
سفري به قارههاي کشف نشدهي دروني شعر
يادداشتي بر: پرنده ديگر، نه
مجموعه شعر مهرانگيز رساپور ( م. پگاه )
" پرنده ديگر، نه " سومين دفتر شعر مهرانگيزرساپور(
م. پگاه ) است دربردارندهي ۷۴ شعرکه در۱۷۴ برگ، از سوي نشرنيما،
آلمان- اسن، انتشار يافته است. دفترهاي نخستين ودومين شاعر، "
جرقه زود ميميرد" و " . . . وسپس آفتاب"
پيش ازاين، به ترتيب درسالهاي ۱۹۹۳ و ۱۹۹۷ درايران و لندن انتشار يافتهاند.
شناسنامهي کتاب، روشن ميدارد که اين شعرها، کارنامهي چهارسالهي شاعر
از۱۳۷۴ تا ۱۳۷۸خورشيدي خودمان است.
شعرهاي اين دفتر، زمان ومکان سرايش ندارند وخوانندهي اهل وجدي امروز شعرفارسي،
با درنگي همدلانه درشعرها، نخستين نکتهاي که درمييابد همين است که شعرهاي
اين دفتر درحقيقت نميتوانستهاند ونميبايد تاريخ داشته باشند زيرا گذشته
از شعرنخست وشعرپايان کتاب، که از لوني ديگرند، تمامي شعرهاي اين دفتر همزمان
سروده شدهاند ، اگرچه درتاريخ هاي گوناگون - درفاصلهي اين چهارسال – به
روي کاغذ آمده باشند. اما تپش وپويش زمانِ جاري درهمهي آنها با ضرباهنگي
يگانه است .
بنابراين ميتوان گفت کلِ کتاب، شعربلند يگانهاي است و نام شعرهاي کتاب،
عنوان فصلها ونيم فصلهاي اين شعربلند است.
اگر تأثير کيفيتِ زمان سرايش هرشعربلند را درچگونگي درونمايه وزبان، وساخت
وپرداختِ آن شعر مسلم بدانيم – که مسلم است – يعني تاريخ حقيقي سرايش هرشعر
را ازچگونگي رنگ وبوي وآهنگِ زماني که درشعر تنيده و تپيده شده است بازشناسيم،
که جزاين نيست، ميبينيم که شعرهاي اين دفتر، درزماني يگانه سروده شده واين
زمان يگانه ميتواند درفاصلههاي تقويمي تقسيم شده باشند.
نکتهي دوم اينکه اين زمان يگانه، زمان خطي نيست، زمانِ چندبُعدي است و دايره
وار ، که گذشته واکنون وآينده را، در فضايي رنگين و رويايي، درهم ميآميزد
و بربستر رودبارِ عاطفهاي زلال و پرخروش که از چشمه ساران جاني شيفته ميجوشد،
از ديروز به فردا جاري است.
يگانگي شگفتانگيز احساس وانديشهي تپنده درهمهي اين دفتر که بسيار صميمانه
واگويه ميشود، بي آنکه نيازي به " قسم به صبح نيرومند "
باشد، براي " تشخيص دهندگان" مسلم ميدارد
" که اين سخن حقيقت است " و ناگفته پيداست که
براي شناختِ حقيقت ميبايد نگاهي نو داشت ونگاه نو، البته زباني نو دارد
:
دور. . . دور. . . دور/ از دسترس کابوس / از هلهلهها و فريادهاي
کرايهاي / از سياحتِ مفلوج چهارپايان / درسيمهاي خاردارِ « بله، بَه بَه
همينطور است»
دور. . . دور. . . دور. . . ازلانهي زنبور/ زنبورهاي پير و جوان کور/ دور.
. . دور. . . دور. . . / از طلسم / از الگو / از فرمول .
. . .
هرصبح / نور/ پشتِ پنجرهام پَرپَر ميزند / که بيايد تو! / سحر
خودش / برادههاي خورشيد را / بر پشتِ بامم مي پاشد / اينجا . . . / بوي
هرچه ياد است / بايد مچاله کني / وپرت کني پشتِ افق / وشبِ لوله شده را /
براي آنکه بيد نزند / باز کني گاهي / وآفتاب بدهي . ( دور، دور،
دور، برگهاي ۱۷، ۱۸ و ۲۲ )
براي آشنايان به سير" بديع" درشعرکلاسيکِ فارسي وهم آنان که تأملي
دربدايع شعرنيمايي وادامهي امروزيناش درشعر فارسي معاصر دارند، همين
چند سطرازبرگهاي آغازين کتابِ شعر مهرانگيز رساپور، نگاه وزبان ويژه و جسور
شاعر را درنوآفرينيهاي خودجوشش به خوبي نشان ميدهد.
اين زبان ويژه اينگونه به وجود آمده است که شاعرهيچگونه
محاسبهاي براي ساختنِ " زبان ويژه" نکرده است،
اين زبان ويژه البته محصول عرق ريزان روح شاعر و ورزشهاي دروني شدهي
ذهن وزبان شاعر است و اين نکته بديهيست وشايسته است که شاعر جوان امروز،
از تجربهي " شاعران ناکام" عبرت گيرند. شاعراني
که از دهي چهل تا هنوز- دردونسل – براي توجيه وجبرانِ ناتوانيهاي آفرينشيشان،
کوششهاي ناکامي براي ايجادِ " زبان وفرم مستقل" درشعرشان کردهاند
و" موج"هاي فراوان قراردادي براي خودشان ساختهاند
غافل از اينکه
موج، از وزش توفان بردريا برميخيزد ونه از بخار فنجان قهوه ! دربنگاههاي
معاملاتِ ادبي ومحفلهاي مريد و مرادي . واز حافظ بياموزند که :
به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست.
مهرانگيز رساپور( م. پگاه)، به گواهي دفترهاي "
جرقه زودميميرد" و " و. . . سپس آفتاب"
نشان داده است که با ميراثِ شعر کلاسيکِ فارسي به خوبي آشناست . شکل وشيوههاي
شعرسنتي و نيمه مدرن را آموخته وآزموده است. اما، اين دفتر" پرنده ديگر،
نه" درکارنامهي شعري او، بيگمان فصلي نو وآغازي ديگر است. درسير و
سفر به گسترهي آفاقي وسيع که توان وشتابي بيش از پرواز پرنده ميطلبد. :
پرنده نميخواهم باشم / پرنده کند ميرود / و هي بال ميزند / پرنده
امروزين نيست
ميخواهم سفينهاي باشم / که اين نسل پرتاب شده را / از زيرسايهي منتِ زمين
بردارم / وآنجايي ببرم / که ديگر خاک / ما را از خود نداند.
دلم ميخواهد/ کليدِ گداختهي نگاهم / همهي قفلهاي بسته را / ذوب کند /
تا انسان / آخرين اميدِ پنهان کارياش / قطره قطره فروچکد / وبه اعتماد بينديشد.
( پرنده ديگر، نه – برگِ ۴۰ )
پيشتر گفتم که مهرانگيز رساپور، زباني ويژه يافته و چگونگياش را از خودش
بشنويم :
درسفري به قارههاي کشف نشدهي درونيام ، يافتمش! / شگفت نيست
اين؟ / شگفت نيست اين؟ / که عشق / هرصبح / عالم را از زنبيلش خالي ميکند
/ روي ميزمن / و من درچشمانش / دنيا را دورميزنم ؟! ( دور. . .
دور. . . دور. . . برگِ ۴۰ )
زبان هرشاعررا افزون برذخيرهي واژگاني وفرهنگِ شعرياش، بي ترديد ميزان
صداقت ويگانگي شخصيتِ اوست که شکل مي بخشد و توانا وتأثيرگذارميکند ونه
بازيهاي آگاهانه وحسابگرانه با زبان ، بي آنکه فريادي خاموش درجانش، درسينهاش
تنوره بکشد. . . باري واژهها ، تعبيرها وترکيبهاي شعري مهرانگيزرساپور(
پگاه )، تکه پارههاي پرتابي تبافشانيهاي بيتابانهي جان شاعرند که بر
روي کاغذ ميريزند و او تنها اندکي آنها را مرتب ميکند وگاهي هم نميکند
:
من تازهام / وهمچون شير تازه / فوران ميکنم / ازپستان رگ کردهي
شعر
وهمچون هواي تازه / حلول ميکنم درمنافذِ پوستِ زندگي
وهمچون خون تازه/ حيات ميبرم / دررگهاي خشکيدهي ديوارها
. . .
من ميتوانم/ زمين را / از زيرپاي سياست ومذهب/ چنان بکشم / که جهان واضح
شود/ واضح.
من ميتوانم / تکهاي از صبح را بکنم / ودرجيبِ شب بگذارم/ من واکسن ضدِ
تاريکي مي سازم
من آب را ورق ميزنم / ودريا را تا ته ميخوانم ! . . .
من شعر را چرخاندهام / پشت و رو کردهام / زمين زدهام چون شير لنگ / بلند
کردهام چون کودکِ زمين خورده/ من ميگويم :/ « قلم که برسد / کاغذ / کلماتش
را درسته، درسته ميبلعد! »
( سطرهايي از شعر " بامن ؟! " برگهاي ۹۲ ،۹۷ و۱۰۰)
بيتابي جان شاعر – به هنگام سرايش – البته بيتابي در شيوه ي بيان راهم
به همراه دارد. زبان شاعر پرشتاب وپرتپش حرکت مي کند، تصويروتعبيرها ميخواهند
هرچه عميقتر حسها وبيتابيهاي کنده و پرتاب شده از جان شاعر را بازتاب
دهند، بي آنکه چندان دربندِ ظرافتهاي جمال شناسيکِ پذيرفته شده درشعر بمانند
– نکتهاي که ميتواند موردِ بحث باشد – اما سيل ميخروشد، زمزمه هم نميکند،
هميشه هم زلال نيست واز بستر پرجوش و خروشش سنگ پاره هايي هم به اينسو وآنسو
پرتاب ميشود.
باري نمونههاي موفق تجربههاي دروني شده وحسي شده و تأثيرگذار را درکارنامهي
شعر فارسي معاصر، بيشتر در شعرهاي کوتاه مي توان يافت :
شب باگلوي خونين / خوانده است ديرگاه / دريا نشسته سرد / يک شاخه درسياهي
جنگل به سوي نور/ فرياد مي کشد. ( شاملو) يا : اي عطر ريخته
/ عطر مريخته / دل عطردان خالي و پرانتظار توست/ غم يادگار توست (
کسرايي ). يا : لحظه ي ديدار نزديک است/ هاي نپريشي صفاي زلفکم
را دست/ آبرويم را نريزي دل / لحظهي ديدار نزديک است . ( اخوان
)
بيگمان فوران احساس از اين شعرهاي کوتاه سرريز مي کندوبا خواننده ي شعر
درميآميزد. اما درشعرهاي بلند، جهش وخيزش جان شاعر وايجادِ فضاي مشترک با
خواننده کاري سخت دشوار است ودرشعرهاي بلند تشخيص اينکه، شعر " گفته"
شده است ويا نوشته شده است – جوششي بوده است يا کوششي – دست يافتيتر است.
شعرهاي بلندي را ميخوانيد، ازهمان سطرهاي نخستين سرايت آش را درشما آغاز
ميکند وهرچه بيشتر پيش ميرويد، بيشتر درشما جاري ميشود، شما را باخود
ودرفضاي خود ميبرد ودرپايان شعر، حس ميکنيد درجاي اولتان نيستيد، درفضاي
شعرغرق شدهايد، بازپسين سطرهاي شعر راخواندايد اما حس ميکنيد شعرتمام
نشده است و همچنان درشما جاري است، باز ميگرديد ودوباره وچندباره ميخوانيد،
درپيچ وخمها ونکتههايش درنگ وتأمل ميکنيد، درجريان اين تأمل وبازخوانيها،
ذهن شما، ناخودآگاه، آن شعررا ازآنِ خود ميکند، کاملأ جذبش ميکند وآن شعردرذهن
شما ماندگار ميشود و همين جا بگويم که يکي از اصليترين معيارتشخيص"
شاعر" از " نه شاعر" دردرازمدت،
ميزان نفوذ وتأثير آن شاعر درحافظهي جمعي وذهنيتِ شعري زمانه، يعني ماندگاري
شعرش درذهن خوانندگان جدي شعراست، و کارنامهي شعرفارسي ازرودکي تا امروز
بهترين گواهِ اين مدعاست.
ازشاعران نسل اول پيروان نيما مثل : اخوان ، شاملو، سپهري وفروغ ، نمونههاي
موفق وماندگار از اينگونه شعرهاي بلند ( ازهرکدام چندين وچند تا ) ميتوان
نام برد، همچون " زمستان" اخوان، "
سرودِ مردي که خودراکشت" شاملو، " صداي پاي آب"
سپهري و " وهم سبز" فروغ . . . شعرهاي بلندي
که مثل جريان رودخانه شما راباخود ميبرد والبته نمونههاي وارونهاش هم
کم نيست.
شما شعربلندي را ميخوانيد، متوجه ميشويد درشما تأثيري نميکند ورابطهاي
با آن حس نميکنيد، با دقتِ بيشتري ميخوانيد بازهم حس وعاطفه و خيالي درشما
برنميانگيزد، فقط احساس ميکنيد داريد چيزهايي را ميخوانيد وسرانجام با
خستگي شعر را تمام ميکنيد وبا تمام شدن سطرهاي آخرشعر، خودِ شعرهم درذهن
شما تمام ميشود مثل خبري که درروزنامه خوانده باشيد.
اينها را اشاره کردم تا بگويم شعرهاي بلند مهرانگيز رساپور( م.
پگاه) ، که بيشترينهي شعرهاي دفترش است – هرکدام از آغاز تا انجام
– با خوانندهي جدي شعر درميآميزد، خواننده شعر را کاملأ حس ميکند ودرفضاي
عاطفي واحساسي شعرش قرارميگيرد، وشعرش خواننده را باخود ميبرد. صراحت
و روشني زبان " پگاه" ، وبديع بودن فضاي شعرش، خواننده را به بارها
خواندن شعرش دعوت ميکند . . .
اگربخواهم بنياديترين چشماندازهاي انديشگي و دلمشغولي شاعر را دراين دفتر،
دربياني نمادين، بازگويم، خواهم گفت : جانمايهي کلي شعرهاي اين
دفتر درون مثلثي است با اضلاع مساوي:
" زن بودن " ، " جهاني بودن" و " امروزين بودن"
وبرزمينهي اين مثلث، رنگِ ارغواني شور و عشق تنيده است با نقطه چينهاي
طنز وطربناکي :
چقدر زن بودن خوب است / آنگاه که زن / قلم را فتح ميکند/ وزمان
خود را / از دوسو کنار ميکِشد / و راه ميدهد به عشق . . .
چقدر زن بودن خوب است / آنگاه که مشرق / خورشيد دربغل / مينگرد مغرب را
. . . فاضلانه / وزن با شهامتي رباني / بلند ميشود / واز زمين . . . فاصله
ميگيرد/ وبر پوستِ مشعشع خود دست ميکِشد / وتپشهاي لقاحي پُربار را /
زير جناقِ قدرتِ خود لمس ميکند / ودر منافذِ پوستش / کف ميکند لذت! / .
. .
چقدر زن بودن خوب است / آنگاه که زن / هم طلايي حرف ميزند / هم بنفش!
( واين سخن حقيقت است، برگهاي ۴۹ و۵۱ )
از اينگونه توصيف وتصويرهاي بديع، از زنانگي درتماميتاش، درلحظههاي اوج
يگانگي واز منظري وسيع وآگاه برارزشهاي زن بودنش درجهان هستي وآگاهي به
معرفتِ جسم با نگاهي نو، وبيان آن با زباني نو، دراين دفتر فراوان ميتوان
يافت.
براي نشان دادن دوضلع ديگر مثلثي که به عنوان تمثيل بيان کردم، پاره شعرهايي
که دراين يادداشت آوردهام به عنوان مشتي از خلوار، کافي است . جز اينکه
بايد تأکيد کنم که شعرهاي بلندِ
" شاهدِ من روز بود" و " بامن .
. . ؟ " و " دور. . . دور . . . دور"
را ميتوان مانيفستِ شاعر دراين دفتر محسوب کرد.
براي خوانندهي جدي شعر امروز فارسي، دفتر مهرانگيز رساپور
اين اميد را برميانگيزد که شاعر درکارهاي آيندهاش بازهم چشماندازهاي گسترده
تروافقهاي وسيعتري درپيش چشم خواننده بگشايد و روزمرگيهاي ناگزير درزير
سقفِ کوتاهِ و ابري غربت، ذهن خلاقش را از دلواپسي براي ستارههايي که هنوز
از ژرفاي آسمان شعرش برندميدهاند، باز ندارد.
بررسي تحليلي واندام وارگي شعر پگاه ، از حوصلهي اين يادداشت بيرون است
و چندان نيازي هم بدان نيست، که گفت : آفتاب آمد دليل آفتاب
بايد دفتر" پرنده ديگر، نه " را خواند وباز خواند . .
.
دردفتر" پرنده ديگر، نه " چند لغزش قلم کوچک هست که حيف است ناگفته
بماند : برگِ ۹۱ واژه " شفق" که سرخي غروب است به جاي واژه "
فلق" که سرخي سپيده دمان است به کار رفته است که گرچه غلط مصطلح باشد،
شاعر را نسزد. درشعر" اينگونهام با او" در اين فراز: دماغ به
ستاره ميسايي/ خداوار ميروي وميآيي/ سهم همه رابه خود ميبخشايي .
که ميبخشي درست است. زيرا ميان دو فعل " بخشيدن" و " بخشودن"
تفاوتِ معناست. بخشودن، ازگناه کسي درگذشتن است ، و " بخشيدن"
چيزي را به ديگري ارزاني داشتن، تقديم کردن . . . البته اين سهوها به هيچ
وجه از ارزش بنيادي کتاب نميکاهد و در تجديدِ چاپ قابل اصلاح است.
براي مهرانگيز رساپور ( م. پگاه) ، جديتِ بيش از پيش درکارهايش
آرزو ميکنم و يقين دارم که او به عنوان شاعر، چشماندازهاي وسيعتر و دستاوردهاي
ارزشمند تر را سزاوار است و خوانندگان جدي شعر امروز را هدايايي ناياب تر
ارزاني خواهد کرد. همانگونه که نظامي گفته است :
آنچه در اين پرده نشانت دهند
گرنستاني به از آنت دهند
باري . . . دفتر" پرنده ديگر، نه" نشان ميدهد
که " مهرانگيز رساپور( م. پگاه ) براي خوانندگان جدي شعر امروز ، ارمغانهاي
بسيار بديع وشگفتانگيزي را در راه دارد وشاعر، خود به درستي وعده داده است:
به ديدارت ميآيم / با پيراهني از صبح / و چشماني از عشق / و آغوشي
از شکايت و پرهيز/ عريان . . . / پشتِ رؤياي پرستوها / منتظرم باش . . .
( تو دريافتهاي ، برگِ ۶۵ )
|