گذشت زمان
خاطرات را
هم
حتي
از ذهن ميرويد
آنگاه
تو ميماني و
نگاهي به
ناكجاي خويش
تو ميماني و
سنگيني مهتاب
بر دوش
به گاه آفتاب
* * *
گفته بودي
رؤيا
نيمهي زيبا
اما
دست نيافتني
زندگي است
اكنون
درنيمهي ديگر،
زندگي نه با تو
كه با رؤيايت
ادامه
دارد.
* * *
در بستر نور
شعر اندوه جهان را سرودم
تا شايد خيال شبم شود
* * *
شبنم بر گونه
اندوه در دل
اكنون
در شط خيال
سوار بر بال شب
خود را خواب ميبينم
بغض در گلو
فرياد ميزند
شب:
«خورشيد را بر دار كردهاند »
مهتاب ديگر
نميتراود.
* * *
در سراب سكوت
ماهتاب
بيتاب
دوري ديگر
تابيد
باد
درابر
پنجرهاي ساخت
مهتاب
بر بيتابي دلم
تابيد
* * *
اينجا
رنگينكمان زندگي
افسون طبيعت است
در چهار راه صنعت و تكنيك
كنار طبيعت
گذران
عمر ميكنم
موهايم اما
در كوچه پس كوچههاي
كودكي
سفيد ميشوند
اينجا سِحر طييعت
زيباست
من اما،
مست بوي بهار نارنج
آنجا
پير ميشوم
اينجا
ميميرم.
* * *
يادت باشد
برای سايهمان
تن
پوشي بدوزی
تنپوشی به رنگ
مهربانی
فروتني
بردباري
تنپوشي از جنس كهربا
فردا
در حياط خانهي مهر و ماه
در آغوش آفتاب و مهتاب
رقص دوستت دارم
برپاست
يادت باشد
تنپوش عشق
به تن كني.
* * *
انگار
كويريست جانم
بگذار امواج دهانت
چشمهي حيات را آبياري كند
تا راز كوير
جاري لبانم شود
***
در دشت تفته رؤياهايم
جاي داري
در كندوي ريشريش جانم.
من سرشار از توأم
تو تهي از من
بگذار هديه درياهاي يخزده را
تقديمت كنم
تا آتشفشان جانم را خاموش كني.
***
نامت را بر آب نوشتم.
حالا ماهيها
و همهي غواصان هم
تو را ميشناسند
***
ذلال آب و جلاي آبگينه
مرا انكار ميكنند.
توام انگار من!
***
هماره با توام
حتي
اگر نباشم.
***
|