ديويد
هربرت لارنس David Herbert Lawrence نويسندهي انگليسي در سال ۱۸۸۵
زاده شد .
او چهارمين فرزند از پنج فرزند يک خانوادهي متوسط بود .
۲۶ ساله بود که مادرش را، که بگونهاي شگفت و غير طبيعي دوست ميداشت، از
دست داد واين اتفاق اندوهي سنگين بر روان او آوار کرد. اما چند هفته بعد
از مرگ مادر، نخستين اثر خود را به نام The White Peacock را به چاپ رسانيد
.
لارنس در طول زندگي خود به سفرهاي بسياري رفت و سرزمينهاي شگفت انگيزي
چون مکزيک و استراليا و ايتاليا براحساس شاعرانهي او اثري عميق گذاشتند
.
وي درسال ۱۹۲۵براي هميشه به اروپا باز گشت ودر ۱۹۲۸داستان Lady Chatterley's
Lover را انتشار داد . و سر انجام پس از انتشار اين داستان که آخرين و معروف
ترين کار وي به شمار ميآيد در سال ۱۹۳۰ در چهل وپنج سالگي چشم ازجهان فرو
بست .از دي.اچ. لارنس افزون بر داستانها و سفر نامهها در حدود هزار قطعه
شعر باقي مانده است که همه از احساسي واقعي برخوردارند. پيانو يکي از معروف
ترين کارهاي آغازين اوست که گو اينکه ظاهرا ً ساده به نظر ميرسد اما حاوي
نکات ظريفي است.
در زير،هشت نمونهي ترجمه ازاين شعررا ميخوانيد.
( نام مترجمين به ترتيبِ حروفِ الفبا منظور شده است.)
D . H . Lawrence
Piano
SOFTLY, in the dusk, a woman is singing to me;
Taking me back down the vista of years, till I see
A child sitting under the piano, in the boom of the tingling strings
And pressing the small, poised feet of a mother who smiles as she sings.
In spite of myself, the insidious mastery of song
Betrays me back till the heart of me weeps to belong
To the old Sunday evenings at home, with winter outside
And hymns in the cozy parlor, the tinkling piano our guide.
So now it is vain for the singer to burst into clamor
With the great black piano appassionato. The glamour
Of childish days is upon me, my manhood is cast
Down in the flood of remembrance, I weep like a child for the past.
ترجمه: سيامک بهرام پرور
پيانو
نرم نرمك
غروب هنگام
زني برايم آواز مي خواند
و مرا
در گستره ساليان
واپس مي برد
تا آنجا كه كودكي مي شوم
نشسته زير پيانو
در هياهوي سيمهاي مرتعش
كه پاهاي كوچك و آويخته مادر را مي فشارد
…مادري كه لبخندزنان
آواز مي خواند !
* * *
نه به دلخواه من
سلطه موذيانه موسيقي
بازم مي گرداند،
خائنانه !
تا قلبم
اشتياق عصرهاي يكشنبه ديرسال را
زار بزند !
آنگاه كه زمستان پشت در است و
سرودواره هاي كنج اتاق نشيمن و
لاي لاي پيانو پيشاپيش مان !
* * *
چه بيهوده است اكنون
انفجار صداي خواننده و
آواي شورانگيز پيانوي بزرگ سياه !
جادوي خردسالي
سايه مي افكند بر سرم ،
بزرگساليام
در جريان خاطره محو مي شود ،
تا چونان كودكي
براي گذشتهام گريه كنم !
ترجمه: عبدالرضا سالک
پيانو
آرام، در تاريك روشن، زني برايم ميخوا َند
و مرا به تماشاي منظرهي سالهاي گذشته مي كشاند
تا آن كه كودكي را مي بينم كه
زير ِ پيانو، ميان ِ خروش ِ تارهاي پرطنين ِآن نشسته
و پاهاي كوچك و هدفمندِ مادري را مي فشارد كه
لبخند زنان سرگرم ِ خواندن است.
بي آنكه خود بخواهم، چيرگي ِِتدريجي برآهنگ،
مرا به گذشتهها مي كشاند
تا آنكه قلبم بياد يكشنبه غروبها در خانهام مويه سرمي دهد،
آنگه كه بيرون زمستان بود و در نشيمن ِدنج، سرود خواني برقرار
و جيرينگ جيرينگ ِ پيانو راهنمايمان.
پس اكنون براي آواز خوان كاري ا ست عبث
كه با نواي ’پراحساس ِِ پيانوي بزرگ ِ سياه، همهمه بپا كند.ِ
فريبند گي ِروزهاي كودكي، مرا در خود گرفته،
بزرگساليام بدرونِ سيلابِ خاطرهها افكنده شده،
چون كودكي به ياد ِ گذشته مويه مي كنم...
ترجمه: سودابه صالحي
پيانو
آرام آرام ، در شامگاه
زني براي من آواز مي خواند ...
و مرا بر مي گرداند به چشم انداز سال هاي دور
تا آنجا که مي بينم ؛
کودکي در طنين زنگد ار زه ها زير پيانو نشسته
و مي فشارد ؛
پاهاي کوچک و موزون مادري را
که لبخند بر لب مي خواند ...
بي آنکه بخواهم ؛
تسلط موذ يانه ي آواز
مرا به گذ شته تسليم مي کند
تا جايي که قلبم براي آن وابستگي ها
زار مي زند ...
غروب يکشنبه هاي قد يمي در خانه ،
بيرون زمستان است
سرودهاي مقدس در فضاي گرم اتاق نشيمن ...
و طنين پيانو است که به ما جهت مي دهد ...
اکنون ؛ چه بيهوده است
که خواننده با تمامي احساسش
به روي پيانوي بزرگ و سياه مي کوبد
و هياهو به راه مي اندازد ...
فريبند گي روز هاي کودکي مرا فرا گرفته
و بزرگسالي ام در سيلاب خاطرهها
سقوط کرده است
چونان کودکي ، براي گذ شته
گريه مي
کنم ...
مينا صديقي پور
پيانو به آرامي ...
در شامگاهي
يک زن برايم آواز مي خواند
آواز او مرا به دورهاي زمان مي برد
تا آنجا که ؛
کودکي را مي بينم که درغوغاي سيم ها
در زير پيانو نشسته
و پاهاي کوچک و موزون مادر را
که لبخند بر لب مي خواند ؛
مي فشارد ...
رها از خويش
سلطهي موذيانهي آواز
تسليم گذشتهام مي کند ،
تا قلب من مي گريد
براي خاطراتم ...
براي غروبهاي يکشنبه ، در خانه
با
زمستان بيرون ِدر
و نغمهي روحاني در سرسرايي آرام
طنين
پيانو، راهنماي ما
اکنون ، بيهوده است که آوازه خوان
با نواختن بر پيانوي سياه ِ بزرگ
غرشي
به پا کند
فريبندگي ِ روزهاي کودکي مرا در خويش
گرفته ...
بزرگساليام در سيل خاطرات د لتنگ است ،
من مانند کودکي
براي گذشته ميگريم ...
ترجمه: فرزين فرمانيان
پيانو
آرام ... غروب هنگام ...
آواي زني که برايم مي خواند ؛
به دور دستهاي انديشه مي بَرَدَم
آنجا که کودکي در هياهوي سيمها
در زير پيانو؛
پاهاي کوچک و موزون مادر را،
که لبخند زنان مي خواند
مي فشارد ...
بيخود از خويشتن خويش
سوار بر بالهاي آواز
خود را به گذشته ميسپارم تا ...
قلب من مي گريد ،
براي يادهايم ؛ غروبهاي يکشنبه در خانه
با زمستان بيرون ِدر
و نغمههاي روحاني در سرسرايي آرام
رهسپار با طنين پيانو ...
و اينک چه بيهوده است براي آوازه خوان
که با نواختن بر پيانوي سياهِ بزرگ ،
غوغايي به پا کند ...
فريبندگي روزهاي کودکي
در خويشم گرفته است ...
بلوغ من در سيل خاطرات افسرده است
من مانند کودکي
براي گذشته مي گريم ...
ترجمه: جمشيد مهاجر
پيانو
در تاريک روشن پرتو نور ، زني به آهستگي برايم ترنم مي کند
و مرا با خود به گذشته هاي دور مي برد ...
آنجا ، در زير پيانو ، کودکي در طنين غرش ساز نشسته
و پاي کوچک و بيحرکت مادرش را که تبسم کنان آواز مي خواند ، مي فشارد
به رغم باورم اما، تسلط افسونگر آواز
به گذشته مي فريبدم ، آنقدر که دلم بر تعلقگاهش مي گريد ...
به آن عصر يکشنبههاي قديمي درخانه
به هنگام زمستان
و سرود خواني در راحت اتاق پذ يرايي
و طنين صداي پيانو که راهبرمان بود ...
و حال اي آوازه خوان ! بيهوده هياهو مکن
زيرا که شور اين تيره ساز زبردست
مرا چنان مسحور دوران کودکيام مي کند
که بزرگيام در سيل خاطراتش گم مي شود
و من چون کودکي به ياد گذشته مي گريم ...
ترجمه: عليرضا مهدي پور
پيانو
نرم نرمك نغمه مي خواند براي من زني تنگ غروب
برده آوازش مرا در دوردست روزگاران، وه چه خوب!
كودكي زير پيانو با طنين رشته هاي مرتعش
مي فشارد پاي او را كه ظريف است و به حال قوس و كش
طفل بازيگوش بازي مي كند با پاي مام ناز خود
مي زند لبخند مادر در ميان خواندن آواز خود
مي شوم مفتون آن آوازفتانش ولي ناخواسته
اشك مي ريزد دلم در حسرت و دلتنگيي ناكاسته
قلب من در حسرت يكشنبه ها با آن زمستانهاي سرد
خانه اما گرم و ما را خواندن آوازمان سرگرم كرد
ما به آواز و سرود و آن پيانو در طنيني طرفه بود
آن طنين و آن ترنم رهبري مي كرد ما را در سرود
مي گذارد هر قدر سنگ تمام آوازخوان در اين سرود
با پيانوي بزرگ تيره در شور و نوا، اما چه سود
باز بيهوده است چون ياد زمان كودكي، ايام دور
كرده است افسونم و از خويش بيخود، رفته از يادم غرور
برده سيل خاطراتم بر فنا اين هيبت مردانه گي
اشك مي ريزم براي كودكي، آن دوره ي دردانهگي
ترجمه: سيمين ناصري
پيانو
در گرگ و ميش غروب
زني برايم مي خواند
- با صدايي نرم و دلنشين -
و مي برد مرا
به گذشته
اي دور
به آنجا
که کودکي را مي بينم
نشسته در
زير پيانو
- در هياهوي
تارهاي مرتعش -
و مي فشارد
پاي کوچک مادرش
را
که مي خواند
با لبخندي دلنشين.
با وجودِ خودداريام
اين آواي
باعظمتِ مرموز
برمي آشوبد
مرا
و گريان مي گويد قلبم
که من به همان غروب هاي يکشنبه
- غروبهاي زمستاني -
تعلق دارم.
به همان زمان
که سرودهاي سپاسگزاري
را مي خوانديم
در نشيمن گرم و راحتمان
و همراه با ما بود
پيانو.
اکنون
چه فايده
که غريو بلندي بر آورم
در اوج پر شور
ملودي هاي پيانو.
طلسم روزهاي کودکي
مرا گرفته
است.
بزرگساليام را
سيلاب خاطرهها
شسته است.
....چه کودکانه
براي گذشته مي گريم.
|