خورشيد
بر پهنهي سربي سوزان آسمان از اضطراب ميسوخت. بر تپه، ضد هوايي با چشمان
پر از سوء ظن به آسمان مينگريست. بادِ ولگرد سوت زنان در خيابانهاي شهر ويرانه
ميگشت. گاه درِ خانهاي را به هم ميكوفت و گاه دفتر خاطراتي راكه گوشهاي
افتاده بود ورق ميزد. باد دور خود مي چرخيد و ميگذشت. ضمير كوچهها ازصداي
عابران تهي شده بود. مر گ در نگاه پنجرهها فرياد خاموشي داشت. شهر يك كابوس
بود.
بر تلي از ويرانهاي مرد خاك آلوده و عرق كرده سر بلند كرد. ساعت مچي زنانهاي
كه عقربههايش متوقف شده بود را به شدت در مشت فشرد. غبار را از روي صفحه
ساعت پاك كرد، لبخندي زد و بعد ديوانه وار خنديد. دوباره شروع به كندن كرد.
نسيم چون دوشيزهاي مهربان لحظاتي او را نوازش داد. صدايي مرد را به هراس
انداخت كه: « ميگها آمدن.» يك لحظه قلبش ايستاد. اما نه، صداي ماشيني بود
كه از انتهاي جاده كمر بندي بسرعت ميآمد. مردي از درون ماشين فرياد كشيد:
« از شهر برين بيرون مبادا دوباره بمباران بشه ...»
با دور شدن ماشين صدا نامفهوم شد. بي اختيار دستي تكان داد. سكوتي جهنمي
حاكم شد. به آسمان نگريست، خبري نبود. بر تپه، ضد هوايي به دور خود ميچرخيد.
به آنسوي خيابان نگاه كرد. پيرمردي با دو زن در خرابه ها جستجو ميكردند.
و هر از چند گاهي چيزي در زنبيل مي انداختند. باد حرفهاي آنان را بريده بريده
مياورد: « امروز رو شانسيم، آره.»
مرد دوباره شروع به كند ن كرد. خاك را بيامان ميكند. نفس در سينه زمان
حبس شده بود. صداي چند تير ضد هوايي او را به خود آورد. نميخواست به آسمان
نگاه كند، اما نگاه كرد. نه خبري نبود. نميخواست به اطرافش نگاه كند، اما
ديد كه پيرمردي لنگ با دو زن سياهپوش به اين سوي خيابان آمدند. شقيقههايش
به شدت ميزد. نفس عميقي كشيد، ديگر هيچ چيز مهم نبود: مگر بود؟ ... از خودش
پرسيد.
پير مرد و زنها از صداي ضِدهوايي ترسيده بودند. پس از لحظاتي صداي آژير
خطر در تمام شهر پيچيد. چون زوزهي گرگي گرسنه در زمستاني سرد.
خسته با خودش گفت: همينها هم كه پيدا كردم كافيه. از تل خاك وآوار پايين
آمد و پاي ديوارمخروبه نشست وبه آن تكيه زد.
دوزن،يكي لاغروتكيده، وآن يكي كه ازفرطِ چاقي به زحمت راه ميرفت ازجلويش
ردشدند. بيآنكه به اونيم نگاهي بياندازند: يا مولا!
پيرمرد لنگِ آبله رو، به دنبالشان ميآمد در حاليكه بقچهاي را به شدت در
بغل ميفشرد، به مردِ نشسته كه رسيد دلسوزانه گفت: « ضد هواييه. مگه نشنفتي؟
الانه ميگها ميان.» مردِ نشسته جواب نداد. مردِ لنگ با سماجتي مبهم با صداي
بلند تر گفت: « با توام مگه از جان خودت بيزاري كه اينجوري بي خيال ولو شدي؟.»
چشمان پيرمردِ لنگِ آبلهرو چرخيد و بر زنبيل كنار مرد كه پارچهاي روي آن
كشيده بود خيره ماند. لبخند موذيانهاي زد. دندانهاي زرد و چركين پيرمرد
بيرون زد .پرسيد: « ها حالا ملتفت شدم چيزي گيرت آمده نميخواي با ما بياي.»
سكوتِ مرد او را لجوج تر كرد. در سكوت مرد چيز مرموزي بود. براي اينكه اطمينان
مرد را جلب كند گفت:« من يك دستبند طلا با اين قاشق چنگالهاي نقره پيدا
كردم.» و دست در بقچه كرد و جلوي چشمان مرد گرفت: « مي بيني ها.» سكوتِ مرموز
مرد او را بيش از پيش تحريك ميكرد .يكي از زنها كه حالا دور شده بود فرياد
زد:
بيفت راه حالا چه وقت خوش و بش كردنه.
الانه ميام شما بريد ميرسم بهتان .
پيرمرد در چشمهايش خيره شد. شايد ميخواست راز سكوتش رادر نگاهش بخواند.
اما مرد به نقطهاي دور خيره شده بود و گويي در جاي ديگري سير ميكردوهيچ
جوابي درنگاهش خوانده نميشد.
پيرمردِ لنگِ آبلهرو، به زنبيل خيره شد، شايد ميخواست حدس بزند درون آن
چيست؟ با خود گفت : « بايد چيز قيمتي پيدا كرده باشه نمي خواد لو بده.» لبخند
موذيانهاي زد و پرسيد: « چيز قيمتياي پيدا كردي مگه نه؟ » مرد جوابي نداد.
پيرمرد ناخود آگاه از كوره در رفت و گفت: « بابا ما كه بخيل نيستيم يا نميخوايم
لو ت بد يم. هر چي پيدا كردي مال خودته.» مردِ نشسته گويي از عالم ديگري
ميآمد. نگا ه سردش را به پيرمرد انداخت زير لب زمزمه كرد: « آره خيلي قيمتي.»
آنگاه زنبيلش را پيش كشيد و به داخل آن دست برد. چشمان پيرمرد حريصانه له
له ميزد. مرد دستش را همراه جسمي بيرون آورد و گفت: « اين دست بريده مال
پسرمه ... اين پاي تا قوزك مانده مال زنمه ... اما اين چشمها اين چشمهاي
از حدقه درآمده ، نميدانم ... نميدانم مال كيه . . .
پيرمرد با دهان باز مانده وچشماني ازوحشت دريده به دستان مرد براي لحظاتي
خيره ماند. به خود آمد! چند قدمي تلوتلو خوران عقب رفت و شروع به دويدن كرد.
ضدِ هواييها بيامان ميغريدند. هواپيماها رسيدند.
مرد، قيمتيهايش را بر سينه فشرد و چشمانش را بست . |