پژواک
و پرسشمن اينجا دلم تنگ
و آفاق هم تنگ و تارند
صداي تو اما زلال است و جاري ست بر بستر روشنايي
صداي تو اي دوست آيا تواند به من گفت
چه رفته ست و باري چهها مي رود در فراخاي آن با منش هر چه پيوند
همان يادگارانمان از نياکان ؟
و هر يادماني در آن خانه مان خوب و دلبند .
برايم از آن خانه هر چيز گويي ، اگر چند هم گفته باشند ، خواهم
شنيدن ، دگر بار !
برايم بگو جشن نوروز امسال، باري چگونه گذشتهست ؟
و در ساعت ِ سال تحويل بر مادران ِ سيه پوش ،
همان داغداران ِ نسل ِ شقايق ، چهها باز رفته ست ؟
کنار همان سفرهي هفت سيني که يک گوشهاش مانده خالي ،
به جاي عزيزي که آنجا دگر نيست آيا چه يادي ، چه چيزي نشسته ست ؟
بگو تا بدانم درختان پس از اينهمه سال هر چار فصلش زمستان ،
بر اندام مجروحشان نوبهاران ِ امسال ، سبزينه تنپوش دارند ؟
بگو تا بدانم درختان ِ گيلاس و سيب و گلابي ،
به هر شاخه انگشت ها از نگين ِ جوانه پراز جوش دارند ؟
نمي پرسم از ياس ها ، اطلسي ها ،
که در خانه ي ناگهان مانده متروک ،
بناچار لب تشنه ماندند و در خاک خفتند ،
نمي پرسم از آنچه ها – حاصل عمر ِ شاعر – از آن خانه بردند :
هزاران کتاب و بسا دفتر شعر و تحقيق نا منتشر همره هر چه کارآمدي بود ،
خود خانه را نيز خوردند !؛
بگو سرو بسيار بالا بلندي که در خانه مان بود ،
و آن ارغواني که خود کاشتم ، سبز و سر زنده هستند ؟
مرا مي شناسند اگر باز بينند ؟
صداي مرا ، شعرهاي مرا ، از همان سالها پيش ، در گوش دارند ؟ (1)
بگو از فرازاي بالا بلند ِ چکاد ش دماوند ،
مهين ديده بان ِ نگهبان ِ ايران ،
چه مي خواند از نقشهاي افق در سحر گاه يا شامگاهان ؟
بگو بوسه ي گرم ِ خورشيد در بامداد ِ بهاران ،
فراروي پيشاني برفپوش ِ دماوند ، اکنون چه رنگ است ؟
همان رنگ ِ باور ؟ همان رنگ ِ نارنجي شوق ؟
و آميزهاي از غرور و جلال است ؟
بگو بوسهي سرد ِ بدرود ِ خورشيد ِ پاييز هر شامگاهان ،
فرافرقِ يخبرفپوشِ بنفش دماوند ،
همان سان که بوده ست ، آميزهاي از شکوه و ملال است ؟
و در آسمان آفتاب ِ درخشان ِ تابنده در لحظهي قطع باران ،
کند همچنان رسم رنگين کمان بزرگي که تيراژهاش نيز ناميم ؟
کمان ِ – جهان پهلوان – رستمش نيز خوانيم ؟
صداي تو نجواي گلبرگ و باران ِ نرم بهاري ست
و مي بيني اي دوست ، اي دور و نزديک در دور دستان !
که گلهاي اين يادها را صداي تو روياند ه در دشت هاي مه آلود ذهنم !
و از بس فراوان در اندازهي هيچ نامه نگنجد
و نا چار بايد که شان واگذارم ؛
و اين واپسين حرف را باز گويم .
مرا بادهايي که آيند از سوي ميهن پياپي خبر مي رسانند
که : ضحاک ِ در بند ، يکباره زنجيرها را گسسته ست !
جوان مغز خواره هيولاي پتيارهاي کز زمان ِ فريدون ،
به بندي گران در مغاکي در البرز ، در بند بوده ست ،
و در واپسين رزم مزدا و اهريمن از بند ديرين خود مي گريزد ؛
وزان پس به همياري اهرمن مي شتابد ؛
چنين رويدادي ، در ايران زمين ، روي داده ست !
و ضحاک ، در جبههي اهرمن ياورانه ،
بسيجيده پيکار را تا که از بند رسته ست !
وزان سوي هم ، کاوه رادان ِ برنا ؛
و امشاسپندان : بن انباشت هاي نهانگاه نيروي نيکي !
همه دست در دست و همپشت ِ مزدا ،
در اندام ِ هر لحظه افزون توان جوانان ؛
هيا با نگِِ رزم آوري شان سکوتِ سياه ستم را شکسته ست !
و هنگا مهي رستخيز ِ نهايي ست ،
همان واپسين رزم ِ پيروزي هرمز داد بر ديو بيداد !
وزان پس جهان را ز هر بد رهايي ست
چنين رزم – آغازهاش هم که باشد – مرا مژدگاني ست
که رزم ي سپاه خرد يعني آينده و باور نيک و انديشه ي داد و زيبايي و عشق
،
فرا روي پتيارهي جهل و بيداد و کين توزي و بد سگالي ست !
و ايران زمين را همين شادماني ست ،
که آغازهي فصل بالندگي هاست !
و اين رويکردي به نو زندگاني ست !
عزيزا ! درين دوردستان خبرها چنيناند و آفاق در منظرم سايه روشن
،
و مهدود بر روي هر صحنه از دور چتر غباري .
نه باران تندي که يکباره شويد غبار هوا را ،
نه خورشيد پر آفتابي !
و چندان که از بادها باز پرسم خبرهاي پنهان ،
مرا باز گويند گاهي به نجوا جوابي .
صداي زلال ِ تو مي شويد آفاق را در نگاهم ،
دلم مي زند شور ؛
برايم بگو اي صداي تو باران آبي !