Vajeh Magazine :: نشريه واژه

1- واژه ، نشريه ای است مستقل وآزاد و به هيچ گروه ، حزب و جمعيتی وابسته نيست.
2- " واژه " از چاپِ مطالبِ درج شده در سايت های ديگر معذور است."
3 - واژه، درويرايش مطالب آزاد است.
4 - نظر نويسندگان لزومأ نظر واژه نيست.


دکتر نرگس روان پور
نگاهي به " درانتهاي آتش آيينه"
نوشته‌ي پوران فرخزاد
انتشارات کتابسراي تنديس


هنرمند با عرضه‌ي آنچه مي‌آفريند خود را به معرض داوري مي گذارد. کاري نه آسان! آنچه از عهده‌ي مردم غير هنري به دشواري برمي‌آيد، يا اصلاً برنمي‌آيد.
سخن از تازه ترين اثر پوران فرخزاد است، رمان « درانتهاي آتش آيينه» محتواي کتاب با اين عنوان نمادين از نظر من رماني است متفاوت با آنچه تا کنون با نام رمان به دست خواننده رسيده است.
جان کلام و عصاره داستان؛ نوعي حديث نفس است. سير زني است « از» خود « به» خويشتن خويش. تغذيه‌اي از درون، زني با نام رمزآلوده « شاخه نبات» - که ناچار «حافظ» را در ذهن تداعي مي‌کند – در برابر آيينه (تصوير يا شخصيت برتر خود) نشسته است به محاکمه، به داوري؛ « شاخه نبات به آينه که مي‌دانست حقيقت آنجاست نگاهي انداخت، زن سيمابي در آن جا بود و شورمندانه او را مي‌کاويد» ص ۱۵۸ کتاب زن در چهل سالگي، سن شکل گرفتن جهان بيني انسان، دگرگوني را مي‌آغازد، با نوعي عرفان – البته نه عرفان سنتي – با سلوکي سالک گونه؛ و در اين رهگذر پرهيب «حافظ» به گونه ايزد نگهبان و گاه پير و راهبر زن همه جا در زندگي زن حضور پيدا مي‌کند.
پديدار شدن «حافظ» در محل کار « شاخه نبات» (کتابخانه) خود خالي از اشارتي نيست، جايگاه شعر و شعور!
بي شک نويسنده با آگاهي از افسانه بودن شحصيت « شاخه نبات» و توجه به اظهار نظر پژوهشگراني چون دکتر زرين کوب و ادوارد براون که وجود زني بدين نام را در زندگي «حافظ» با ترديد تلقي کرده اند، تنها از سويه اسطوره اي وي بهره مي‌جويد تا دست در دست «حافظ» از هفت شهر عشق بگذرد، از زندگي متعارف و قراردادي زن نوعي: زن همسر، زن مادر، و زن تجملات و تشريفات و هر آنچه جلوه‌هاي صوري و مادي زندگي است درمي‌گذرد و پرواز خود را به سوي «الهه شعر» ادامه مي‌دهد: « گويي سرانجام از دولت آن عشق شگرف به جهان شعر راهي مي‌يافت روزنه‌هاي بسته را اندک اندک از هم باز مي‌گشود و گام به گام به مقصد نزديک‌تر مي‌شد.»
در آين سفر معراج گونه « شاخه نبات» بي آنکه از دشواري راه بهراسد، پشيمان شودو از پاي درآيد و يا همچون مرغان « منطق‌الطير عطار« براي گريز از سفر به بهانه ها متوسل شود، با جاني شيفته تنها به هدف مي‌انديشد، بي پرواي سرزنش‌ها، نيشخندها و پندها و رهنوردهاي زنان متعارف داستان که در کتاب هر يک نمودار گروهي از زنان جامعه‌ي مايند و هر کدام به نحوي در زير بار مردسالاري و گاه ناداني و فقر فرهنگي خويش له شده‌اند. اين زنان يا خودکشي مي‌کنند (بديعه مينويي، شکوفه سپهري) يا طلاق مي‌گيرند يا همچون «خاله مهربانو» فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهند و يا مانند « مه‌لقا، مادر شاخه نبات» با کوته بيني‌ها و بدخويي‌ها جهان را بر همسر تيره و تار مي‌کنند و ناخودآگانه به انتقام ستم ديدگي‌هاي تاريخي، تبديل مي‌شوند به فرماندهي بي منطق و بيدادگر. دراين ميان به ظاهر، موفق ترين زن داستان « شباب» خواهر « شاخه نبات» است که به گونه‌اي از همه نعمت‌هاي صوري زندگي بهره مي‌گيرد و روحاً به رضايت و خرسندي مي‌رسد. البته از ديدگاه من « شباب» با اين نام اشارت‌آميز مي‌تواند نماد جواني، ناپختگي و سطحي نگري‌هاي گذشته خود قهرمان داستان، شاخه نبات) باشد.
به هر حال، همه زنان داستان « شاخه نبات» را از « نوع دگر زيستن» ملامت مي‌کنند و آن سرنوشت محتوم زن را همچون قانوني گريز ناپذير به او توصيه مي‌نمايند اما... زن آئينه نشين بي‌اعتناي به داوري‌هاي مرسوم، استوار در راه خود به پيش مي‌رود: « شمع را جلوي آينه گذاشت و به لرزه‌هاي نور در آينه خيره شدو همان آينه‌ي بلندِ قدي که آن زن گم‌شده قديم را به او نموده بود. چشمانش به راه آينه خيره ماند ساقه‌هاي روشنايي در آه‌هاي شمع نرم نرم مي‌لرزيدند و نگاه او را به راه مي کشاندند راهي تا انتهاي آينه که انگار آتش دگرباره در آن مي‌افروخت. حريقي که تا استخوان‌هايش را مي‌سوزاند...» ص ۷۵۷
و اين کشاکش ادامه مي‌يابد تا سرانجام زن با تصور خويش در آينه – که در واقع نماد شخصيت فراتر اوست – يکي مي‌شود و اينک: « زني که در تاريکي مي‌زيست، رفته و زني که از آينه مي‌آمد، جايش را گرفته است.» ص۶۴۰
روح آواره‌ي « پدر» که تا پايان داستان همه جا در زندگي « شاخه نبات» ساري و جاري است از نگاه من، رساناي ميراثي است: « عشق به حافظ و شيفتگي به الهه شهر» که پدر خود در اين رهگذار همچون عاشقي راستين ولي ناکام جهان هستي را وانهاده، زيرا پرو بالي بسان « شاخه نبات» براي پريدن نداشته است. اين سايه سرگردان در جاي جاي زندگي زن آشکاره مي شود و او را به فرا رفتن و اوج گرفتن مي‌انگيزد.
فرخزاد در بيان اين داستان که از زاويه‌ي ديد « داناي کل» روايت مي‌شود که از نمادهاي اسطوره‌اي آريايي چون سيمرغ و مشيا و مشيانه بهره گرفته و گاه براي تجسم صحنه‌ها از اساطير يونان چون پرومته و سيزيف و گه گاه از چهره‌ي « مفيستوفلس» شخصيت اثر نامدار « گوته» يعني « فاوست» سود جسته است و به همراه اين قهرمان منفي خواننده را به دنياي زرتشت مي‌کشاند. زيرا « مفيستو» دقيقاً همان « انگرا مئينيو» است در « اوستا» که نماد خرد ناپاک است در برابر « سپنتا مئينيو» (خرد مقدس). مفيستوفلس که از ضمير پنهان «شاخه نبات» سر بر مي‌کشد تلاش دارد تا او را از فرا‌زندگي به زندگي قراردادي زميني بازگرداند اما زن ديگر به لحظه شناخت رسيده است و راه منتهي به مقصد را مي‌شناسد:
«اينک مي دانست و آرزو مي کرد آن خودروي بي رنگ و روي قديمي ديگر هيچگاه نايستد، همه ايستگاهها را ناديده بگيرد، همچنان براند واو را با «حافظ» به ابديت برساند، جايي ثابت که هرگز چيزي در آن تغيير نمي کند و عشق به جاودانگي مي‌پيوندد» ۳۰۶
و اينجاست که «شاخه نبات» با زندگي زميني وداع مي‌کند:
« سرخي‌اي در رگه‌هاي آينه دويد وچهره‌اي که ماننده‌ي گل سرخ پس از بارشي تند شسته و شفاف مي‌نمود برابرش شکفت. اينک آن دو زن به يکديگر نگاه مي کردند. به دو نيمه از يک چهره بيشتر مي مانستند تا به دو چهره...» ص 392
« اينک که به نيروي عشق از رودخانه‌ي هزار آينه گذشته بود، درهاي دنياي لمس شدني واقع نما را پشت سر خود بسته مي‌ديد. گفتي از جهاني گذشته و به جهاني ديگر راه يافته بود... بايد شايستگي ماندگاري در آن را به «حافظ» مي‌نمود. ص ۳۹۳
و اين رودي است ميان دو زندگي: متعارف و آرماني. حدفاصل ميان بودن و نبودن که در جاي جاي داستان تکرار مي‌شود و دقيقاً در همين بخش‌هاي توصيفي است که توانايي قلم نويسنده نمايان مي‌شود. غني بودن واژگان فرخ‌زاد در وصف صحنه‌هاي يکسان چنان آشکار است که خواننده را به تحسين وامي دارد زيرا توصيف‌ها مکرر نمي‌شود، از واژه‌ها و تعبيرات همسان بهره نمي‌گيرد و ريزش آبشارگونه‌ي کلمات از ذهن نويسنده کاملاً محسوس است.
و سرانجام در صفحات پاياني کتاب، زمان به تاريخ واقعي جامعه (سالهاي ۵۶ و ۵۷) مي‌رسد. رويدادهاي اين دوره – هرچند کوتاه و فشرده – با بياني سوررآليستي به تجسم در مي‌آيد و با صحنه‌اي کاملاً نمادين «حافظ» شاخه نبات را وداع مي‌کند و او را به خود وامي‌نهد تا با خويشتن استواري که پيدا کرده است به تنهايي از اين آتش بگذرد، جايي که زيباترين ديالوگ متن را دارد:
«آتش، فقط آتش! حالا نقش کوه در آينه افتاده بود و پشته‌اي از آتش سوزان در آن سوي آسمان آينه شراره مي‌کشيد، دست حافظ در آينه نمايان شد که به سويي اشاره مي‌کرد، آتش بلندي که از قله مي‌آمد و «حافظ» مي‌گويد:
- مي‌آيد تا حتي آب ها را هم بسوزاند! هولناک است ولي اگر بتواني از آن بگذري!
- از آتش بگذرم؟
- بله!
- مثل سياوش؟
- نه! مثل خودت؛ سياوش مي‌خواست بي‌گناهي‌اش را ثابت کند و تو بايد توانايي‌ات را نشان بدهي... بايد بقيه راه را تنها بروي، رها، خودپا، بدون «حافظ» - و اينک واژه حافظ با ايهام به کار مي‌رود – فقط با خودت... امشب بحث جدايي هميشگي ماست.
از ميان کپه‌ي خاکستر ناله‌اي برآمد سرشار از غمگنانه‌ ترين واژگان:
- همه چيز را مي‌شود تحمل کرد، اما جدايي را نه!
- ولي من هميشه با توام
- در کجا؟
- در انتهاي آيينه؟
- آيينه‌ي آتش؟
- نه! در «انتهاي آتش آيينه» خانه‌ي خودت!
به نظر من جوهر نويسندگي در فرخ‌ ‌زاد ستودني است.


تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003
Design: H&S Media Ltd