي كه انسان براي كسبِ آن تلاش مي‌كند. تمام آن چيزهائي كه پاسخگوي نيازها و آرزوها و روياهاي انسان است. ارزش مي‌تواند مادي يا معنوي، يا اجتماعي (احترام، اقتدار، آتوريته و…) باشد. ارزش به‌هنگامي كه رده‌بندي شود، به‌خوب و بد، موضوع اخلاق مي‌شود. ارزش‌هاي" اساسي"، ارزش‌هائي هستند كه براي يك زندگي مسالمت‌آميز لازم و ضروري‌اند. يعني هر"جمعي" ، جامعه‌اي، نيازمند" بندهائي" است كه آن جامعه را به‌هم پيوند دهد و با هم نگه دارد. بدون قانون، و بدون ارزش‌هاي اجتماعي، يعني معيارهاي زندگي مشترك و مورد پذيرش همه، هيچ جمعي پايدار نخواهد ماند. دگرگوني در ارزش‌ها، همواره در طول تاريخ زندگي اجتماعي انسان وجود داشته است و نيز خواهد داشت. ارزش‌ها مي‌توانند دگرگون شوند يا حتا از ميان بروند. جامعه انساني مي‌تواند، بنابر نيازها، ارزش‌هاي جديد توليد كند. در انجيل و تورات و… نه‌اثري از حقوق بشر بود و نه از حقوق اساسي، نه اثري از دمكراسي و اقتصاد بازار يا سرمايه‌داري و سوسياليسم بود. نمي‌توانست هم باشد. امروز در جامعه مدرن و مدني، اعتقاد يا عدم اعتقاد به‌خدا از حقوق اساسي انسان است. هيچ فردي به‌دليل "كفر " يا كفرگوئي، يا انتخاب دين و مذهبي ديگر، نه از حقوق اساسي‌اش محروم مي‌شود و نه كشتن او "حلال" مي‌گردد .

انسان، از دوران كودكي مي‌آموزد و تجربه مي‌كند كه در جمع و با انسانهاي ديگر زندگي كند. زندگيِ جمع بدون روابط و ضوابط، يعني بدون قاعده و قانون، ممكن نيست. اخلاق، مجموعة رفتار و معيارهائي است كه ما و پيرامونيان ما آن را معتبر مي‌دانند. اخلاق عمومي، يعني آداب و رسوم و سُنت. يعني قواعد و قوانين نانوشته شدهِ رفتارِ جمعي. يعني قواعدي كه رُعايت يا عدم رُعايت آنها آزاد است. معيارهاي اخلاقي، قانون وضع شده (حقوق و وظائف موضوعه) نيستند. رابطه ميان افراد جامعه با يكديگر است. رابطه كوچكتر با بزرگتر، پير با جوان، معلم با شاگرد، فرزند با پدر و مادر و…،. ارزش‌هاي اخلاقي نيز، چون ديگر ارزش‌ها، از بستر اجتماعي منتج مي‌شوند و بايد در خدمت فرد و جامعه باشند. هم فرد و منافع و علائق او مهم است و هم مصالح و منافع جمع. ميان ايندو بايد تعادل ايجاد شود. دمكراسي يك ارزش سياسي نوين است. حقوق بشر يك ارزش سياسي و اجتماعي جهانشمول و مطلق است. عدالت يك ارزش اجتماعي است، همچنان كه يك" فيلم" ارزشي فرهنگي است. دستور زبان، قانون اساسي، قانون مدني، تقسيم كار اجتماعي و… ارزش‌هاي رايج ديگري هستند كه زندگي اجتماعي انسان را تنظيم و ممكن مي‌كنند. ارزش‌هاي اخلاقي به‌ما مي‌آموزند كه چه چيزي "خوب" يا"بد " است. يعني كدام عمل را اجازه داري (حلال)، بستگي دارد (مستحب) يا اجازه نداري (حرام) انجام دهي. پس هر سيستم اخلاقي‌اي، هر اخلاقي، مجموعه‌أي از قواعد است، مجموعه‌أي از امور مُجاز، امور واجب و امور ممنوع است. علمِ اخلاق (اتيك)، علم رفتار انسان است. در زبان عاميانه، اتيك (علمِ اخلاق) اكثراً با خودِ اخلاق يكسان گرفته مي‌شود. اِتيك نه اخلاق، بلكه فلسفه اخلاق است، يعني اخلاق و عِلمِ اخلاق با هم است. علم اخلاق به يك عمل مشخص نمي‌پردازد، بلكه در جستجوي پرنسيب‌هاي اخلاقي و معيارهاي لازم براي سنجش رفتار و كردار "درست " است. يعني اينكه، علمِ اخلاق به ما مي‌آموزد كه با چه معيارهائي مي‌توانيم امري را" خوب " يا " بد " ارزيابي كنيم. علمِ اخلاق (اتيك) به بررسي عمومي و انتزاعي (تجريدي، ابتراكت) اخلاق مي‌پردازد، يعني معيارهاي سنجش اخلاق را بررسي مي‌كند. پس موضوع علمِ اخلاق (اتيك)، موضوع پندار، كردار و گفتار انسان در كل و در رابطه با انسانهاي ديگر است. در رابطه با انسانهاي ديگر، زيرا اين امر معيار سنجش انسانيت و انسان بودن است. ويژه‌گي‌هائي چون نژاد، قوم، جنسيت، مليت، دين و مذهب و… همگي امري اتفاقي است. فقط انسان بودن اتفاقي نيست. در واقع علمِ اخلاق، (اتيك) به‌قضاوت اخلاقي در باره پندار، كردار و گفتار انسان نمي‌پردازد، بلكه در سطحي عمومي- انتزاعي به‌تجزيه و تحليل روش و روش‌هائي مي‌پردازد كه بر اساس آنها قضاوتهاي اخلاقي از كردار و رفتار انسان به‌وجود مي‌آيد. به‌عبارت ديگر علمِ اخلاق رفتار و كردارِ فرد را در رابطه با انسان‌هاي ديگر مورد بررسي قرار مي‌دهد. پس علمِ اخلاق (اتيك) به‌دنبال معيارهاي ارزشي است كه تأمين و تضمين‌كننده منافع همه انسانها، يعني همه افراد جامعه باشد و نه صرفاً فقط بخشي از آن. علمِ اخلاق از خود مي‌پرسد كه منشاء اخلاق و معيارهاي ارزشي اخلاق كدامند؟ سرچشمه معيارهاي پنداري، كرداري و گفتاري ما از كجاست؟ آيا اين سرچشمه و معيار، نيروي فرا انسان و ترس از اوست؟ آيا منافع فرد تعيين‌كننده معيارها هستند يا منافع جمع؟ آيا ارزش‌هاي اخلاقي و معيارهاي سنجش آنها مطلق‌اند؟ يا با تغيير زمان و پيشرفت و دگرگون شدن شرايط زيست و در نتيجه رُشد معرفت انساني آنها نيز تغيير مي‌كنند؟ آيا اخلاق سنتي پاسخگوي نيازهاي انسان مدرن و زندگي مدرن است؟ آيا انسان تعيين‌كننده معيارهاست يا نيروي برفراز او؟ آيا " قواعد" ارزشي مربوط به‌اخلاق از پيش براي همه و هميشه روشن شده است. آيا معيارها بايد آزاد و انتخابي باشند يا اينكه انسان مجبور به‌پذيرش آنهاست. معيارِ، سنجش اخلاق و اتيك كدام است؟ معيارهاي " الهي" است يا معيارهاي انساني. معيار " رضايت خدا" ، و " ثواب در آخرت" است؟ يا معيار، انسان و فراهم آوردن شرايط همزيستي مسالمت‌آميز براي او در اين دنيا است؟ اخلاق و علمِ اخلاق قواعد و معيارهاي سنجشي‌اي هستند كه انسان بر اساس آنها و با تكيه بر تجربه و خِردِ نقادِ خويش شرايط يك زندگي بهتر براي همه را فراهم مي‌كند. يعني انسان و خدشه‌ناپذيري شرف و حثيت او تنها معيار سنجش اخلاق و علمِ اخلاق است. بنابراين، "خوب" آن فضيلتي است كه براي انسانها خوب و "بد " آن عملي است كه براي انسانها بد باشد. انسان خودش معيارهاي خوب و بد، يا معيارهاي " فضيلت" را تعيين مي‌كند. معيار اخلاق و علمِ اخلاق براي انسان آزاد، نه اوامر و دستورات از " بالا" ، نه عادت و سُنت، نه ترس از " عذابي سخت"، نه سهمي از " بهشت" و… نيست. انسان آزاد، انساني رها از" امر و نهي" و عادت، انساني فارغ از ترس از "مجازات" با آتش جهنم يا پاداش "بهشت" است. يعني او رها از مجموعة معيارهاي " بيروني " ، و تابع معيارهاي "دروني" خويش است. او بر اساس خردِ " خويش" با اراده‌أي آزاد، تصميم مي‌گيرد. تنها معيار او خدشه‌ناپذيري شرف و حيثيت انسان و سعادت و سربلندي اوست. رفتارِ براساس" عادت" يا "سُنت" ، يا آنچنانكه " رسم" است، يا تابع " امر و نهي" بودن يا تقليد كردن و… همگي داراي يك وجه مشترك‌اند. همگي از بيرون مي‌آيند. در چنين حالتي، انسان نه بر اساس اراده و تصميم آزادانه خويش، بلكه بر اساس " فشار" از بيرون رفتار مي‌كند. رفتار انسان براساس " امر به‌معروف و نهي از منكر" ، رفتاري بر اساس نيروي "فرا انساني" است. مي‌گويند كه آن نيرو "منشاء" آن معيارها است. آيا واقعاً هست؟ تقليد از ديگران يا "مراجع " ، برگشت به دوران كودكي انسان است. يعني دوراني كه انسان كوچك (كودك) به دليل عدم بلوغ خود مجبور به پيروي از بزرگترهاست. فرد بالغ، براي تعيين خوب و بد، خِردِ خود را بكار مي‌گيرد. در غير اينصورت او از خود سلب آزادي خواهد كرد. سلب آزادي‌أي كه او خود مقصر آن است. خِردِ نقاد او معيار سنجش است. اگر انسان مي‌خواهد آزاد باشد، بايد آزاد بينديشد. انسان آزاد بايد، ابتداء، خود را از اجبارات بيروني رها كند. اخلاق و علمِ اخلاقِ يك انسان آزاد رها از سيستم شلاق و نان قندي، يعني " مجازات"ها و "پاداش" هاست. پاداش يا مجازاتي كه از بيرون به او تحميل و براي او تعيين مي‌شود. از سوي چه كسي؟ فرقي نمي‌كند. كسي كه رفتار خويش را بنابر ميل و معيارهاي قضاوت ديگران براي كسب "پاداش" يا فرار از "مجازات" نظم مي‌دهد، عملاً نه آزاد كه "برده‌ "اي نامرئي و در اختيار ارادة بيرونِ خويش است. عنصر اصلي و سازنده جامعه مدني، انسان آزاد و قائم به خويش است. پذيرشِ (حتا اجباري) معيارهاي "بيروني" در تضاد با آزادي انسان و حق حاكميت او بر سرنوشت خويش و پيرامونش است. آزادي انسان يعني حق تصميم‌گيريِ مستقل و نيز پذيرش مسئوليت در قبال تصميمات و نيز حتا پيامدهاي ناخواسته آن. انسان در جمع زندگي مي‌كند. او سازنده و همزمان محصول جامعه است. اما در جامعه، بنابر كوچكي و بزرگي‌اش، صدها يا ميليونها منافع و علائق فردي وجود دارند كه بايد در چهارچوب مصالح و منافع عمومي عمل كنند. پس هيچ عضوي از اعضاي جامعه به اين معنا كه هرچه دلش خواست انجام دهد يا ندهد، آزاد نيست. مرز آزادي و خواستهاي او حقوق ساير افراد و نيز مصالح و منافع عمومي است. پذيرش اين واقعيت كه آزادي انسان بي‌كران، و بي در و پيكر، نيست و مرز آن حقوق ديگران است، اساس اخلاق و معيارهاي اخلاقي را تشكيل مي‌دهد. اما اين امر نه از سر ترس، بلكه انتخابي آگاهانه بمنظور تنظيم يك زندگي مشترك و مسالمت‌آميز است. يك نياز و ضرورت است. زيرا كه اصولاً، هدف و محتواي علمِ اخلاق (اتيك) تنظيم بهتر يك زندگي جمعي و مسالمت‌آميز است. يعني علمِ اخلاق تلاش مي‌كند كه انسان "بهترين" را انجام دهد. اما ريشه اخلاق و اِتيك در آزادي انسان است. يعني آزادي انتخابي كه در برابر "جبر" بيروني يا دروني قرار دارد. انسان آزاد بايد آزاد از " رسوم و عادت" ، يعني رها و آزاد از جبر بيروني و نيز رها از "فرمانهاي" بيگانه از او باشد. آزادي يعني حق تصميم‌گيري و انتخابي كه ميان خوب و بد. حيوان آزاد نيست. او انتخاب نمي‌كند. عمل او غريزي است. انسان انتخاب مي‌كند. براي انتخاب كردن بايد آزاد باشد. نظام سياسي بايد آزادي‌ها را تضمين كند تا انسان بتواند آزاد انتخاب كند. پذيرش آزادي، يعني پذيرش و قبول مسئوليت. مسئوليت و آزادي دو روي يك سكه‌اند. اخلاق انسان (پندار، كردار و گفتار او) امري يك بُعدي و "صراط‌المستقيم" نيست. رفتار انسان (اخلاق او) همواره تحت تأثير و شرايط محيط زيست اوست. راه و روش يا معيارهاي زندگي، از فرد به فرد، از گروه به گروه، از قوم به قوم، از ملت به ملت و…، متفاوت است. حركت حيوان غريزي است. ربطي به جمع و محيط او ندارد. در جمع اسلامي، در جائي حجاب لازم و ضروري است، در جاي ديگر روسري كفايت مي‌كند و در جاي ديگر زن مسلمان بايد "حجاب فطري" داشته باشد و در محيطي ديگر حجاب به تمامي نفي مي‌شود. قانونمندي زندگي اجتماعي به سادگي قانون در علمِ (به‌عنوان مثال) مكانيك نيست. در بازي فوتبال وظيفه بازيكنان روشن است: دفاع از دروازه خود و گل زدن به دروازه حريف. در زندگي اجتماعي معيارها به روشني "بازي" ها نيست. فضيلت سكوت مي‌تواند خوب يا بد باشد، مانند "حجاب اسلامي" . اطاعت مي‌تواند خوب يا بد باشد، بسته به‌شرايط. به‌عبارت ديگر براي " انسان خوبِ" بودن، تكليف نا روشن است. نيّت خوب داشتن حتا مي‌تواند دنيائي را به نابودي بكشاند. نيّت خوب اولين شرط پايه‌گذاري يك زندگي مسالمت‌آميز جمعي است. اما هرچند شرط لازم است، ولي كافي نيست. حزب‌الله با "نيّت خوبِ" ، بردن انسان به‌بهشت اسلامي، به آرمان شهر "انسانيت" دست به جنايت مي‌زند. او از سر ترس از " خدا " ، به وظيفه "امر به معروف و نهي از منكرش" عمل مي‌كند تا ثوابي كرده باشد و براي آن، به عنوان پاداش، به بهشت برود. كسي كه براي "پاداش" يا از سر "ترس" از مجازات‌اي كه در انتظار اوست (در اين يا آن دنيا فرقي نمي‌كند) كاري را انجام مي‌دهد يا نمي‌دهد، فقط يك برده است و نه انساني آزاد. به او از "بيرون" فرمان مي‌دهند و او اطاعت مي‌كند. پس، آداب و رسوم، و… هيچ يك معياري براي سنجش اخلاق يا اتيك نيستند. اين معيارها بسيار گوناگون و حتا متضادند. تنها معيار معتبر و جهانشمولِ علمِ اخلاق كه بايد اخلاق را با آن محك زد، انسان و خدشه‌ناپذيري شرف و حيثيت اوست. اخلاق و اتيك بايد در خدمت انسان باشد و نه در جهت محدود كردن يا سركوبي او. شرف و حيثيت انسان، يعني پذيرش و احترام به هر فردي، فقط به‌اين دليل كه او از نظر بيولوژيك يك انسان است. يعني بدون در نظر گرفتن نژاد، جنسيت، رنگ، دين و مذهب، عقيده و… شرف و حيثيت انسان امري عمومي و براي تمام انسانهاست، هرچند كه هر انساني موجودي براي خويش تك و غير قابل تكرار است. گفتم علمِ اخلاق در پي تعيين معيارهاي سنجش براي اخلاق است. اين معيار بايد براي انسان باشد و نه گروهي (ديني، مذهبي، نژادي، ملي و…) از انسانها. هدفِ علمِ اخلاقِ مهيا ساختن شرايط زندگي بهتر و مسالمت‌آميز انسانها در كنار هم، با ياري گرفتن از خِرد نقاد و تجربه انسان است. هدف از زيستن، زندگاني خوب است. زندگاني گذرا، زندگي براي "دارباقي" بي‌معناست. اساس زندگي، لذت بردن از نعم مادي و معنوي زندگي است. انسان نه داراي جسم، بلكه خودِ جسم است. جسم نيازهاي خود را دارد كه بدون ارضاي آنها، زندگي شاد و لذت بخش نخواهد بود. انسان هم داراي نيازهاي مادي است و هم نيازهاي معنوي. انسان هم نيازمند غذاست و هم نيازمند عشق و محبت، يا احترام و… سركوبي آنها، تحت هر نام و بهانه‌اي، دشمني با انسان است. ترس از لذت و تمتع، يكي از قديمي‌ترين ترس‌هاي اجتماعي انسان است كه همواره مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. زندگي داراي يك مفهوم اساسي است. انسان بدنيا مي‌آيد، زندگي مي‌كند و سپس از ميان مي‌رود. زندگي ادامه دارد و به پيش مي‌رود. زندگي جاي تكرار و تصحيح ندارد. آنچه رفت بر نخواهد گشت. بايد همواره پيش از عمل، انديشيد. زندگي مانند علوم دقيق، مانند رياضايات نيست، زندگي هنر است. در دوران زندگي نبايد در فكر مرگ و شهادت بود. اينكه مرگ مفهومي دارد؟ اينكه پس از مرگ دنيائي وجود دارد؟ كسي نمي‌داند. كسي از آنجا بازنگشته است. عده‌اي مي‌گويند كه بايد چنين باشد، زيرا كه آنها گويا به‌دنياي فرا انساني دست دارند. اما ما در اين دنيا زندگي مي‌كنيم. زندگي را بايد سامان داد. در جهت بهره‌گيري مادي و معنوي در اين دنيا و براي اين دنيا. تصور از زندگي مي‌تواند به‌تعداد زندگان باشد. هركس حق دارد تصورات ويژه خودش را داشته باشد. "زندگي در صدف خويش گوهر ساختن است" ، يك تصور است. "تارُك دنيا شدن" ، تصوري ديگر. بهره‌گيري از نعم مادي، تصوري ديگر، و… هركس آزاد است محتوا و راه و روش زندگي خويش را تعيين كند. فقط يك راه، آن هم "اجباري" ، بي‌پايه است. پس اخلاق و علمِ اخلاق بايد تنظيم‌كننده امور ما در اين دنيا باشند. در اين دنيا بايد براي اين دنيا بينديشيم. زنده‌گان اجازه ندارند زندگي را تحقير و مرگ را تقديس كنند. زنده‌گان زندگي را تقديس مي‌كنند. براي انسان زندگيِ پيش از مرگ مهم است. پس از مرگ، در آن دنيا، اگر دنيائي باشد، براي آن چاره‌اي خواهيم انديشيد. علم اخلاق بايد به‌بيان مضار و مزاياي رفتارهاي اجتماعي بپردازد. اما فراموش نشود كه اخلاق و اتيك هر دو نيز، خود، محصول انسان و جامعه اوست. يعني اخلاق و اتيك نبايد تبديل به امري مقدس و بر فراز او شوند. علمِ اخلاق ابزار زندگي بهتر انسانهاست. كساني كه " لذت" و بهره‌گيري انسان از زندگي را " گناه" مي‌دانند، از زندگي بيگانه‌اند. زيرا بدون بهره‌گيري‌هاي مادي و معنوي، احساس سلامت و خوشبختي ممكن نيست. مبارزه انسان، پيشرفت و ترقي و… همگي در خدمت زندگي بهتر در اين دنياست. به‌زندگي انديشيدن، فقط به‌معناي زندگيِ خويش (من) نيست. زندگي وجود دارد اما براي همه. وظيفه اخلاق نه " سرزنش" ديگران، كه تصحيح رفتار خويش است. آزادي انسان، اساس و پايه يك علمِ اخلاق نوين است. يعني پايه‌گذاري معيارهاي اخلاقي‌اي كه بايد در تطابق با جامعه مدني و پاسخگوي نيازهاي انسان در يك جامعه مدرن باشد. "وجدان" انسان نيز در رابطه‌اي تنگاتنگ با آزادي انسان است. "وجدان" يعني مجموعه‌أي از ارزش‌ها. يعني سيستمي از "خوب"ها و"بد" ها. ناراحتي وجدان هنگامي رُخ مي‌دهد كه انسان عملي بر خلاف "اصول" خود انجام داده باشد. بدون آزادي در انتخاب، ناراحتي وجدان نيز معناي خود را از دست خواهد داد. زيرا كه "اصول" يا ارزش‌هاي اخلاقي "عمومي" شده‌اند . از بيرون هستند. همه آنگونه و براساس آن معيارهاي فرافردي عمل مي‌كنند. و چون همه آنگونه عمل مي‌كنند، پس "درست" است. علت وجود علمِ اخلاق، و نيز اخلاق، اختيار و آزادي انسان است. او آزاد است انتخاب كند. پس در برابر انتخاب خويش و پيامدهاي (حتا ناخواسته آن) مسئول است. ارزشي كه از بيرون به انسان تحميل شود، هم از او سلب آزادي مي‌كند و هم او را مبرا از پيامدهاي آن خواهد ساخت. انسان زماني قائم به ذات و خويشتن خويش مي‌شود كه از "توده " بيرون آيد. در جمع زندگي كند، اما فرد باقي بماند. اخلاق اجتماعي، اخلاق سياسي نيست. علمِ اخلاقِ اجتماعي مربوط مي‌شود به‌رفتار فرد و آزادي‌هاي او. در اخلاق عمومي، پذيرش معيارهاي اخلاقي وظيفه نيست، فردي و اختياري است. فرد مي‌تواند در برابر بزرگترها از جاي خويش بلند شود يا نشود. يعني اخلاق و علمِ اخلاق به‌فرد مي‌پردازد، به اين معنا كه انسان (فرد) با حقِ آزاديِ انتخابش چه كند. اخلاق سياسي بر خلاف اخلاق (اجتماعي)، به‌امور جمع مي‌پردازد. يعني در رابطه با منافع و مصالح جمع عمل مي‌كند تا زندگي جمعي را به‌بهترين نوعش عملي سازد. در سياست، بر خلاف اخلاق و اتيك، نتيجه مهم است و نه اعتقاد " قلبي" يا "عقلي" فرد. يعني نتيجه عملكرد تعيين‌كننده است و نه انگيزه آنها. سياست هم "پدر" دارد و هم "مادر". كساني كه سياست را به‌عنوان امري "بي‌پدر مادر" تبليغ مي‌كنند، نه سياست را ميشناسند و نه معيارهاي اخلاقي سياست را. اما سياستمداران همواره در معرض تماشاي مردمند. يعني هر خطاي آنها، فوري، مشاهده خواهد شد. در ميان سياستمداران نيز، كم و بيش، همان ميزان "خطاكار" يا "شارلاتان" وجود دارد، كه در ميان شغل‌هاي ديگر. اما ديگران در معرض تماشا و قضاوت دائمي و عمومي قرار ندارند. براي علمِ اخلاق (اتيك) انگيزه‌ها بسيار مهم و تعيين‌كننده‌اند. زيرا فرد رفتارش را منتج از انگيزه‌أي درست انتخاب مي‌كند. سياست به‌نتيجه مي‌نگرد. براي سياست مهم نيست كه چه كسي و با كدام انگيزه يا دليل مست رانندگي نمي‌كند. مهم اين است كه او به‌هنگام مستي رانندگي نكند. از سر ترس از پليس، مجازات مالي، ترس از تصادف، خسارت، و… اما براي اتيك انگيزه "خوب" فردي يك انتخاب آزادِ درست، تعيين‌كننده است. يعني در اينجا انسان آزادانه، نه از ترس يا مجازات، از روي خِرد در جهت منافع خويش و جامعه، از ميان دو امكان، مستي يا هوشياري به‌هنگام رانندگي، يكي را انتخاب مي‌كند. عمل او، عملي مسئولانه در برابر آزادي او است. سياست براي رسيدن به‌نتيجه‌أي معين، حتا اِعمال قهر (جريمه، و…) مي‌كند. سياستمدار تمام آنهائي را كه مست رانندگي نمي‌كنند شهرونداني "خوب" مي‌داند، علمِ اخلاق فقط آنكساني را "خوب" مي‌داند كه آزادانه و از روي خِرد تصميم به‌عملي گرفته‌اند كه به‌نفع فرد و جامعه است. اخلاقِ سياسي داراي سه محور اساسي است:
1- آيا اهداف و برنامه‌هاي سياست درست هستند؟
2- آيا ابزار تحقق برنامه‌ها و اهداف درست هستند؟
3- آيا رفتار بازيگران صحنه سياسي (سياستمداران) درست مي‌باشد؟
علمِ اخلاقِ (اتيك) سياسي، خود را در درجه اول در نظام حكومت، در نهادها و ساختارهاي نظام بيان مي‌كند و نه در سياستمدار. سياستمدار بايد، به‌عنوان فرد و عضوي از جامعه، داراي همان معيارهاي اخلاقي‌اي باشد كه براي يك جامعه مدني و مدرن لازم و ضروري است. اتيك سياسي، يعني برقراري نظم و، ساختار سياسي‌اي كه همه آن را "حق" بدانند. و يا حق يكسان براي همه قائل شود. نظام سياسي بايد حافظ شرف و حيثيت تك تك انسانها باشد و نه فقط گروهي از آنها. و هرگز نبايد انسان را تبديل به‌ابزاري براي رسيدن به‌اهداف "عالي‌تر" يا "الهي" كند. در يك نظام سياسي غير عادلانه، نظامي كه انسانها را بنابر تعلقات نژادي، مذهبي، يا قومي و…، به خوب و بد تقسيم مي‌كند و ميان آنها تبعيض مي‌گذارد بايد، با قانون يا بي قانون، مقاومت كرد. حق مقاومت شهروندان، يعني (حتا) مقاومت و مخالفت و رعايت نكردن و زير پا گذاردن "قانوني" كه حق نيست. مقاومت مي‌تواند غيرفعال، يعني فقط سرپيچي از قانون و دستورات حكومت‌گران باشد (فردي يا جمعي، اعتصاب، بايكوت، تظاهرات و…) يا مقاومتي فعال در خارج از محدوده "قانونيِ" حكومتگران تا (حتا)، استفاده از قهر عليه ارگانهاي حكومت باشد. در جامعه مدني سرپيچي شهروندان از قانون و قانون‌شكني‌اي آگاهانه براي كسب حق حاكميت خويش، شيوه‌اي به‌حق است. قهر الزاماً و فقط به‌معناي ا عمال خشونت نيست. بايد همواره در نظر داشت كه ناقض حقوق‌بشر و نيز "قرارداد اجتماعي" كيست؟ حكومت‌گران يا حكومت‌شوندگان؟ اگر حكومت‌كنندگان به "ناحق" حكومت مي‌كنند و ارگان‌ها و نهادهاي حكومت ناقض حقوقِ برابر همه شهروندان است، و حكومت‌گران حق مقاومت قانوني را از شهروندان سلب مي‌كنند، پس مقاومت خارج از محدوده " قانون" حكومت‌گران، حقِ هر شهرونداي است.

* اِتيك (Ethik)

تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
Design: H&S Media Ltd