دو پنجره ی کبود
چشم های تو ،
با کدا مين آسمان شامگاه
به بيعت نشسته اند
که سرنوشت مرا تدارک می بينند ؟
                       ای نهايت عشق !

چشم های تو ،
زهره نواز کدا مين چنگی تاريخ اند
که من پايکوبی هزاران قبيله ی عشق را
طبل به دست در آن ها می بينم ،
                   وقتی که نگاهم می کنی ..

و آذرخش کدامين خشم سراسيمه
بر آن دو آسمان وحشی خط می اندازد
که آن باران گيج ،
خشم تو را و اندوه مرا خيس می کند ؟
                                 ای دوست !

انگار اين دو پنجره ی کبود را ،
از زندان اسطوره ای من گشوده اند ...

ستاره چينی را به شامگاه روی آورده ام
چرا که من خورشيد را جرعه جرعه ،
از چشم های تو نوشيده ام

و آسمان بالای سرم را ،
فدای آن آسمانی کرد ه ام
که در چشم های توست ...

بی نام
می آمدی اما هراس رفتنت بود
درروح من توفانی از برگشتنت بود
می آمدی با کاروانی ازبهاران
ابريشم سبز خدا پيراهنت بود
همراه بودی با صفاتی کوليانه
زنجيری ازآزادگی برگردنت بود
نوروز بود و عشق وفروردين وشادی
نوروز من - اما – نگاهِ روشنت بود
می آمدی تاهفت سين باور من
سبزی، سخاوت، سادگی دردامنت بود
من لحظه ها را می شمردم تا بيايی
چون آمدی، اندوهِ من برگشتنت بود
تصوير ديروز من ای روح جوانی
می آمدی اما هراس رفتنت بود
تمام حقوق مربوط به این صفحه متعلق به واژه است و هرگونه اقتباس ، برداشت یا چاپ مجدد بدون ذکر منبع ممنوع است
©Vajeh Magazine 2003