چشم های تو ،
با کدا مين آسمان شامگاه
به بيعت نشسته اند
که سرنوشت مرا تدارک می بينند ؟
ای نهايت عشق !
چشم های تو ،
زهره نواز کدا مين چنگی تاريخ اند
که من پايکوبی هزاران قبيله ی عشق را
طبل به دست در آن ها می بينم ،
وقتی
که نگاهم می کنی .. و آذرخش کدامين خشم سراسيمه
بر آن دو آسمان وحشی خط می اندازد
که آن باران گيج ،
خشم تو را و اندوه مرا خيس می کند ؟
ای دوست !
انگار اين دو پنجره ی کبود را ،
از زندان اسطوره ای من گشوده اند ...
ستاره چينی را به شامگاه روی آورده ام
چرا که من خورشيد را جرعه جرعه ،
از چشم های تو نوشيده ام
و آسمان بالای سرم را ،
فدای آن آسمانی کرد ه ام
که در چشم های توست ...
|